<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345</id><updated>2011-12-16T00:39:28.987+03:30</updated><title type='text'>سین مثل سینما</title><subtitle type='html'>سینما زیباترین فریب در دنیاست. - ژان لوک گدار</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>42</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-4346305349924050087</id><published>2011-02-05T20:10:00.002+03:30</published><updated>2011-07-18T01:06:30.113+04:30</updated><title type='text'>مِلک شخصی (یُواخیم لافوسه) - 2006</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TUmIefrIyTI/AAAAAAAABHs/stb_Pu3nUuI/s576/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="https://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TUmIefrIyTI/AAAAAAAABHs/stb_Pu3nUuI/s576/image0.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;پاسکال مادری است که به همراه پسران دوقلوی جوان خود، فرانسوا و تیِری، در خانه ای در حومه شهری در بلژیک زندگی می کند. لوک پدر خانواده از مادر جدا شده و زندگی جداگانه ای دارد، ولی هر از چند گاهی به بچه ها سر می زند و به آنها پول می دهد. پاسکال با جان، مرد همسایه، رابطه دارد و به تشویق او تصمیم می گیرد که خانه را بفروشد و جدا از بچه ها، که اکنون بزرگ شده اند، زندگی جدید و بدون دردسری را آغاز کند. اما موضوع به همین سادگی نیست. دوقلوهای جوان وقتی که پی می برند که مادرشان قرار است خانه را بفروشد بنای ناسازگاری گذاشته، پدر را از فروش خانه آگاه می کنند، رابطه شان با مادر به تنش، حسادت و بدگمانی منجر می شود. اما مادر مصمم است که زندگی فعلی خود را به هر نحوی که است تغییر دهد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TUmIjpyfwII/AAAAAAAABH0/PZBj1gdCSvc/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="https://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TUmIjpyfwII/AAAAAAAABH0/PZBj1gdCSvc/image1.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;یواخیم لافوسه فیلمساز جوان بلژیکی، متولد 1976 در بروکسل است. اولین تجربه سینمایی او فیلم کوتاه پروژه فارغ التحصیلی اش بود که در جشنواره نامور بلژیک سال 2001 موفق به دریافت جایزه بهترین فیلم کوتاه شد. اولین فیلم بلند او "جنون شخصی" (سال 2004)، و فیلم بعدی اش "آنچه که ترا خوشبخت می کند" که بر پایه اتوبیوگرافی اش بود (سال 2006)، هر دو نامزد یوزپلنگ طلایی جشنواره لوکارنو شدند. فیلم "ملک شخصی" با حضور بازیگران مشهوری چون ایزابل هوپر، جرمی رنیه (و برادرش یانیک رنیه)  و با بودجه استودیو بود  که تواناییهای او را به عرصه ظهور کشاند و  او را به عنوان فیلمسازی مستعد به دنیای سینما معرفی کرد. فیلم در جشنواره ونیز حضور یافت و نامزدی شیر طلایی جشنواره را از آن خود نمود، همچنین با تمجید منتقدان نیز مواجه گشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم خانواده ای را به تصویر می کشد که عدم حضور یکی از والدین و همچنین عشق افراطی باعث ایجاد عدم تعادل در خانواده می شود. موضوع عدم تعادل و عدم وجود مرز در روابط به نوعی در اثر بعدی لافوسه با عنوان "درسهای شخصی" (سال 2008) نیز حضور دارد. این فیلم داستان نوجوان 16 ساله را روایت می کند که برای یادگیری تنیس با شخصی سی و چند ساله به عنوان مربی، آشنا می شود. رابطه این دو در ابتدا به عنوان مربی وشاگرد رضایت بخش است اما به گفته لافوسه چون شاگرد توان تشخیص "تعلیم" و "تعدی" را ندارد، رابطه آن دو به حیطه تاریکی کشانده می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لافوسه درباره قصه فیلم "ملک شخصی" می گوید : "این فیلم قصه یک مادر مقتدر است. همجنین پسری در فیلم وجود دارد  که از پدرش دفاع می کند، پدری تا حدی فراموش شده و به طور نمادین مرده. همانطور که خواهیم دید تدبیر من برای جستجوی رستگاری برای فردی بسیار خشن و همراه ساختن مخاطب با شخصیتی که، به خاطر اینکه پسرِ مادری بسیار مقتدر است، به ورطه  رابطه ای خودخواهانه، ویرانگر و خشن فرو می رود، موثر واقع شده است. هنگام نوشتن، &lt;span style="font-style: italic;"&gt;باغ آلبالو&lt;/span&gt;ی چخوف همچنین &lt;span style="font-style: italic;"&gt;امبرسونهای باشکوه&lt;/span&gt; ولز را در ذهن داشتم. با توجه به این ارتباط با مالکیت، البته مالکیت به مفهوم دیوارها، به جای ارتباط آن با سوالاتی همچون : والدین بودن جه معنایی دارد؟ بجه داشتن چطور؟ پسر بودن چه معنایی دارد؟، هدف فیلمنامه &lt;span style="font-style: italic;"&gt;ملک شخصی&lt;/span&gt; این است که در پایان فیلم، مخاطب از خودش درباره محدوده های هر شخص سوال کند. محدوده های مسوولیت. اینجا دو جوان بالغ دوقلو هستند، که با مادرشان زندگی می کنند و در برابرش رفتاری خشونت آمیز دارند. و تمام اینها اتفاقی روی نمی دهد. اعتقاد دارم که سیستمی ورای آن وجود دارد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TUmIk1EPMfI/AAAAAAAABH4/h-sOnS7ipdE/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="https://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TUmIk1EPMfI/AAAAAAAABH4/h-sOnS7ipdE/image2.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;مانولا درگیس در نیویورک تایمز می نویسد : "در &lt;span style="font-style: italic;"&gt;ملک شخصی&lt;/span&gt;، فیلمی درباره محدوده ها بدون ذره ای گفتار درمانی، بندهایی که پیوند می دهند، محکمتر و محکمتر کشیده می شوند. از بسیاری جهات قصه ای است در باب غفلت و بی توجهی و در باب این که چگونه حتی بهترین نیتها، حتی عشق مادر و هواخواهی فرزند، به صورت مخاطره آمیزی به انحراف کشیده می شود. عشق، به تنهایی کافی نیست، مطابق آنچه که به نظر، آقای لافوسه می گوید، آنچه مهم است چیزی است که با آن عشق انجام می دهید، از آن به عنوان عصای زیر بغل بهره می برید یا پتوی اطفای حریق، آنرا پرورش می دهید یا فرصتها را به باد می دهید. عشق ما را بی رحم می نماید. ولی زیبایی این فیلم که به صورت قابل ستایشی فروتن و از بُعد احساسی راستین می باشد، این است که گذشته از این که بی رحمی چقدر عمیق است، آقای لافوسه و بازیگرانش مجالی به ما نمی دهند که عشق را از یاد بریم. ممکن است فیلمی شدیدا مبنی بر احساس به نظر برسد، در واقع عینا احساس است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کِنِت توران در نوشته خود در لوس آنجلس تایمر می گوید : "هیچ وحشتی همانند وحشتهای خانواده نیست. کابوسهایی که در زندگی روزمره پنهان هستند ترسناکتر از هر وضعیت بغرنجی هستند، و فیلمهای ترسناک واقعی در آشپزخانه های گرم و راحت خانواده روی می دهد تا در مُتلهای متروکه. تاثیر احساسی شدید &lt;span style="font-style: italic;"&gt;ملک شخصی&lt;/span&gt; فیلمی تکان دهنده با بازی ایزابل هوپر، گواهی است بر این مدعا. درامی مبتنی بر شخصیت با بازیهای بی عیب و نقص که بر محور مادر و دو پسر دوقلویش شکل می گیرد، &lt;span style="font-style: italic;"&gt;ملک شخصی&lt;/span&gt; نشان می دهد که پیوندها در خانواده ها چقدر می توانند مستحکم و چقدر وحشتناک باشند. ساخته یواخیم لافوسه بلژیکی، خط میان عشق و نفرت را با چنان بی رحمی حکاکی می کند که تقریبا بی سابقه است. گر چه قسمتی از قصه، نوشته لافوسه و فرانسوا پیرو، بر محور فروش احتمالی خانه خانواده شکل می گیرد، عنوان &lt;span style="font-style: italic;"&gt;ملک شخصی&lt;/span&gt; همچنین به رفتار انسانهایی اشاره می کند که اغلب حس می کنند که بر اشخاص دیگر و به خصوص بر اعضای خانواده مالکیت دارند. بی دلیل نیست که فیلم با جمله 'تقدیم به محدوده هامان' شروع می شود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سایت اند ساند درباره بازی زیبای خانم ایزابل هوپر در فیلم می نویسد : "استادانه و تاثیرگذار را می توان به &lt;span style="font-style: italic;"&gt;ملک شخصی&lt;/span&gt; نسبت داد، ولی فیلم بدون ایزابل هوپر از جوایز جشنواره ها و پخش بین المللی بهره ای نمی برد. البته نباید شگفت زده شد ازگفتن این که ستاره برخی از بزرگترین دستاوردهای سینمای مولف در طول بیش از سی سال گذشته همچنان باشکوه است. ولی لافوسه را نیز باید مورد تقدیر قرار داد به خاطر این که اجرای فاخری را از شخصیت ستاره اش سبب می شود : تواناییش در ترکیب کردن کاریزما در کنار سادگی (تاکید شده در بعضی ازنماهای بلند)، احساسات شدید در کنار سردی، جذابیت جنسی در کنار ظاهری ساده (اندکی از ستارگانِ در این اندازه قبول خواهند کرد که بدون هیج آرایشی، با لباسهای معمولی و چشمان قرمز در برابر دوربین قرار گیرند). در حالی که &lt;span style="font-style: italic;"&gt;ملک شخصی&lt;/span&gt; هیچ کدام از آن خیره سری های جنسی را که مشخصه بسیاری از نقشهای اوست، ندارد، اما قاطعیتِ سردِ مختص او، تمام و کمال آن خواسته پاسکال را برای پیگیری یک زندگی جدید، به جای فارغ از خویش شدن و تسلیم در برابر امیال  فرزندان، انتقال می دهد. هوپر، ستاره ای که با فیلمسازان برجسته ای همچون گدار، پیالا، شابرول، شرو، رویز و غیره پیوند می خورد، همچنین به خاطر تمایل به پشتیبانی از فیلمسازان در ابتدای راه حرفه شان، معروف و قابل احترام است. بدون او، &lt;span style="font-style: italic;"&gt;ملک شخصی&lt;/span&gt; ممکن نبود ساخته شود، و به خاطر این باید از او سپاسگزار بود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TUmIicqqZJI/AAAAAAAABHw/FzzoveRmOwk/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="https://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TUmIicqqZJI/AAAAAAAABHw/FzzoveRmOwk/image3.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;دوربین لافوسه تقریبا در تمام طول فیلم ایستاست و نماها مدیوم. بازیگران از قاب خارج می شوند و بر می گردند و دوربین آنها را تعقیب نمی کند. وضعیتی که در خانواده فیلم حاکم است، در واقع آنها را به دام انداخته و اجازه حرکت به آنها نمی دهد، و لافوسه با سبک بصری خود احساس محصور بودن و تنش را به خوبی به مخاطب انتقال می دهد. بازیهای فیلم همه درخشان است، ایرابل هوپر اگر در "معلم پیانو" رابطه غریبی با مادر خود داشت و با او در یک تختخواب می خوابید، اینجا رابطه با فرزندانش عجیب تر است، صحنه ای در فیلم هست که اکثر منتقدان به آن اشاره کرده اند، مادر، برهنه، در حال دوش گرفتن و پسر در کنارش در حال مسواک زدن ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0855895/"&gt;Private Property - Joachim Lafosse&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-4346305349924050087?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/4346305349924050087/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=4346305349924050087&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/4346305349924050087'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/4346305349924050087'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2011/02/2006.html' title='مِلک شخصی (یُواخیم لافوسه) - 2006'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-8206795977895453920</id><published>2010-11-06T01:33:00.006+03:30</published><updated>2011-02-02T20:20:21.109+03:30</updated><title type='text'>صبح زود بیا (جُوی لورِن آدامز) - 2006</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh6.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TTMsh4G7K0I/AAAAAAAABGA/sPFfYD7J3N0/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="http://lh6.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TTMsh4G7K0I/AAAAAAAABGA/sPFfYD7J3N0/image0.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فیلم داستان دختری به نام لوسی، ساکن شهر کوچکی در جنوب امریکاست. دختری تنها، که روتین زندگیش رفتن به بار و مست کردن شده است،. شب را با اولین مردی که در بار می بیند، می گذراند و صبح زود با حالی آشفته و خمار، بدون این که حتی نگاهی گذرا به همبسترش که در خواب است بیندازد، بی درنگ آنجا را ترک کرده، او را از یاد می برد. اما لوسی شخصیتی به همین سادگی نیست، او زنی است که در یک شرکت ساخت و ساز به صورت جدی کار می کند، رییسش او را دوست دارد، با پدرش که فردی خجالتی و کم حرف است، غریبه است و برای این که به او نزدیکتر شود همراهش به کلیسا می رود، دوست خوبی برای هم خانه اش، کیم است و با بستگان سالخورده اش رابطه ای گرم دارد و از آنها مراقبت می کند. با این حال لوسی از مشکلات درونی عمیقی رنج می برد و در جستجوی راهی برای فراری موقت و یا رستگاری دایم است. تا این که مرد جوانی به نام کل وارد داستان می شود. اما آیا آشنایی لوسی و این مرد جوان، می تواند پاسخی به این زندگی بدون جهت و همچنین بدون محدوده باشد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh6.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TTMsiCDCKNI/AAAAAAAABGE/Od4W74VKr0g/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="http://lh6.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TTMsiCDCKNI/AAAAAAAABGE/Od4W74VKr0g/image1.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;جوی لورن آدامز متولد 1968 در آرکانزاس در جنوب امریکاست. در 19 سالگی برای رسیدن به رویاهایش آرکانزاس را ترک کرده، به هالیوود رفت. آدامز به عنوان اولین تجربه بازیگری، نقش کوتاهی را در "جن گیر 2" به کارگردانی جان بورمن ایفا کرد. اولین تجربه مهم بازیگری او را می توان به حضور در "گیج و منگ" به کارگردانی ریچارد لینکلیتر دانست و بی شک بازی در "تعقیب اِمی" به کارگردانی کوین اسمیت را، می توان موفق ترین اثر در کارنامه بازیگری او دانست، آدامز در این فیلم نقش زن همجنس گرایی را بازی می کند که عاشق مردی با بازی بن افلک می شود. بازی در این فیلم، نامزدی گلدن گلاب را برای بهترین هنرپیشه زن در سال 1997 نصیب او کرد و جایزه بهترین هنرپیشه خوش آتیه را از انجمن منتقدان فیلم شیکاگو و لاس وگاس نیز برای او به ارمغان آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حرفه بازیگری در هالیوود حتی پس از موفقیتش در "تعقیب امی" او را چندان خشنود نکرد، چنان که خود او می گوید : "زمان های بیکاری زیادی بین نقشها بود، من خودم را درگیر نوعی ویرانگری یافتم، در بارهای شبانه پرسه می زدم چرا که دلیلی برای از خواب برخاستن در روز بعد نداشتم."&lt;br /&gt;همچنین اشاره می کند : "به طور قطع فکر می کنم، گمان می کنم که خیلی از هنرپیشه ها هم همین گونه هستند، که حفره بزرگی در روحم داشتم، و راههای مختلف را برای پر کردن آن امتحان کردم، با مردها بودن و راههای دیگر را امتحان کردم اما هیج کدام جواب نداد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در این دوره ناامیدی بود که شروع به نوشتن فیلمنامه "صبح زود بیا" نمود. فیلمنامه در مورد آرکانزاس و آدمهایش است، جایی که او در آن بزرگ شده است.خود آدامز در این باره می گوید : "می دانستم که قانون اول در نویسندگی این است که آنچه را که می دانی بنویسی، من هم شروع به نوشتن درباره آرکانزاس نمودم."&lt;br /&gt;همچنین می گوید : "فکر نمی کنم که فیلمنامه شرح حال خود (اتوبیوگرافی) باشد، ولی چیزهایی احساسی در آن وجود دارد که اتوبیوگرافی هستند. من فقط شخصیتی را خلق کردم که دوست داشتم به عنوان هنرپیشه آن را بازی کنم و از صحنه های کلیشه پرهیز نمودم، صحنه هایی که به عنوان بازیگر از آنها نفرت داشتم... به خاطر این است که پنج سال تامین بودجه فیلم طول کشید."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدامز، "بخشایش مهرآمیز" ساخته بروس برسفورد را بیشترین الهام بخش خود را در اولین اثر خود به عنوان کارگردان، معرفی می کند، فیلمی محصول 1983، که نامزدی نخل طلای کن و نامزدی 5 اسکار را همراه داشت و فیلمی که مجسمه اسکار را برای اولین بار برای رابرت دووال به ارمغان آورد، او در این مورد می گوید : "'بخشایش مهرآمیز' ساخته بروس برسفورد الگوی فیلم بود، من فیلم را برای هر کسی که درگیر ساخت فیلم بود نشان دادم. من همیشه موفقیت آن را در روایت یک قصه در ساده ترین و صادقترین شیوه تحسین می کنم. ترکیب فیلمنامه هورتون فوت، بازیها، طراحی تولید، فیلمبرداری، موسیقی و طراحی صدا همه منبع الهام فیلم من بودند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدامز زمان طولانی نوشتن فیلمنامه را دوران پالایش خود می داند. فیلمبردای فیلم حدود چهار هفته در نورث لیتل راک، زادگاه آدامز به طول انجامید. در جشنواره ساندنس فیلم مورد استقبال قرار گرفت و نامزد جایزه هیات داوران شد، همچنین منتقدان مشهوری چون جاناتان رزنبام، اندرو ساریس و استفن هولدن فیلم را مورد ستایش قرار دادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوی لورن آدامز هم اکنون پس از ترک لوس آنجلس در آکسفورد، میسیسیپی در جنوب امریکا اقامت گزیده است : "وقتی که فیلم را می بینید، من کمی در مورد جنوب، احساسات به خرج داده ام زیرا برای چندین سال از آنجا رفتم... وقتی که نوزده سالم بود من از آنجا نفرت داشتم، ولی فکر می کنم که باید فرار کرد، چرا که اکنون که به گذشته نگاه می کنم و از آن فاصله دارم، آنجا چیزی است که خیلی دلم برایش تنگ شده است. چیزی که مرا دوباره به آنجا بازگرداند این بود که پیوستگیها بین خانواده و بین سرزمین بسیار عمیق بود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh5.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TTMsixjSMnI/AAAAAAAABGI/6sy5VpwmCss/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="http://lh5.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TTMsixjSMnI/AAAAAAAABGI/6sy5VpwmCss/image2.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;جاناتان رزنبام در نوشته کوتاه خود بر فیلم می گوید : "جوی لورن آدامز که در فیلم 'تعقیب اِمی' زن دوجنسی را بازی می کرد، اولین فیلم بلند خود را نوشته و کارگردانی کرده است، که امیدوارم آخرینش نباشد. نگاهی شخصی و متفکرانه به پس زمینه باپتیستی (تعمیدی) جنوبی اش، که بر بارگردی بی قید و بندِ سی و چند ساله  (اشلی جاد) تمرکز دارد که سعی دارد بر اجزای گوناگون زندگی خود فائق آید. مولفه های طرح فیلم کم و بیش آشنا و ساده به نظر می رسند، ولی کار آدامز با بازیگران (به خصوص جاد و در میان دیگران جِفری داناوان، دایان لاد،  تیم بلیک نلسون و اسکات ویلسون) چنان توانا و تمرکز یاقته است که نقش آفرینی درخشانی را از  آنها که معرض نمایش می گذارد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کِرک هانیکات در هالیوود ریپورتر می نویسد : "'صبح زود بیا' قصه ای ساده است با عین حال چنان قانع کننده و چنان با ظرافت و با الهام از غریزه روایت می شود که بار احساسی تاثیرگذاری را انتقال می دهد. این اولین فیلم از بازیگر جوی لورن آدامز است، از این رو می توان امید داشت که او قصه های بیشتری داشته باشد چرا که او استعداد قصه گویی اصیلی دارد. این قصه به وضوح از دل برآمده است چرا که او درباره آدمها و مکانهایی می نویسد که به خوبی آنها را می شناسد، شهر کوچکی در آرکانزاس جایی که یک فرد می تواند زندگی مملو از نومیدی را به پیش برد بدون این که حتی بفهمد. ... رابطه پدر- دختر هسته فیلم است، ولی به خوبی مهارت آدامز را به عنوان نویسنده – کارگردان نشان می دهد چرا که سعی ندارد آن رابطه را حل کند. اگر او بتواند قهرمان زنش را مجاب کند که منشا رفتارش را تشخیص دهد، آنگاه التیام آغاز خواهد شد. دیگر نشانه هوشمندی در قصه گویی این است که مردی که وارد زندگی لوسی می شود، کَل (جِفری داناوان خوش تیپ)، لزوما ناجی او نیست. بلکه او نماینده فرصتی است برای کاوش در میان عشق و مهربانی به جای سکس مستانه و شهوانی. داناوان نقش آفرینی گرم و صمیمی و بی آلایشی ارائه می دهد بدون آنکه آن مردانگی را که مردان جنوبی عمیقانه می ستایند، قربانی کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندرو ساریس در نیویورک آبزِروِر در ستایش فیلم می نویسد : "فیلم 'صبح زود بیا'ی جوی لورن آدامز که خود نیز نویسندگی فیلمنامه را به عهده داشته، برای اشلی جاد بهترین نقشش را پس از نقش آفرینی درخشان در 'روبی در بهشت' (1993) ساخته ویکتور نونِز، 'مخمصه' ساخته مایکل مان و 'زندگی نرمال' ساخته جان مک ناتون به ارمغان می آورد. خانم آدامز این فیلم مبتنی بر شخصیت خرده شهری را در نورث لیتِل راک در آرکانزاس تصویربرداری کرده، آنجا که او بزرگ شده است، و این را می توان در عدم وجود نگاهی عناد آمیز و تحقیرآمیز در سوژه فیلم دید. در همین راستا، خانم جاد نیز در کنتاکی شرقی بزرگ شده، لذا نمی توان گفت که قهرمان فیلم و نویسنده – کارگردانش درباره پس زمینه زندگی واقعی آنجا نمی دانند، جایی که آوای سوزناک موسیقی کانتری از آنجا بر می خیزد"&lt;br /&gt;ساریس در ادامه در توصیف شخصیت اشلی جاد می گوید : "ما به تدریج بیشتر به این زن که به صورت غیر منتظره ای مستقل و خود استوار است، علاقه مند می شویم، کسی که به ظاهر با اهریمن های مرموزی دست به گریبان است. او یقینا آن زن آشنای در فیلمها، آن قربانی معمول قصور اجتماع، نمی باشد، بلکه زن تنهای باشهامتی است که هر آنچه که روا می دارد، تاب تحمل آن را نیز دارد. ولی چرا او این قدر در عذاب است؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TTMsjHhc7RI/AAAAAAAABGM/SVcyGJhTM_Q/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="http://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TTMsjHhc7RI/AAAAAAAABGM/SVcyGJhTM_Q/image3.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;کرک هانیکات چه خوب اشاره می کند که "صبح زود بیا" فیلمی است که از دل برآمده است، و به درستی فیلمی است که با تمام کاستی هایش، عاشقانه ساخته شده است و هیچ گاه به دام کلیشه و شخصیت های آبکی مرسوم نمی افتد. فیلمی ساده و با احساسی راستین از سینمای مستقل امریکا، که به دور از هر گونه کار اضافی با دوربین به تصویر کشیده شده است، سادگی ای شیرین، که بیشتر نتیجه اعتماد آدامز به بازیگران فیلمش در ایجاد رابطه با مخاطب است. و در میان بازیها، اشلی جاد، شخصیت لوسی را که در ذهن آدامز سالها ساخته و پرداخته شده است، چه خوب از کار در آورده است. اگر اشلی جاد را در این فیلم دوست داشتید، "روبی در بهشت" را نیز از دست ندهید...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0457308/"&gt;Come Early Morning - Joey Lauren Adams&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-8206795977895453920?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/8206795977895453920/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=8206795977895453920&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8206795977895453920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8206795977895453920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/11/2006_06.html' title='صبح زود بیا (جُوی لورِن آدامز) - 2006'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://lh6.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TTMsh4G7K0I/AAAAAAAABGA/sPFfYD7J3N0/s72-c/image0.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-3171305680022520991</id><published>2010-09-30T11:23:00.003+03:30</published><updated>2010-10-01T19:01:18.686+03:30</updated><title type='text'>هنر مختصر گویی در روایت - اعتصاب غذا (استیو مک کوین) - 2008</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;(ترجمه نوشته ای در مجله بیگ پیکچِر نوشته جِز کانلی)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/hunger/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/hunger/image1.JPG" alt="اعتصاب غذا" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/hunger/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/hunger/image2.JPG" alt="اعتصاب غذا" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/hunger/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/hunger/image3.JPG" alt="اعتصاب غذا" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/hunger/image4.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/hunger/image4.JPG" alt="اعتصاب غذا" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دستان نگهبان زندان در "اعتصاب غذا" - معرفی بدون کلام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاتها مِتد رایج برای معرفی شخصیت و روایت هستند. فکر کنید چند بار روتین صبحگاهی شخصیت مرکزی را دیده ایم، آنها را در حال پوشیدن لباس نمایش می دهد با تمام جزئیات مشخصه های شخصیت که به دقت گزینش شده اند. (به عنوان نمونه روتین اسکار شیندلر بستن کراوات، دکمه سر آستین، دستمال جیبی و نشان نازی روی برگردان یقه کت را در برداشت). این مِتد به ندرت در کاربردی تند و تلخ همانند "اعتصاب غذا" اتخاذ شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از شاتهای ابتدایی مرد خانواده را  در برابر آینه حمام خانه اش نشان می دهد که با کلوزآپ محصور کننده ای از دستانش در سینک دستشویی ادامه می یابد. بندهای انگشتان از زخمها و جراحتهای تازه التیام یافته، که منشا اش نا معلوم است، رنج می برند. حلقه ازدواجی در کنار بُرس ناخنی قرار گرفته است. بعد ازشستن، می بینیم که دستانش دکمه های پیراهنش را می بندند، حلقه دوباره به انگشت برمی گردد، زخمها خشک شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در می یابیم که مرد، نگهبان زندان در ایرلند شمالی در سالهای 1980 است. حلقه در گنجه کارمندی گذاشته می شود و دیگر بار می بینیم که دستها در دستشویی دیگری شسته می شوند، این بار خونی از زد و خوردی تازه آب را صورتی رنگ می کند. در حین سیگار کشیدن در فضای بیرونی، بندهای انگشتان نشان داده می شوند ، خراشیده شده و متورم از تنبیه زندانیان، آنچه آنان لحظه ای پیش بر سر زندانیان آورده اند، نشان داده نمی شود. فیلمسازی ای بی عیب اما مخوف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0986233/"&gt;Hunger - Steve McQueen&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-3171305680022520991?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/3171305680022520991/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=3171305680022520991&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3171305680022520991'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3171305680022520991'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/10/blog-post.html' title='هنر مختصر گویی در روایت - اعتصاب غذا (استیو مک کوین) - 2008'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-6284177864048632193</id><published>2010-09-14T00:39:00.011+04:30</published><updated>2011-02-24T15:40:49.135+03:30</updated><title type='text'>مکانهایی که فیلم ها را خلق می کنند - مادرید</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;(ترجمه نوشته ای در مجله بیگ پیکچِر)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;واقع شده در مرکز اسپانیا، و در مرکز تصورات سینمایی کشور، مادرید همیشه بخشی جدایی ناپذیر از سینمای اسپانیا بوده است. &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نیکلاس پیج&lt;/span&gt; نگاهی می اندازد به بهترین فیلمهای به تصویر در آمده در این شهر تاریخی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;مرگ یک دوچرخه سوار (خُوان آنتونیو باردِم) - 1955 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh3.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZJpQUTr3I/AAAAAAAABJM/Vhoo2Qz7w8M/death_of_a_cyclist.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="https://lh3.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZJpQUTr3I/AAAAAAAABJM/Vhoo2Qz7w8M/death_of_a_cyclist.JPG" alt="مرگ یک دوچرخه سوار" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در کنار دوست و همکار دیرینه اش، لویس گارسیا بِرلانگا، خُوان آنتونیو باردِم (عموی بازیگر مشهور سینما خاویر) احیای سینمای اسپانیا را در سالهای دهه 1950 منجر شدند. شاید موفق ترین فیلمش در آن دوره خاص، "مرگ یک دوچرخه سوار"، دغدغه های زوال اخلاقی بورژوازی اسپانیایی تحت سلطه فرانکو را در بردارد. فیلم، پروفسور دانشگاهی به نام خُوان (آلبرتو کُلوزاس) را دنبال می کند که با ماشینش با یک دوچرخه سوار تصادف می کند و او را می کشد و از صحنه تصادف فرار می کند. سرانجام گناه و سرنوشت، او را گرفتار می کند.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0048394/"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0048394/"&gt;Death of a Cyclist - &lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0048394/" onclick="(new Image()).src='/rg/directorlist/position-1/images/b.gif?link=name/nm0054219/';"&gt;Juan Antonio Bardem&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;آموزش بد (پِدرو آلمودوار) - 2004&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh5.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZJmgmkbPI/AAAAAAAABJA/l0nRYjTor1U/bad_education.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="https://lh5.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZJmgmkbPI/AAAAAAAABJA/l0nRYjTor1U/bad_education.JPG" alt="آموزش بد" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بی شک موفق ترین و تاثیرگذارترین فیلمساز نسل خود، پدرو آلمودوار نامی است که دهه های اخیر، نه تنها با سینمای اسپانیا، بلکه با مادرید مترادف شده است." آموزش بد" (2004) ساخته آلمودوار و با بازی گائل گارسیا برنال و فِلِه مارتینس، از حرفه یک کارگردان بسط پیدا می کند، رابطه میان دو مرد جوان را به تصویر می کشد. فیلم در مادرید در سال 1980 آغاز می گردد قبل از اینکه به جزئیات تجربه های پیشین دو مرد در باب عشق، مدرسه و سینما در سال 1960 رجعت نماید.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0275491/"&gt;Bad Education - Pedro Almodóvar&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;چشمانت را باز کن (آلِخاندرو آمِنابار) - 1997&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZJna4mmjI/AAAAAAAABJE/lEzvUos90Dg/open_your_eyes.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZJna4mmjI/AAAAAAAABJE/lEzvUos90Dg/open_your_eyes.JPG" alt="چشمانت را باز کن" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فیلمی که منبع الهام برای فیلمی با حضور تام کروز "آسمان وانیلی" (در کنار پِنِلوپه کروز) در سال 2001 شد، "چشمانت را باز کن" ساخته آلخاندرو آمنابار داستان تراژیک جوانی ثروتمند و زنباره ای افراطی است، به نام سزار (ادورادو نوریِگا)، که صورتش در تصادفی شدیدا دِفُرمه شده است، تصادفی در رابطه با معشوقه ای قدیمی. تصادف و رویدادهایی که مسبب آن بودند، توسط سزار – در حالی که نقابی کنجکاوی برانگیز برای پنهان کردن صورتش پر چهره زده – برای روانپزشکش به صورت فلاشبک بازگو می شود، که در این حین ما حقایق مخوفی را در ورای این ماسک در می یابیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0125659/"&gt;Open Your Eyes - Alejandro Amenábar&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;س.ک.س و لوسیا (خولیو مِدِم) - 2001&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZJotcBggI/AAAAAAAABJI/aIO09UmGBzY/s512/s3x_and_lucia.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZJotcBggI/AAAAAAAABJI/aIO09UmGBzY/s512/s3x_and_lucia.JPG" alt="س.ک.س و لوسیا" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;شخصیت جوان عنوان فیلم در "س.ک.س و لوسیا" ساخته خولیو مِدِم (با بازی پاز وِگا) به عنوان یک پیشخدمت در مادرید کار می کند تا این که خبر مرگ دوست پسرش لورنزو (تریستان اُلوا) را می شنود. از این فقدان در هم می شکند و در تمنای گریز از مشکلات زندگی شخصی اش، تصمیم می گیرد که به جزایر اسرار آمیز بالِریک برود، چایی که دوست پسر مرحومش، اغلب از آنجا حرف می زد. آنجا، او با کارلوس (دانیل فِریره) و اِلِنا (ناخوا نیمری) دوست می شود، و بعد از آن در می یابد که او بیشتر از آنچه که انتظار داشت، می تواند با آنان نقاط مشترک داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0254455/"&gt;S3x and Lucia -  Julio Medem&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:85%;" &gt;نام آلمودوار در واقع از کلمه عربی المُدوَر به معنای گرد گرفته شده است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-6284177864048632193?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/6284177864048632193/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=6284177864048632193&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6284177864048632193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6284177864048632193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/09/blog-post.html' title='مکانهایی که فیلم ها را خلق می کنند - مادرید'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh3.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZJpQUTr3I/AAAAAAAABJM/Vhoo2Qz7w8M/s72-c/death_of_a_cyclist.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-678715138258028945</id><published>2010-08-27T22:06:00.005+04:30</published><updated>2011-01-25T17:25:42.428+03:30</updated><title type='text'>سبیل (امانوئل کارِر) - 2005</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TT7Ut7DSgkI/AAAAAAAABHI/0r29LSmTS8Y/s512/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="http://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TT7Ut7DSgkI/AAAAAAAABHI/0r29LSmTS8Y/s512/image0.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;مارک : "چی میگی اگه من سبیلم رو بتراشم؟"&lt;br /&gt;اینِس : "نمی دونم. سبیل بهت میاد. تا حالا بدون سبیل اصلا ندیدمت."&lt;br /&gt;این اولین دیالوگهای فیلم است. پس از این دیالوگ، مارک با اشتیاق تمام، برای غافلگیر کردن همسرش، سبیل خود را می تراشد. اما وقتی اینس دوباره مارک را می بیند، طوری برخود می کند که انگار هیچ چیزی اتفاق نیفتاده است. مارک دلسرد می شود که چرا همسرش متوجه این موضوع نشده است. مارک و اینِس، شب به مهمانی دوستانشان سارژ و نادیا می روند، اما  جالب این که میزبانان نیز اصلا موضوع سبیل را به روی خود نمی آورند. در بازگشت از مهمانی، مارک به تدریج از کوره در می رود و به اینس می گوید که چطور چنین موضوع مهمی را متوجه نشده است. اما اینس در مقابل واکنش عجیب تری نشان می دهد و به مارک اظهار می کند که تو اصلا سبیل نداشتی! داستان از آنجا بغرنج تر می شود که فردا همکاران مارک نیز متوجه این موضوع نمی شوند ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh6.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TT7UzvslX0I/AAAAAAAABHM/An-LcYz3CBk/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="http://lh6.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TT7UzvslX0I/AAAAAAAABHM/An-LcYz3CBk/image1.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;"جنون و وحشت زندگیم را تسخیر کرده است. کتابهایی که نوشتم چیزی دیگر غیر از این نمی گویند."&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جمله بالا نوشته نویسنده محبوب فرانسوی، امانوئل کارر است. کارر بیش از این که به عنوان یک کارگردان مطرح باشد، نویسنده ای است که به سبب تِم آثارش، به او لقب استفن کینگ فرانسه را داده اند، گر چه محتوای آثارش بیشتر وحشت و هراسی درونی را به مخاطب انتقال می دهد که به نوعی با تجسس در مفاهیمی چون هویت، توهم و واقعیت همراه است.  برخی از آثار او چون  "ابلیس درون" توسط نیکول گارسیا و "کلاس برفی" توسط کلود میلر به فیلم برگردانده شده اند، هر دو فیلم در جشنواره کن مورد استقبال قرار گرفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارر بعد از ساخت فیلمی مستند، با اولین فیلم بلند خود با نام "سبیل" سعی کرد که دغدغه های مورد علاقه خود را با زبان تصویر به مخاطب خود انتقال دهد. "سبیل" نام کتابی بود که کارر در سال 1986 نوشت و در سال 2005 با تغییراتی در متن، به فیلم برگرداند. فیلم با بازی زیبای ونسان لیندون و امانوئل دِووس، اثری موفق از کار در آمد. فیلم در بخش فرعی جشنواره کن جوائزی را از آن خود نمود و بیشتر منتقدان نیز ورود کارر را به دنیای فیلمسازی ستودند. امانوئل کارر جزو هیات ژوری جشنواره کن سال 2010 نیز بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارر در مورد تفاوت میان فیلم و رمان می گوید : "چیزی که خیلی با رمان تفاوت دارد و فیلم را جذابتر می کند این است که فیلم به رابطه میان زوج می پردازد، در حالی که در رمان، زن تنها شاهد آنچه که بر شوهرش روی می دهد، می باشد. به خاطر این امر، گرچه هر دو بازیگر در فیلم به صورت یکسانی حضور ندارند (ونسان لیندون همیشه در پرده حضور دارد در حالی که دِووس تنها در دو سوم صحنه ها هست)، هر دو به یک اندازه اهمیت دارند، داستان در مورد هر دوی آنهاست. فیلم به وضوح درباره جنون و درباره فریبنده بودن واقعیت نیز می باشد، ولی اساسا چیزی در مورد زوج ها می گوید. دقیقا نمی دانم چه می گوید ولی حتما چیزی می گوید.  چیزی که می تواند در این فیلم موثر یا تاثیر گذار باشد، دقیقا چیزی است که در مورد زوجها، در مورد اعتماد، فاصله و نزدیکی می گوید. تفاوت دیگر در مورد فیلم و کتاب این است که من کتاب را وقتی سی سالَم بود، نوشتم، بنابراین شخصیت اصلی نیز در سی سالگی بود. در فیلم، او در چهل سالگی است و زندگی جاافتاده تری دارد. جزئیات کوچک ولی نه بی اهمیت نیز وجود دارد که تغییر می کند: کتاب در زمانی نوشته شد که تلفن همراهی وجود نداشت، و شخصیت مسلما از تلفن استفاده می کرد، پس ما مجبور بودیم برای سازگاری با واقعیت فعلی، تلفن همراه را در طرح فیلم جای دهیم. گر چه، به خاطر این که واقعا شخصیت را دنبال می کنیم، می توانیم آنچه که او می بیند و می شنود را ببینیم و بشنویم، که این به این معناست که ما نمی توانستیم تکنیک های رایج را که شامل نمایش طرف دیگر خط است، استفاده کنیم. ما مجبور بودیم روشهای جدیدی را برای به تصویر درآوردن صحنه های تلفن پیدا کنیم برای این که به هر یک از آنها تاثیر متفاوتی بدهیم. در عین حال، این محدودیت های چالش برانگیز خیلی مهیج بود، به ویژه برای مبتدی ای مثل من، به خاطر این که مرا از آشفته بودن حفظ می کرد. به عنوان یک کارگردان، داستان را به خودی خود به اندازه کافی پیچیده یافتم، بهترین کار روایت داستان به ساده ترین و سرراست ترین صورت و اجتناب از عناصر جذاب ظاهری، بود. من نمی خواستم که فیلمم شبیه آثار لینچ یا کراننبرگ باشد. طرح به اندازه کافی غیرعادی است که بتوان به ساختار ساده ای تفسیر کرد، از همان نوعی که به عنوان نمونه در فیلمهای سوتِه می بینیم. فیلم خیلی کلاسیک است، نه دوربین سوبژکتیوی در کار است و نه دالی (dolly)، و نماهای (shot)  کمی در فیلم هست."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TT7U3uPHMbI/AAAAAAAABHU/GeW2Jqf7FUA/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="http://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TT7U3uPHMbI/AAAAAAAABHU/GeW2Jqf7FUA/image2.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;دُوِین بایرژ در هالیوود ریپورتر درباره فیلم می نویسد : "مادامی که ‘سبیل’ به انتهای خود می رسد، فیلمسار کارر ما را با واقعیت پنهان آنچه به واقع در حال روی دادن است، درگیر می کند : آیا مارک دچار فروپاشی است، یا رفتارش برون ریزی بدون انگیزه نارسایی های زندگیش است؟ در واقع کارر شکافهای کوچکی را که در کمین بهترین روابط است، به خوبی نمایش می دهد، هم روابط زناشوئی و هم روابط حرفه ای. در تاثیرگذارترین بُعد، ‘سبیل’ نگاهی اجمالی است به درون ازدواجی که در ظاهر سالم به نظر می رسد اما وقتی مورد معانیه قرار می گیرد، کاستی هایش پدیدار می گردد. –  متاسفانه استعاره معنایی ورای این تراشیدن سبیل قانع کننده نیست، و مخاطب عام ممکن است که حس کند سرکار گذاشته شده است. با این حال، فیلم به صورت منسجمی جذاب و گیراست، و بخش عمده ای از آن مدیون بازی سرزنده لیندون و دِووس در نقش یک زوج فرانسوی مدرن می باشد. هر یک به تنهایی جذابند و در کنار یکدیگر زوج دلپذیری را تشکیل می دهند که با بازی دقیق و سرراستشان جزئیات شخصیت خود را نمایش می دهند. آنها زوجی هستند که خرسند می شویم که وقت را با آنها سپری کنیم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کِن فاکس در تی وی گاید در نوشته خود می گوید : "تمایل کارر به مفاهیم هویت - هم تصوراتمان درباره خودمان و هم چهره ای که به دیگران نشان می دهیم - تمایلی دیرینه است،  و داستان جنایی-واقعی ‘ابلیس درون’ ساخته شده در سال 2002 توسط نیکول گارسیا، یک شاهکار کوچکی است در باب جنون و فریب که به قتلهای متعددی می انجامد. کارر در به تصویر کشیدن داستانی که به صورت اول شخص و از زبان یک راوی مجنون روایت می شود، به صورتی سراسر از دید مارک، این ریسک را می کند که مخاطب هیچ انتخابی ندارد جز این که موقعیت مارک را کاملا درست فرض نماید - ما به وضوح سبیل را در چهره مارک و در عکسهایی که به عنوان مدرک موید خود می آورد، می بینیم - و آن تاثیر رمان را تجربه نکند، مردی مجنون که باید او را بهتر می شناختیم تا این که حال تنها نظاره اش کنیم، ما را ناخودآگاه به پرتگاهی ژرف رهنمون می کرد. بر خلاف، مثلا دیوید کراننبرگ که فاصله ای قطعی و تعیین کننده میان مخاطبش و شخصیت اسکیزوفرنیک فیلم، در اقتباس خود از رمانی با تم مشابه ‘عنکبوت’ برقرار می کند، کارر ذهن مجنون را از طریق دوربینش بازآفرینی می نماید، و طرحش درباره تجربه ذهنی (subjective)  را با برانگیختن سوالاتی ناخودآگاه درباره حقیقت و فیلم انتقال می دهد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استفن هولدن در نیویورک تایمز در توصیف فیلم می گوید : "اثر روانکاوانه رازآلود امانوئل کار، ‘سبیل’ به صورت ساده ای آغاز می گردد، با صحنه ای از صحبتهای داخل خانه که شما را آماده می کند که از یکی از آن کمدی های دلربا و تلخ و شیرین فرانسوی لذت ببرید، کمدی هایی که مشخصه سینمای مختص فرانسه است. سپس، به تدریج آن انتظارات را نقش بر آب می کند و به حفره ای از ابهام و تردید رهنمون می سازد. ... ولی فیلم نه یک فانتزی پارانویایی است و نه افسانه ای آینده گرا. با یاد آوری آثار جان چیور چون ‘شناگر’، تاملی سورئال است بر ادراک، واقعیت و خاطره، که مادام که فیلم در قلمرو نهانی عمیق تر فرو می رود، تمرکزش نیز تغییر می یابد. فارغ از این که فیلم چه قدر جدی می شود، با این حال ‘سبیل’ آن طراوت دارای سبکی را که یادآور تریلرهای رمانتیک موش و گربه ای هیچکاک است، در خط مشی زیرین خود رها نمی کند. این اقتباس سینمایی از رمانی نوشته آقای کارر، نویسنده محبوبی که نخستین کارگردانی اش را تجربه می کند، به شما اجازه نمی دهد که این بازی ذهنی را که قصه گویی دارای ذهن یک شیاد، با شما می کند، فراموش کنید."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh3.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TT7U2JuAlYI/AAAAAAAABHQ/BZQVDD9H1gc/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="http://lh3.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TT7U2JuAlYI/AAAAAAAABHQ/BZQVDD9H1gc/image3.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;فیلم هایی چون لمینگ (دومینیک مول)، پنهان (میشائیل هانکه) و سبیل (امانوئل کارر) از سینمای فرانسه در جشنواره کن سال 2005 حضور یافتند و هر سه مورد استقبال قرار گرفتند. جالب این که هر کدام از این سه فیلم به نوعی خانواده ای از طبقه متوسط فرانسه را به تصویر می کشد، که رویدادی سورئال این خانواده به ظاهر خوشبخت را تا لبه فروپاشی سوق می دهد. ساختار روایت در سه فیلم به صورتی است که در ابتدا مخاطب را همچون فیلم های هیچکاک با خود دنبال می کند، حس تعلیقی را در او به وجود می آورد، اما در پایان نه تنها پاسخی به سوال نمی دهد بلکه او را در کلافی از ابهام رها می کند و او را وادار می کند که منطق ظاهری فیلم را رها کرده و به ورای آن بیندیشد ...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0428856/"&gt;The Moustache - Emmanuel Carrère&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:85%;" &gt;کتاب "ابلیس درون" توسط آذین حسین زاده به فارسی نیز ترجمه شده است. (نشر قطره)&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-678715138258028945?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/678715138258028945/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=678715138258028945&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/678715138258028945'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/678715138258028945'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/08/2005.html' title='سبیل (امانوئل کارِر) - 2005'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://lh4.ggpht.com/_e2_x0sU9qA4/TT7Ut7DSgkI/AAAAAAAABHI/0r29LSmTS8Y/s72-c/image0.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-3091346194794097452</id><published>2010-07-31T13:57:00.005+04:30</published><updated>2010-08-11T01:37:56.982+04:30</updated><title type='text'>لبهای آتشین - بوسه های به یاد ماندنی سینما</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;(ترجمه نوشته ای در مجله بیگ پیکچِر)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;"بانو جونز بیوه" - بوسه نخستینِ سینما&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image1.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;گر چه با الفاظی چون منزجر کننده و رسوایی آور توصیف شد و درخواست ها مبنی بر سانسور را برانگیخت، مِی ایروین و جان رایس بوسه ای ممتد به مدت 20 ثانیه را در فیلمی کوتاه برگرفته از نمایش صحنه شان، در سال 1895 به نام "بانو جونز بیوه" باز آفرینی کردند، این اولین فیلم ساخته شده در تاریخ سینماست، که بوسه یک زوج را در برداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;"صبحانه در تیفانی" – بوسه رمانتیک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image2.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;نویسنده سخت کوش پل وارجَک (جورج پِپارد) به یک ساختمان آپارتمانی در نیویورک نقل مکان می کند و مجذوب همسایه زیبا و عجیب غریب خود، هالی گولایتلی (آدری هپبورن) می شود. عمق و عاشقانگی این بوسه آن چیزی است که آن را نمادین می سازد. نمایش این صحنه درست در انتهای فیلم، بعدها در مجموعه ای از فیلمها از جمله "وقتی هَری سَلی را ملاقات کرد" و "منهَتَن" تاثیرگذار بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;"بر باد رفته" – بوسه ناخواسته&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image3.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;"تو تا حالا با یه پسر و یه پیرمرد ازدواج کردی. چرا یه همسری رو که سن مناسبی داره و میشناسه و درک می کنه زنها رو، امتحان نمی کنی؟"&lt;br /&gt;بوسه ای ناخواسته بر اسکارلت، ولی بوسه ای که در هر صورت عشق پرحرارتی را که این دو (ویویَن لی و کلارک گیبِل) به هم حس می کنند، نشان می دهد.&lt;br /&gt;"این چیزیه که می خواستی: هیچ احمقی که تا حالا میشناختی این جوری نبوسیده بودت، مگه نه؟" - رت باتلر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;"نیتهای ظالمانه" – بوسه همجنس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image4.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image4.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;صحنه برجسته از این بازسازی "رابطه های خطرناک" که کاترین مترویل (سارا میشل جِِلِر) بدکاره، کینه توز و نوجوان اغوا کننده نیتهای فریبنده خود را در برابر سِسیل کالدوین (سِلما بِلِر) رو می کند و به او بوسیدن آرام و آبدار را در پارک آموزش می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;"سیاره میمونها" – بوسه متقابل گونه ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image5.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image5.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;انسان فضانورد از مسیر خارج شده جورج تیلور (چارلتون هستون) میمون دانشمند زیرا (کیم هانتر) را می بوسد، بعد از این دیالوگ، در حالی که کنار موجهای متلاطم روی ساحل ایستاده اند :&lt;br /&gt;تیلور: "دکتر، دوست دارم قبل از خداحافظی ببوسمت."&lt;br /&gt;زیرا : "باشه ... اما تو بد جوری زشتی!"&lt;br /&gt;کلاسیک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;-مقصود از گونه، گونه بیولوژیکی است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;"ای. تی - موجود فرازمینی" – بوسه معصومیت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image6.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image6.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;با وجود تمرکزش بر مهمانی از فضای خارج که زمین را تجربه می کند، "ای. تی" در نهایت فیلمی است درباره بردباری و عشق. تِم هایی که هیچگاه بهتر بیان نشدند، بهتر از آن زمانی که بِرتی (درو بَریمور) خدانگهدارش را به دوست کهکشانیمان می گوید، به تنها طریقی که کودکی شش ساله می تواند، بوسه ای قلبی و بی ریا بر بینی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;"شهر خدا" – بوسه رهایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image7.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image7.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در میان خشونت دسته های جنایتکاران و جنون لجام گسیخته در محله های پست ریودوژانیرو، عکاس بلندپرواز راکت (الکساندر رودریگز) به دنبال راهی برای گریز است. در لحظه ای نایاب از لطافتی با طراوت در میانه آشوب، آنجلیکا (آلیس براگا)، دختری که راکت شیفته اش است ولی در نهایت نمی تواند داشته باشدش، بوسه ای محبت آمیز بر گونه اش می نشاند، در حالی که هر دو از بعد از ظهری آرام بر کنار ساحل لذت می برند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;"زندگی شیرین" – بوسه مختصر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image8.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image8.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فدریکو فلینی به آنیتا اکبِرگ در "زندگی شیرین"، بزرگترین نقشش را داد، نقشی که در آن ‘زن رویایی’ دست نیافتنی را مقابل ژورنالیست عیاش با بازی مارچلو ماستریانی بازی کرد، در قصه ای در باب افراطی رو به تباهی بلکه پوچ. آن بوسه در آب نمای فونتانا دی ترِوی خواسته مارچلو را برای فرار به دنیای فانتزی کودکانه ای شکل می دهد، دنیایی همراه با زنی که نمادی است از آن آزادی که او بسی خواهانش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;"مکانی در آفتاب" – بوسه کلوزآپ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image9.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image9.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در یکی از رمانتیک ترین صحنه هایی که به تصویر کشیده شده است، دختر ثروتمند آنجلا (الیزابت تیلور) و پسر بینوا جورج (مونتگمری کلیفت)، در حالی که همدیگر را در دنباله ای از کوزآپ های تمام رخِ گرم و صمیمانه، می رقصانند، به عشق به همدیگر اقرار می کنند. چهره هایشان در قابهایی زیبا، پرده را پر کرده، در حالی که همدیگر را محکم در آغوش گرفته و با یکدیگر پیمانشان را می بندند، در رابطه ای چنان عمیق که هیچ کنترلی بر آن ندارند، گرفتار آمده اند.&lt;br /&gt;آنجلا ویکرز : " تا زمانی که زنده ام، دوستِت خواهم داشت."&lt;br /&gt;جورج ایستمن : "من رو برای زمانی که برام باقی مونده، دوست داشته باش. بعدش، فراموشم کن."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;"از اینجا تا ابدیت" – بوسه ممنوعه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image10.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 355px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/flaminglips/image10.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در لحظه ای که به صورت افراطی با استانداردهای 1952، اروتیک به حساب می آید، کارِن هولمز شوهردار با بازی دِبورا کِر و سرگروهبان واردِن دارای تعارض با بازی بِرت لنکستر، هر دو با بوسه ای احساسی در کنار امواج ساحلی هاوایی، در برابر امیال ممنوعه خویش تسلیم می شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-3091346194794097452?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/3091346194794097452/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=3091346194794097452&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3091346194794097452'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3091346194794097452'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2008/07/blog-post.html' title='لبهای آتشین - بوسه های به یاد ماندنی سینما'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-6649100052275968580</id><published>2010-07-23T20:02:00.009+04:30</published><updated>2011-02-10T16:47:39.784+03:30</updated><title type='text'>دندان نیش (یورگوس لانتیموس) - 2009</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh5.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TVPdcAV1MqI/AAAAAAAABIU/tt4PDhnrNvA/s576/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px;" src="https://lh5.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TVPdcAV1MqI/AAAAAAAABIU/tt4PDhnrNvA/s576/image0.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;پدر و مادر به همراه دو دختر و تک پسرشان در حومه شهر زندگی می کنند. خانه ای زیبا با باغ و استخر، اما احاطه شده در حصاری بلند. فرزندان هیچ گاه خانه را ترک نکرده اند، از دنیای بیرون هیچ تصوری ندارند و تنها با آموزه های والدین بزرگ شده اند و با رهنمودها و امر و نهی های آنها، روزگار را در این خانه زندان وار می گذرانند. آنان هیچ نامی ندارند، هیچ ابزاری برای ارتباط با بیرون وجود ندارد، تلویزیون هست اما تنها فیلمهای خانوادگی خانواده را نشان می دهد، تلفن هست، اما در گنجه ای نهان است و تنها مادر خانه مجاز است از آن استفاده کند و آن هم برای ارتباط با پدر خانواده، تنها کسی که مجاز است فقط با اتومبیل، پا به دنیای هراس انگیزی که برای فرزندان خود تصویر کرده است، بگذارد. هیچ کس به این خانه نیز وارد نمی شود، تنها کریستینا، نگهبان کارخانه پدر می تواند به حریم این خانه قدم نهد، دختری که از پدر پول می گیرد و همراه پدر به خانه می آید تا امیال جنسی پسر را ارضا نماید. دو دختر خانواده به هیچ وجه نباید چیزی از مسائل جنسی بدانند. واژه های خطرناک در این خانواده، از سوی والدین، معانی دیگری برای آنها اتخاذ شده است. اما چرا فرزندان پا را فراتر از این خانه نمی نهند؟ چون به آنها آموخته شده است که تنها آنگاه که دندان نیش آنها افتاد، می توانند به دنیای هراس انگیز خارج قدم گذارند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TVPdc2JH_EI/AAAAAAAABIY/q4TyjMvPGbE/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px; height: 216px;" src="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TVPdc2JH_EI/AAAAAAAABIY/q4TyjMvPGbE/image1.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;یورگوس لانتیموس متولد 1973 در آتن یونان است. او تحصیل کرده کارگردانی تلویزیون و فیلم است. از سال 1995 او به کارگردانی فیلمهای کوتاه، موزیک ویدئوها، تبلیغات تجاری و تئاترهای تجربی گوناگون پرداخت. سر انجام در سال 2001 اولین فیلم بلند خود با نام "بهترین دوستم" را ساخت که فیلمی کمدی درباره دوستی و عشق بود و دروغهای موجود در این روابط را به تصویر می کشید. فیلم بعدی او "کینِتا" در جشنواره های مختلف نمایش داده شد اما آخرین فیلم بلند او "دندان نیش" بود که در جشنواره کن سال 2009 حضور یافت و مورد ستایش قرار گرفت و نام او را در دنیای سینما مطرح نمود. فیلم، دو جایزه فرعی جشنواره کن را تصاحب کرد و منتقدان نیز زبان به تحسین فیلم گشودند و آن را با آثار میشائیل هانکه مقایسه نمودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم چنانچه گفته شد قصه خانواده ای غریب و رفتارهای ناهنجار آنهاست و پدر و مادری را به تصویر می کشد که برای پرورش درست فرزندانشان دست به اقدامات عجیب و حتی غیرانسانی می زنند و آنان را از هر گونه رابطه با دنیای خارج به شدت منع می کنند. خود لانتیموس کودکی ای درست بر خلاف فرزندان فیلم دارد، در سنین کودکی مادر و پدرش از هم جدا شدند و او تا سن هفده سالگی توسط مادر بزرگ شد، زمانی که مادرش را نیز از دست داد، تک و تنها قدم به دنیای خارج نهاد و به تحصیل و کار پرداخت. این دوره زندگی، تاثیر زیادی در نگرشش به زندگی دارد. خود او در جایی گفته است که : "اگر زمانی پدر شوم در جایی در مرکز شهر زندگی خواهم کرد، جایی که فرزندانم تا جایی که ممکن است با عناصر گوناگون زندگی در تماس باشند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لانتیموس در مورد ساخت چنین فیلمی درباره خانواده ای غیرنرمال با هنجارها و منطقی غریب می گوید : "ایده ساخت فیلم در واقع این طور نبود که به صورت قصه ای در باب ناهنجاری خانواده رقم بخورد. اصولا زندگی خانوادگی و والدین بودن برای من موضوعی عجیب بود و برایم جالب بود که طرز فکرم در این مورد آیا تغییر خواهد کرد. ولی روزی با چندی از دوستان گفت و شنیدی داشتم و من در حال شوخی با این سوژه بودم که دو نفر از آنان در حال تشکیل خانواده و بچه دار شدن بودند، چرا که امروزه خیلی از افراد طلاق می گیرند و بچه ها با یکی از والدین بزرگ می شوند، از این رو گفتم که هیچ دلیلی برای ازدواج وجود ندارد. ولی گرچه واقعا داشتم شوخی می کردم، ناگهان آنها به شدت نسبت به گفته من موضع گرفتند. این موضوع به من فهماند که چگونه فردی که می شناختم و کسی که اصلا انتظار چنین واکنشی از او را نداشتم، وقتی پای خانواده اش را به میان می آوری، از کوره در رود. و این چنین بود که به ایده اولیه مردی که برای حراست از خانواده اش به صورت افراطی رفتار می کند، رسیدم، مردی که سعی می کند که با دور نگه داشتن هر گونه اثری از دنیای خارج خانواده اش را گرد هم نگه دارد، و سرسختانه بر این باور است که این بهترین راه برای بزرگ کردنشان است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتقدان فیلم را با آثار هانِکه، کوبریک و هرتزوگ مقایسه نمودند ولی خود لانتیموس در این باره می گوید : "من فیلمهای زیادی می بینم. من این کارگردانان را البته دوست دارم، ولی برای من دو شخصی که بیشترین الهام را از آنان می گیرم برسون و کاساوتیس هستند. من آثارشان را به کرات می بینم،و هر بار خودم را زُل زده به صفحه می یابم  و با خود می گویم، 'آخه چطور میشه چنین فیلمی بسازی؟!". من واقعا در حیرت این کارگردانان هستم، ولی درعین حال ادعا نمی کنم که فیلم هایشان را درک می کنم، ولی یک چیزی هست که در این میان من دوست دارم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لانتیموس در مورد تلفیق گزندگی و خشونت فیلم با شوخ طبعی آن می گوید : "برای عمیق شدن در موضوع، فیلم می بایست خشن باشد و در آن واحد شوخ طبعی دلپذیری را نیز دارد، و همچنین تناقض هایی همچون بودن در یک فضای باز با نور و باغی زیبا و فرزندانی زیبا. فکر می کنم که وقتی شما تناقض هایی این چنین را تجربه می کنید، احساسات عمیقتر و قویتر از شما را به عرصه بروز می کشاند. با به کارگیری شوخ طبعی، شما اصولا در مورد  موضوعات جدی تر می شوید و تضاد و تناقض را به صورت موثر تری نمایش می دهید تا این که به صورت افراطی دراماتیک یا صرفا خشن باشید، چرا که در این صورت شیوه ای یک سویه می شود که مخاطب را وادار می کند چیزی مخوف را نظاره کند. با شوخ طبعی شما مردم را وامی دارید که در ابعاد گوناگون تفکر کنند، و این برای من تجربه ای وجودی تر است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خصوص سبک بصری فیلم، لانتیموس می گوید : "من هیچگاه در هنگام نوشتن و یا انتخاب بازیگران سعی نمی کنم که تصویری برای فیلم در ذهن بسازم. این امر تنها هنگامی که شروع به تمرین با بازیگران می کنم، روی می دهد، در این زمان ایده این که فیلم چگونه تصویر شود را می گیرم. و در این فیلم خاص فکر کردم که باید به صورتی تصویر شود که از یک سو خیلی واقع گرایانه باشد، برای مثال زیاد نورپردازی وجود ندارد و لوکیشن واقعی است، ولی با قاب بندی دقیق و با نگاهی آرام و سورئال که همگام با قصه فیلم باشد. فکر می کنم که این سبک به نوعی به فلسفه کلی من درباره فیلمسازی نیز مرتبط است. اگر شما بیش از حد درگیر چگونگی ساختن فیلم باشید و اگر از بازیگرانتان بخواهید که واقعا درگیر احساسات شوند، برای من چیزی تصنعی به نظر می رسد. به همان اندازه که دوست ندارم که احساسات را به بازیگرانم تحمیل کنم، دوست ندارم که به مخاطبان نیز تحمیل شود. ترجیح می دهم که فیلم را چنان باز نگه دارم که به مردم اجازه دهد که به طریق خودشان با آن درگیر شوند. از این رو زیاد سعی نمی کنم که مخاطب را به مقصد معینی برسانم، بلکه ترجیح می دهم که چیزها را در معرض دید مخاطب قرار دهم و او به آن چیزی که در پرده در حال رخ دادن است، واکنش نشان دهد. برای من، این روش در واقع راهی برای این که زیاده از حد تعلیم دهنده و شعار دهنده نباشم، نیز است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh3.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TVPddgKNsgI/AAAAAAAABIc/foFqugpKTU8/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px; height: 224px;" src="https://lh3.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TVPddgKNsgI/AAAAAAAABIc/foFqugpKTU8/image2.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فیلم مورد تقدیر منتقدان معتبری چون ای. او. اسکات در نیویورک تایمز، آرون هیلیس در ویلج وویس و همچنین جی. آر. جونز در شیکاگو ریدِر قرار گرفته است. در این بخش به نوشته ای که اسکات توبیاس بر این فیلم نوشته است، بسنده می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"'ما واقعیت دنیایی را که به ما ارائه می شود، قبول می کنیم.' این جمله را اِد هریس گرداننده تلویزیون نمایش واقعیت (reality-TV) در 'نمایش ترومن' می گوید. و درست همان گونه که ستاره نمایشش به آنجا می رسد که ویژگیهای در تنگنای پیرامون خود را قبول کند، سه فرزند بالغ در اثر نمادین درخشان یورگوس لانتیموس، 'دندان نیش' اثری در باب انزواگرایی، نیز چنین می کنند. محبوس شده در ملکی دورافتاده در حومه شهر، ناتوان از دیدن آن سوی حصار چوبی پیرامون چمنزارشان، این سه جوان بالغ بی نام آگاهی شان از جهان، تمامی از طریق والدینشان دیکته شده است، والدینی که اطلاعات نادرست را به آنها می خورانند و راهی را برای القای تشویش از وحشتی که بیرون از خانه شان در کمین است، می یابند. زندگیشان قرنطینه وار است و وضعی زندان گونه دارد، زندگی ای مهار شده با دروغ، دروغ هایی گاه کوچک و به صورت مضحکی فی البداهه، مانند زبانی ساختگی که زامبی ها را گلهای زرد کوچک تعریف می کند، و دروغهایی گاه با برنامه ریزی موذیانه، مانند برادر ساختگی که مرگ تاسف بارش قرار می شود که به صورت داستانی هشدار آمیز مورد استفاده قرار گیرد. حقیقت در این سناریو ویروسی مخرب است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"دندان نیش می تواند به عنوان فیلمی در باب والدین بودن تعبیر شود. والدین، فارغ از این که نیتشان قابل احترام یا سوال برانگیز باشد، و والدین در اینجا با بازی کریستوس استریوگلو و میشل والی به صورت مبرهنی بیمار روانی اند، به صورت پالایه (فیلتر) اطلاعات عمل می کنند، و این به صورت طبیعی رفته رفته به انحراف منجر می شود. به اضافه این که در دوران بچگی، آنها بیشتر کنجکاو و متکی به خودند، لازم به یادآوری نیست که در معرض هجوم هورمونها نیز هستند، و آن کنترلی که احتمالا والدین پیشتر در زندگی اعمال کرده اند، شروع به محو شدن می نماید. استریوگلو و والی سه فرد بالغ را که به صورت جدی خوی کودکانه دارند، بزرگ کرده اند، ولی 'دندان نیش' به نقطه ای می رسد که تاثیر آنها دیگر تضعیف گشته است، و فیلم به سوی منازعه ای میان آشوب و کنترل به پیش می رود، منازعه ای سخت، آزاردهنده و غالبا به صورت بی رحمانه ای مضحک."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"بلندپروازی برانگیزنده فیلم و صراحت خونسردگونه خشونتش، میشائیل هانکه را به یاد می آورد، به ویژه 'بازی های مفرح' و 'زمان گرگ'، ولی لانتیموس شوخ طبعی شیطنت آمیزی دارد، و توجهی به پوچی بی پروایانه ای دارد که او را بیشتر در ردیف لوئیس بونوئل قرار می دهد. زمانی که دنیای موهوم با دقت طراحی شده رو به انحلال می نهد، فروریزش چنان سریع شتاب می گیرد که هیچ کدام از شخصیت های نمایش حریف آن نمی شود. حقیقت با احساس هراسی کور عجین می شود. این تجربه ای به صورت هیجان انگیزی غیرقابل پیش بینی است، و به سادگی نمی شود از دستش خلاصی یافت."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TVPdecKxYGI/AAAAAAAABIg/LE2aoPC2jaw/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 322px; height: 214px;" src="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TVPdecKxYGI/AAAAAAAABIg/LE2aoPC2jaw/image3.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;"دندان نیش" تجربه ای بی رحمانه، آزار دهنده ولی تاثیرگذار، گریبانگیر و زیباست و یقینا به مذاق هر فردی خوش نمی آید، از یک سو نظاره خواری انسان، به عنوان نمونه، صحنه ای که پدر به همسر و فرزندانش عوعو کردن را می آموزد، مشمئز کننده و شرم آور است و از سویی  مشاهده قابهای نامتعارف و زیبای فیلم و تصاویر بدیع آن، دلپذیر است. از یک سو رفتارهای ناهنجار این خانواده لحظات بدیعِ مضحکی را فراهم می آورد و از سویی تفکر در پوچی این رفتارها، سوالات آزاردهنده ای را به ذهن مخاطب القا می کند، سوالاتی که کارگردان با داستانی ساده و به صورت فریب آمیزی مخاطب خود را با آنها درگیر می کند و پاسخ روشنی به آنها نمی دهد...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1379182/"&gt;Dogtooth - Giorgos Lanthimos&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-6649100052275968580?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/6649100052275968580/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=6649100052275968580&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6649100052275968580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6649100052275968580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/07/2009_23.html' title='دندان نیش (یورگوس لانتیموس) - 2009'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh5.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TVPdcAV1MqI/AAAAAAAABIU/tt4PDhnrNvA/s72-c/image0.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-8113506131845134967</id><published>2010-06-30T14:30:00.013+04:30</published><updated>2010-09-06T18:30:57.686+04:30</updated><title type='text'>زندگی رویایی فرشتگان (اریک زونکا) - 1998</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/dreamlifeofangels/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 275px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/dreamlifeofangels/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5486285646909844770" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;داستان فیلم در مورد دو دختر جوان است در شهر لیل فرانسه. ایزا دختری معاشرتی و خوش قلب و یک فیلسوف غریزی است که گاه و بیگاه حرفهای پخته ای می زند، در مقابل او ماری دختری متلاطم و گوشه گیر است. این دو در یک کارگاه به هم برخورد می کنند و با وجود هیچ نقطه اشتراکی جذب هم می شوند. ایزا سرپناهی ندارد و ماری در آپارتمان دختری که بر اثر تصادف به کما رفته است، به صورت موقت زندگی می کند. ماری به همراه ایزا در آپارتمان زیر یک سقف رابطه نزدیک تری را آغاز می کنند، رابطه ای میان دو فرد که هیچ چیز مشترک ندارند جز آن که هر دو سرگردان هستند و بی پول. قصه فیلم از این لحظه آغاز می شود، قصه ای سرشار از احساس و اندوه و صداقت در تمام لحظه هایش، حتی در آن لحظات که هیچ چیزی روی نمی دهد. قصه ای که به رغم عنوانش، آدمهایش به شدت زمینی اند و نه فرشته گونه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/dreamlifeofangels/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 205px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/dreamlifeofangels/image1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5486287847103784146" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;اریک زونکا متولد 1956 در شهر اورلئان فرانسه است. در پانزده سالگی تصمیم گرفت که فیلمساز شود. به این منظور به پاریس رفت و با سینمای امریکا آشنا شد و در کلاسهای بازیگری با الهام از شیوه های لی استراسبرگ حضور یافت. در بیست سالگی به نیویورک رفت و در آنجا نیز در کلاس های بازیگری استودیو هربرت برگوف ثبت نام نمود، جایی که بازیگران بزرگی چون آل پاچینو در آن آموزش دیده اند. زونکا در نیویورک در  سینما بلیکر استریت، سینمای اروپا را کشف نمود، سینمایی که فیلمهای خارجی و مستقل را نمایش می داد، و جایی که فرانسوا تروفو آن را "سینماتِک امریکایی" می نامید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق به سینما در تمام دوران جوانی  همراه او بود،  بالاخره در سی سالگی وارد دنیای سینما شد و به کارگردانی مستندهای تلویزیونی پرداخت. در سال 1992 اولین فیلم کوتاه خود را با نام RIVES ساخت. زونکا پس از ساخت سه فیلم کوتاه و حضور موفقیت آمیز در جشنواره های مختلف، اولین فیلم بلند خود با نام "زندگی رویایی فرشتگان" را کارگردانی کرد. فیلمی که نام او را در دنیای سینما بر سر زبانها انداخت. فیلم، نامزدی هفت جایزه سزار فرانسه و نامزدی نخل طلای جشنواره کن را از آن خود نمود و در هر جشنواره ای که حضور یافت، مورد استقبال قرار گرفت. دو بازیگر زن فیلم، اِلودی بوشِز و ناتاشا رِنیه نیز به طور مشترک جایزه بهترین بازیگر جشنواره کن، جشنواه اروپا و سزار را دریافت نمودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از این، مطابق معمول هالیوود در پی جذب او بود و بازسازی "سرگیجه" هیچکاک را به او پیشنهاد نمود، اما زونکا نپذیرفت. زونکا کارگردان بسیار کم کاری است و روی هر پروژه خود با وسواس فراوان کار می کند و اصولا کارگردانی است که نمی تواند فیلم سفارشی بسازد و بیشتر با تهیه کنندگان مستقل کار می کند. زونکا پس از ده سال، فیلم "جولیا" را در سال 2008 ساخت. فیلمی با بازی درخشان تیلدا سوینتون، درباره یک زن الکلی که اقدام به سرقت  کودک خردسالی می کند. زونکا به گفته خودش بین چهار تا پنج سال روی فیلمنامه این فیلم کار کرده و الهام بخش خود را جان کاساوتیس و آثارش همچون "گلوریا"، "شب افتتاح" و "کشتن یک قمار باز چینی" می داند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زونکا در مورد چگونگی ساخت فیلم "زندگی رویایی فرشتگان" می گوید : "نقطه شروع 'زندگی رویایی فرشتگان' ملاقات من با دختری بود که منبع الهام شخصیت ایزا بود. من در حال انتخاب بازیگر برای دومین فیلم کوتاه خودم بودم، یکی از کاندیدها دختر جوانی با یک کوله پشتی بود، او کتاب عجیبی را که سر هم کرده بود، که در واقع یادداشتهای روزانه اش بود، نشان من داد. ... او به من گفت که چطور همانند ایزا در فیلم، از اینجا به آنجا سرگردان بوده، چطور در مخاطرات اتفاقها و تصادفات روزانه، زندگی را سپری کرده است. مثل ایزا بعضی اوقات در کارخانه هایی کار کرده، زندگی خودش را داشته است. من با او در تماس مداوم بودم و سفرهای زندگیش را دنبال می کردم. در واقع او در صحنه فیلم به صورت واقعی بازسازی شد و وقتی که او فیلم را دید به من گفت که خود را در شخصیت ایزا بازشناخت. در مورد ماری، الهام بخش من زنی بود که می شناختم که برای من بسیار عزیز است. در زمانی که همدیگر را دیدیم، او حالتی طغیانگر بر علیه جامعه داشت و احساس همانند ماری داشت، احساسی پرآشوب و انتقام جویانه توام با درماندگی.&lt;br /&gt;من قصه را بر محور این دو تجربه با دو زن متفاوت شکل دادم.  دو سال طول کشید که فیلمنامه را بنویسم و پروژه اولیه را که چهار ساعت بود به فیلمی که هم اکنون شده است، تقلیل دهم. روش من در نوشتن اصولا به صورت بصری است. متن های من همیشه از یک نقطه تصویری خیالی آغاز می شود. هر روش ادبی برای من کاملا غریبه است. من هیچ گاه با یک تِم یا دیدگاه تئوری شروع نمی کنم بلکه تصورات خودم را دنبال می کنم. ایجاد احساس و انسجام پس از آن تصور خام ابتدایی، وارد کار می شوند. همانند آنچه که در سه فیلم کوتاهم بود، مهمترین جیزی که می خواستم لمس شود، احساس بود.  من به هیچ وجه تمایلی به فرموله کردن حقایق درباره دنیا و جامعه ندارم. دیدگاه من با روش مستندگونه سنتی مغایر است. آنچه که برای من اهمیت دارد مواجهه با انسان است.&lt;br /&gt;تجربه من به عنوان بازیگر به من کمک کرده است تا آن تاثیر متقارن میان کارگردان و بازیگر را درک کنم. کار با بازیگران برای من تجربه ای دردناک و در عین حال چیزی است که بسیار دوست دارم. اگر من به آنچه که بازیگرانم می گویند اعتقاد پیدا کنم آنها حس نمی کنند که از من دستوری را دریافت کرده اند. من یقینا حس می کنم که آنها شخصیت خود در فیلم را درک کرده و بر آن تسلط کامل پیدا کرده اند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/dreamlifeofangels/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 205px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/dreamlifeofangels/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5486288013142168626" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;جیمر براردینلی در مورد فیلم می نویسد : "توصیف نیروی پیش برنده روایت فیلم دشوار نیست. 'زندگی رویایی فرشتگان' بر رفاقت میان دو دختر بیست و چند ساله در شهر لیل فرانسه تمرکز دارد.  هر دو بی پولند و در نگه داشتن یک کار ثابت مشکل دارند، ولی همین جا تشابه آنها خاتمه می یابد.  از نظر شخصیتی آنها دو قطب مخالف می باشند. ایزا با آن موهای سیاه، دختری با روحی آزاد و پر جنب و جوش است، دختری معاشرتی و خوش مشرب با قلبی بزرگ و لبخندی بزرگتر. در مقابل، ماری دختری کناره گیر و از نظر احساسی منزوی است. چنان که آنانی که با او رابطه برقرار می کنند، ابراز می کنند، او نه خونگرم و مهربان است و نه قدرشناس. با این حال، با وجود این تفاوتها، و شاید به خاطر این که در نهایت قطبهای مخالف همدیگر را جذب می کنند، ایزا و ماری تقریبا بلافاصله با هم دوست می شوند و خیلی زود جدانشدنی می گردند. ولی، همانگونه که آتشی که زود می سوزد و تمام می شود، شعله های دوستی آنها خیلی زود خاموش می شود، خاکسترهای در حال دود و تلخی فزاینده بر جای می ماند. بنابراین، 'زندگی رویایی فرشتگان' را می توان به صورت کلی به عنوان کالبدشکافی یک دوستی، روایت شکل گیری آن از ابتدا تا به انتها، دانست. ... آنانی که در جستجوی بیانیه مهمی  درباره تجربه انسانی هستند، آن را در 'زندگی رویایی فرشتگان' نخواهند یافت. این فیلمی ساده و ابتدایی ولی باشکوه است. در واقع، شکوه فیلم در سادگی ذاتی آن است. زونکا جفت شخصیت را چنان ظریف و زیبا آفریده است و به صورت تاثیر گذاری تشریح کرده است که ما با ذات درونی با آنها رابطه برقرار می کنیم. ما تنها ایزا و ماری را در حالی که با دشواری های زندگی و پیروزی های اندک مدارا می کنند، نظاره نمی کنیم،  ما آن پستی و بلندیها را همراه آنها تجربه می کنیم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اِیمی توبین در ویلِج وویس می نویسد : "این اولین فیلم زونکاست، و فیلم چنان در ترسیم تعاملات متقابل انسانی،  زیبا و هوشمندانه و پیچیده است که تصور یک کار برجسته فوق العاده جسورانه از یک کارگردان را به سطح نوینی رهنمون می کند.  آن احساس نایاب همکاری، میان بازیگران، میان کارگردان و بازیگران، میان کارگردان و فیلمبردار زن فیلم (اینس گدار)، میان فیلمبردار و بازیگران وجود دارد، که فیلم را سرزنده و غیرقابل پیش بینی می نماید، حتی در زمانی که از نظر روایی گویا هیچ چیز خاصی در حال روی دادن نیست. ... 'زندگی رویایی فرشتگان' هیچچ گاه مصنوعی احساس نمی شود. در فیلمسازی زونکا نوعی از سرزندگی احساسی و همذات پنداری وجود دارد که ما را وامی دارد که دلواپس این دو زن و تصمیمات لحظه به لحظه آنان باشیم، حتی زمانی که بسیار مصممانه باشد. ممکن است حس شود که زونکا بیشتر به ایزا می پردازد، کسی که تواناییش را در قاطی شدن با دیگرانی از جنس و سطح خودش پیدا می کند، تا به ماری، کسی که هویت خود را انکار می کند و از آن فرار می نماید. ولی زونکا تصویری هر چند مختصر در برابر چشمانمان می نهد، تصویری از آنچه که ماری می توانست باشد، اگر در برابر آنچه خودبیزاری از بدو تولد به او آموخته بود، تسلیم نشده بود. ... فیلم که با دوربین روی دست و بیشتر با نور طبیعی فیلمبرداری شده، چنان ظاهری مملو از احساس و خیره کننده دارد که برازنده نام فیلم است. 'زندگی رویایی فرشتگان' هم قطعه ای رئالیستی است که به صورت بی نظیری کنکاش شده است و هم تصویری درونی است که با فانتزی ها، آرزوها و بالا رفتن آدرنالین دو زن پالایش شده است. گدار که بیشتر فیلمهای کِلِر دِنی را فیلمبرداری کرده است، یک فیلمبردار بی نقص برای زونکا است. سلیس بودن قابهای او و تواناییش در به دام انداختن چشم اندازهای شهری با درکش از این که آدمها فارغ از این که هر چه قدر هم که منزوی و بیگانه باشند، هیچگاه جدای از بقیه وجود ندارند، در فیلم ترکیب می شود. ایزا و ماری خودشان را تعریف می کنند و رویاهاشان را از طریق تعاملشان با دیگران و با اطرافشان تجربه می کنند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنت توران در لوس انجلس تایمر در نوشته خود بر فیلم می گوید : "صادق و بی ریا، صمیمی، گیرا و با صراحتی احساسی که کشنده است، 'زندگی رویایی فرشتگانِ' اریک زونکا قدرت و احساسش را از جفت بازیگری می گیرد که ترسیم رفاقت آشفته شان را می توان یک همکاری موثر و تکان دهنده دانست که سال به خود دیده است.... اثری برجسته و جسورانه از یک کارگردان 42 ساله که تصویری همدلانه از غریبه هایی بی هدف ساخته است، غریبه هایی که احتمالا هر روز از کنار آنها می گذریم، زنان جوان بی خانمانی که در حاشیه اجتماع زندگی می کنند، و سعی می کنند از ناچیزترین چیزها برای خود زندگی ای دست و پا کنند. ... این زنان جوان ممکن است که فرشتگان عنوان فیلم باشند، ولی زونکا، محتاط در عدم ایده آل گرایی، بی میل نیست که آنان را به صورت آتش پاره هایی بی تفاوت و  پیوسته دردسر آفرین که با خود سرگرم هستند و دلیلی واقعی برای بودن ندارند، ترسیم کند. ... با وجود تفاوت فراوان میان وضعیت متلاطم ماری و سادگی کودکانه ایزا، زونکا دست کم در ابتدا بر آنچه که این دو به صورت مشترک دارند، تمرکز می کند. علاوه بر ظاهر خودشیفته شان، هیچ کدامشان آنطور که تصور می کنند بر زندگی خود کنترلی ندارند، و گرچه درک نمی کنند، ولی شکنندگی به اندازه زُمُختی جزئی از طبیعتشان است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/dreamlifeofangels/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 205px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/dreamlifeofangels/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5486288178601988274" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt; بهانه من برای نوشتن درباره این فیلم درخشان، دیدن فیلم "جولیا"، آخرین ساخته اریک زونکا بود که خاطره زیبای دیدن اولین فیلمش را دوباره برای من زنده ساخت و بهانه ای شد برای دیدن دوباره این فیلم. دیدن این فیلم پس از مدتها دوباره همان طراوت و صراحت احساسی (به قول کنت توران) را همراه داشت، فیلمی که برای من یکی از زیباترین و تاثیرگذارترین آثار دهه نود سینمای جهان است. در تاریخ سینما آثار درخشانی را می توان در مورد رفاقت مردانه نام برد، آثاری که اصطلاح buddy movies را در سینما باب کردند، اما نایابند آثاری به یاد ماندنی که در مورد رفاقت زنانه باشند. تنها شاید بتوان به اثر درخشان ریدلی اسکات، "تلما و لویز" اشاره کرد که در مختصات سینمای امریکا نیز فیلمی است به یادماندنی و تاثیرگذار در دهه نود...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;10/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0120449/"&gt;The Dreamlife of Angels - Erick Zonca&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-8113506131845134967?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/8113506131845134967/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=8113506131845134967&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8113506131845134967'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8113506131845134967'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/06/1998.html' title='زندگی رویایی فرشتگان (اریک زونکا) - 1998'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-3958164841082696071</id><published>2010-05-30T15:16:00.006+04:30</published><updated>2011-02-24T15:54:39.498+03:30</updated><title type='text'>پیام آور (اورِن مووِرمَن) - 2010</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh4.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZMx9bqSXI/AAAAAAAABJs/x58Il9FXi24/s512/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 340px;" src="https://lh4.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZMx9bqSXI/AAAAAAAABJs/x58Il9FXi24/s512/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472196049894914962" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;سرگروهبان ویل مونتگمری بر اثر جراحات وارد شده در جنگ عراق، به امریکا برگشته است. جراحاتی که به چشم و پایش وارد شده است رو به بهبود است اما گویا جراحاتی  که به روحش و احساسش وارد می شود، قرار نیست که بهبود یابد.  دوست دخترش، کلی، قرار است با مرد دیگری ازدواج کند و در حالی که هنوز از اثرات مخربی که به جسم و روحش خلاصی نیافته است، از سوی ارتش مامور به انجام کاری سخت تر می شود، مامور ابلاغ تلفات جنگ به خانواده شان. ویل با فردی به نام تونی استون، که فرمانده ای باسابقه در این کار است، همکار می شود. تونی فردی بسیار سرسخت و مقرراتی است که در حال ترک اعتیاد به الکل است. او این کار را به عنوان انجام وظیفه می داند، بر خلاف او، ویل کسی است که نمی تواند با احساسات خود در این کار کنار بیاید. ملاقات های تکان دهنده با خانواده کشته شدگان جنگ، رابطه ویل و مونتگمری، این دو شخصیت ناهمگون، اساس داستان فیلم را تشکیل می دهد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZMyrj5xnI/AAAAAAAABJw/QVUC-PNauPI/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 340px;" src="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZMyrj5xnI/AAAAAAAABJw/QVUC-PNauPI/image1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472191215038783890" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;اورن موورمن کارگردان و فیلمنامه نویس اسرائیلی، به مدت چهار سال در ارتش اسرائیل بین سالهای 1984 تا 1988 خدمت کرده، تجربیات این دوره خدمت در ارتش، سرمایه گرانبهایی را برای او در ساخت فیلم "پیام آور" فراهم ساخته است، چنان که خودش بازگشت از ارتش به زندگی غیرنظامی را همچون "بازگشت از سیاره دیگر" توصیف می کند. او قبل از ساخت "پیام آور" اولین فیلم خود در مقام کارگردانی، بیشتر در مقام همکار فیلمنامه نویس در سینما فعالیت داشته است. همکاری در نوشتن فیلمنامه "پسر مسیح" اولین تجربه جدی او ، نامزدی شیر طلایی جشنواره ونیز را برای فیلم به همراه داشت. او همچنین در نوشتن فیلمنامه "من آنجا نسیتم"، برداشتی از زندگی باب دیلان و "زندگی متاهلی"، یک تریلر نوآر / کمدی سیاه نیز همکار فیلمنامه نویس بوده است. موورمن علاوه بر کارگردانی فیلم "پیام آور"، نوشتن فیلمنامه فیلم را نیز به همراه یک تهیه کننده ایتالیایی به نام الساندرو کامون بر عهده داشته است. فیلم دو نامزدی اسکار را برای بهترین فیلمنامه و بهترین هنرپیشه مرد نقش مکمل، برای او به ارمغان آورد و در جشنواره های مختلف دیگری همچون برلین، روح مستقل (independent spirit) و همچنین در مراسم گلدن گلاب خوش درخشید. فیلم علاوه بر این که فیلمی متفاوت درباره جنگ را روایت می کند، از حضور بازیگران مشهوری چون وودی هارلسون، بن فاستر و سامانتا مورتون در پیشبرد داستان بهره کافی را می برد و قصه ای تاثیرگذار با بازی های فراموش ناشدنی را رقم می زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اورن موورمن در این فیلم به بازیگران خود اجازه داده است که آزادانه نقش خود را ایفا کنند و گویا از جلسات تمرین اجتناب می کرده است. موورمن در جایی نقل کرده است که قبل از صحنه با بازیگران به مدت طولانی صحبت می کرده، شخصیت های داستان را در لحظه برای بازیگران می ساخته، سپس دوربین را بر می داشته و شخصیتها و فضای ایجاد شده را به تصویر در می آورده است. موورمن درباره سبک کار خود می گوید : "من فکر می کنم که حقیقت امر آن چیزی است که احساس می کنید.  من خیلی دوست دارم که همین روش را در کارگردانی داشته باشم. ولی باید به هر پروژه در هر زمان به صورت واقع بینانه و متفاوت نگاه کنم، تا ببینم برای پروژه چه چیز مناسب است تا اینکه سبک من چیست. کارگردانان خاصی هستند که من تحسینشان می کنم همچون لوئی مال که چنین روشی داشتند، که پروژه را قبول می کردند و فکر می کردند، این آن نوع فیلم است و سبک باید این باشد. این کارگردانان بسیار یگانه بودند از این حیث که برای نوع خاصی از قصه گویی، چه سبکی را مناسب می یافتند. "پیام آور"، قرار بود که در هر صورت فیلمی مبتنی بر بازی باشد، فیلم می توانست با کیفیت بازیها زنده بماند و یا نابود شود. ولی این طور نیست که بگویم تمام فیلمهایی که در آینده کارگردانی می کنم، این سبک را دنبال می کنند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZMvDRDg8I/AAAAAAAABJo/-Kj1dYEvwF0/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 340px;" src="https://lh6.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZMvDRDg8I/AAAAAAAABJo/-Kj1dYEvwF0/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472192196056023042" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;دیوید دِنبی در نیویورکر می نویسد : "تونی استون با بازی هارلسون برای مدتها این وظیفه را بر عهده داشته است. این مرد الکلی که موقتا از الکل کناره گیری کرده است، احتمالا دیگر برای انجام وظیفه مهم دیگری در ارتش شایسته شناخته نخواهد شد. هارلسون با آن نگاه نافذ خیره کننده و صدای استیلنی ، غالبا نقش آدمهای سرکش و ناآرام را بازی کرده است (بازی فراموش نشدنی در 'مردم در برابر لری فلینت')، ولی این بار پرخاشگری غیر نرمال او با قوانینی محدود  می شود، تشریفات و قوانینی که فرمانده درجریان  انجام وظیفه با آنها مواجه است. تونی، در زیر آن خشم و خشونت و خودستایی خود، کاملا آشفته است. انباشته از عقایدی بیهوده و مبتذل درباره زنان و رابطه هاست. او مردی غیرقابل کنترل، نامناسب برای ازدواج و مردی بسیار تنهاست، کسی که وقتی که کار نمی کند، دایما با ویل جوان گپ می زند. در ابتدا، ویل، که سه ماه آخر ماموریت خود را می گذراند، در حالی که جراحاتش رو به بهبود است، تمایل کمی به صحبت و ارتباط دارد، و به تونی قاطع و ارباب منش چنان نگاه می کند که ماهی دریا به کوسه. در همین صحنه های ابتدایی، بن فاستر ('3:10  به یوما' و سریال شبکه HBO  'شش فوت زیرِ زمین') خود را مهار می کند. ولی این بازیگر بیست و نه ساله، با آن چشمان آبی غمگین و فک بلند، شاید یکی از سخنگوهای بزرگ نسل خودش باشد. وقتی که او ساکت است، چهره اش سراسر سرزنده است، چشمانش گویا در آن واحد هم به درون می نگرد هم به برون.  این دلیلی است بر این که آشفتگی زیادی در درون ویل وجود دارد. ... 'پیام آور' همراه خود تصویری  از مردان نظامی را به معرض نمایش می گذارد،  یک از تصاویر هوشمندانه و زیرکانه در سینمای امریکا پس از کلاسیک هایی چون 'از اینجا تا ابدیت' (فرد زینه مان) و 'آخرین ماموریت' (هال اشبی) ."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیتر هاول منتقد کانادایی در نقد خود بر این فیلم می نویسد : "مادری گریه اش را فرو می نشاند، اشک اجازه تکلم به او نمی دهد. پدری بر زمین می افتد، شوکی ناگهانی او را تسخیر می کند. همسری دستش را بر دهانش می نهد، در حالی که می داند که مردانی که بر آستانه ایستاده اند، آمده اند که به او چه بگویند. اینها صحنه هایی از "پیام آور" هستند، درامی استادانه درباره خبری ناگوار رساندن و ضایعه دردناکی است که بر آورنده و گیرنده خبر می گذارد. فیلم بر انتقال گفتاری اخباری حیاتی بنا می شود، ولی لحظات غیرگفتاری بسیاری، قدرت و سادگی شگرفی به فیلم می بخشد. این نخستین فیلم اورن موورمن همکار فیلمنامه نویس در"من آنجا نیستم" از جهات بسیاری همچون نسخه داخل امریکای فیلم "مهلکه" عمل می کند، سردی بدون کلام آن فیلم را داراست، ولی با انفجارهایی از نوع احساسات سروکار دارد. ... مونتگُمری آن مردی نیست که از او انتظار داشته باشید که خبری احساس برانگیز را به افرادی شکننده برساند، ولی منطق ارتش غالبا عکس این عمل میکند. او با فرمانده تونی استون همراه می شود، کهنه سرباز کار ابلاغ خبر، که مدتها قبل فراگرفته که کارش را از زندگیش جدا کند، گرچه مشکل اعتیاد به الکل که او با آن در حال مبارزه است، خلاف آن را به ذهن می آورد. ... ولی پیام واقعی فیلم در میان لحظاتی از سکوت می آید: در طی مسافتهای طولانی میان خانه   ها، در اندوه حبس شده آن فرد داغدیده و یا در لحظات آبجو نوشیدن متعدد بعد از مشاجره. دو مرد بیشتر از آنچه که می دانند نقاط مشترک دارند، و آن با تنهایی آغاز می شود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میک لاسال منتقد سان فرانسیسکو کرانیکل می نویسد : "'پیام آور' نگاه ویژه ای به درد و رنج خصوصی گروهی از انسانها دارد، درامی که به سادگی و صراحت یک فیلم مستند به تصویر کشیده شده است. فیلم، سناریوی فوق را از دیدگاهی نمایش می دهد که بیشتر ما تا کنون به دقت به آن ننگریسته ایم، این که سربازانی، ماموریت پیوسته آنها دادن خبر ناگوار باشد. فیلم آن چیزی را که بر این انسانها در ضمن انجام وظیفه شان می گذرد و آن عوارض دردناکی را که در پی دارد، نمایش می دهد، و فیلم از دو نقش آفرینی ممتاز بهره می برد، وودی هارلسون در نقش افسری که در این ماموریت تخصص دارد و بن فاستر،  گروهبانی که موظف به انجام آن می شود. ...&lt;br /&gt;همگام با مسیر داستان، 'پیام آور'   احساسی از فرهنگ ارتش را نیز به مخاطب انتقال می دهد، به ویژه حال و هوای سربازانی که از میدان نبرد به نزد خانواده و دوستان خود باز می گردند، به نزد کسانی که شاید درک نکنند که بر آنان چه گذشته است. فاستر، با دیالوگهای اندک و با هیچ چیز دیگر به جز آن نمود چهره اش و آن منش و بردباری خاصش، احساس آن سرباز را انتقال می دهد، سربازی که هراس و وحشت را دیده و لمس کرده و اکنون در دنیای چهره های خندان و در دنیای آنان که حال و احوال خوشی دارند، احساس بیگانگی می کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="https://lh5.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZMzg0AYwI/AAAAAAAABJ0/tYyRAD4Qv3M/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 340px;" src="https://lh5.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZMzg0AYwI/AAAAAAAABJ0/tYyRAD4Qv3M/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5472191221536697650" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt; سال  2009 چند فیلم مطرح در ژانر جنگ ساخته شد، یکی "مهلکه" ساخته کاترین بیگلو که جوایز اسکار متعددی را از آن خود کرد، "برادران" ساخته جیم شریدان که بازسازی فیلمی به همین نام به کارگردانی "سوزان بیر" بود که بیشتر منتقدان نسخه اصلی را بسیار برتر از بازسازی آن دانستند. اما در این میان فیلم "پیام آور" از سینمای مستقل امریکا فیلم مهجوری بود که با وجود استقبال منتقدان امریکایی از فیلم، چنان که باید مورد توجه قرار نگرفت. فیلمی ساده و تاثیرگذار درباره دو انسان که سعی دارند که راهی به سوی خانه، به جایی فارغ از خشونت و بی رحمی جنگ، به سوی دوستی و عشق پیدا کنند. وودی هارلسون، فرمانده استونِ مردانه و همچون سنگ سخت و خشن، و بن فاستر، مونتگمریِ با آن چهره فرشته وار هر دو دوست داشتنی و فوق العاده اند. در طول مدت فیلم چندین بار فیلم "بِردی" ساخته درخشان آلن پارکر، در مورد دو دوست بازگشته از جنگ ویتنام، در ذهنم تداعی شد...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0790712/"&gt;The Messenger - Oren Moverman&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-3958164841082696071?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/3958164841082696071/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=3958164841082696071&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3958164841082696071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3958164841082696071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/05/2010.html' title='پیام آور (اورِن مووِرمَن) - 2010'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh4.googleusercontent.com/_e2_x0sU9qA4/TWZMx9bqSXI/AAAAAAAABJs/x58Il9FXi24/s72-c/image0.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-8680624104196992139</id><published>2010-05-07T00:13:00.011+04:30</published><updated>2010-07-02T01:27:54.000+04:30</updated><title type='text'>جِریکو (کریستیَن پِتزولد) - 2008</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/jerichow/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 298px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/jerichow/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5463356140061847522" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;توماس جوانی کم حرف و عبوس است که به دلیل اخراج از خدمت در افغانستان، به زادگاه خود باز می گردد. پس از یک سری اتفاقات مقدماتی، داستان اصلی فیلم شکل می گیرد. توماس که در یک مزرعه خیار کار برداشت محصول را انجام می دهد، در راه بازگشت به فردی به نام علی، یک سرمایه دار ترک موفق برمی خورد. علی یک سری فروشگاههای زنجیره ای دارد و با همسر خود به نام لارا زندگی می کند. شانس در خانه توماس را می زند و علی از توماس می خواهد که کار رانندگی برای او را جهت تحویل کالاهای فروشگاهها در ازای پول خوبی انجام دهد. توماس، فرد ناشناس است که وارد زندگی علی، مرد ثروتمند و همسر زیبایش، لارا می شود، بارقه شهوت میان توماس و لارا برافروحته می شود و داستانی همانند "پستچی همیشه دو بار زنگ می زند" شکل می گیرد، البته در آلمان مدرن و در شهرکوچکی به نام "جریکو"، با حال و هوایی تازه و پایانی بدیع و متفاوت ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/jerichow/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 174px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/jerichow/image1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5463356314053884162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;کریستین پتزولد یکی از مشهورترین فیلمسازان موج نوی سینمای آلمان موسوم به مکتب برلین است. مکتب برلین به گروهی از کارگردانان آلمانی اطلاق می شود که غالبا فارغ التحصیل مدرسه فیلم برلین هستند و گر چه خود آنان مانیفست خاصی را برای خود تعیین نکرده اند، اما از دیدگاه منتقدان اروپایی  زبان مشترکی میان آثار آنها وجود دارد. فیلمسازان این مکتب اصولا به زندگی روزمره طبقه متوسط آلمان پس از سقوط دیوار برلین می پردازند و آثار آنان از ساختاری ساده که واقعیت را به صورت بی آلایشی به تصویر می کشد، برخوردار است. دیالوگها در آثار این فیلمسازان بسیار کم  است، موسیقی به ندرت استفاده می شود، نماهای دوربین طولانی و قابهای فیلم بسیار زیبا و هنرمندانه است. این فیلمسازان بیشتر تمایل دارند که با زبان تصویر پیام خود را منتقل کنند و نه از طریق دیالوگ، همچنین گر چه آثار آنان واقع گراست، اما اشاره مستقیم به مسائل سیاسی و اجتماعی وجود ندارد، از این رو تماشاگر آثار آنها باید به دقت ببیند و گوش کند تا بتواند فیلم را برای خود تجزیه و تحلیل کند. از فیلمسازان دیگر این مکتب می توان به توماس ارسَلان و آنگلا شانِلِک نام برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پتزولد اولین علاقه خود به سینما را پس ازخواندن کتاب "هیچکاک به روایت تروفو" می داند و پس از آن است که حدود چهل و یک فیلم هیچکاک را در سینماتِک موزه لودویگ در کلن می بیند. پتزولد پس از آن به برلین می رود و قبل از روی آوردن به فیلمسازی، به تحصیل در ادبیات می پردازد. او در این مورد می گوید : "وقتی که برای تحصیل ادبیات به برلین رفتم می دانستم که در نهایت به سمت سینما خواهم رفت. اما ادبیات این توانایی را داشت که جهان را برای من پیچیده سازد، که من بسیار دوست داشتم. ادبیات جهان را برای من به صورتی نشان می داد که از نظاره در آن لذت می بردم. همچنین احساس می کردم که نمی توان بدون دانستن چیزی در مورد زندگی، یک فیلم خوب ساخت."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پتزولد در سال 1992 شروع به ساخت فیلم برای تلویزیون کرد و پس از ساخت چند فیلم موفق در تلویزیون آلمان، اولین فیلم بلند سینمایی خود به نام "وضعیتی که در آن قرار دارم" را کارگردانی کرد. فیلم در جشنواره های محلی از جمله در جشنواره فیلم آلمان خوش درخشید و از سوی منتقدان انجمن فیلم آلمان به عنوان بهترین فیلم سال معرفی گردید. این فیلم به همراه دو فیلم "ارواح" و "یِلا" که به "سه گانه روح" معروف می باشند با استقبال منتقدان اروپایی و جشنواره های مختلف از جمله جشنواره برلین مواجه شدند و نام پتزولد را به عنوان کارگردانی صاحب سبک در اروپا ثبت نمودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرین اثر پتزولد "جریکو" اقتباسی اروپایی و مدرن از رمان جیمز ام کین "پستچی همیشه دو بار زنگ می زند" می باشد که در این فیلم نیز دغدغه های پتزولد در مورد جامعه آلمان به چشم می خورد. هنرپیشه ثابت اکثر فیلمهای پتزولد، نینا هاس به همراه بِنو فورمن نیز در این فیلم ایفای نقش می کنند.  فیلم علاوه بر درخشش در جشنواره های محلی، نامزد شیر طلایی جشنواره ونیز شد و همانند "یلا" با استقبال منتقدان در خارج از اروپا نیز روبرو گردید. پتزولد راجع به ایده ساخت فیلم می گوید : "در سالهای اخیر من غالبا ساختارهای کلاسیک را بکار برده ام. این روش رابطه با تئاتر دارد. من درامها و تراژدیهای باستانی را دوست دارم و دوست دارم ببینم که چگونه آنها با دنیای مدرن انطباق پیدا می کنند. و از خودم می پرسم در تاریخ سینمای امریکا کجا می توان مبارزه طبقاتی را پیدا نمود؟ چرا که فیلمهای امریکایی کار را نمایش نمی دهند، نه کارخانه ای و نه مبارزه طبقاتی، و یکی از دوستانم، همکار فیلمنامه نویس من، گفت  که مبارزه طبقاتی را می توانی در رمان جیمز ام کین 'پستچی همیشه دوبار زنگ می زند'  پیدا کنی. این مبارزه طبقاتی از نوع امریکایی آن است و بنابراین رمان را دوباره خواندم و گفتم که باید آن رمان را در دنیای مدرن آلمان غربی بسازم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/jerichow/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 174px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/jerichow/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5463356634475491762" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;فیلم توسط منتقدان مشهوری چون ای او اسکات در نیویورک تایمز، ملیسا اندرسون در ویلِج وُویس و دِرِک اِلی در وِرایتی مورد تحسین قرار گرفته است. در این بخش به قسمت هایی از نقد جالبی که در دِدیترویتر (thedetroiter) توسط نیکول روپِرزبِرگ نوشته شده است، اشاره می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"در تمام فیلم، پول یک نیروی انگیزشی و سرچشمه تباهی است. توماس بدون هیچ شغلی و بدون هیچ پول و کاری به شهر می آید و به خاطر پولی که علی به او می پردازد، وابسته او می شود. لارا نیز از زمانی که با علی ازدواج کرد و او بدهی های قابل توجه اش را به عهده گرفت، وابسته علی و پولش است. علی نیز به همین ترتیب، دایما مراقب آدمهایی است که در کار و کسب به او خیانت می کنند، و به همه فوت و فن های آنها آشناست و همچنین فوت و فن های خرده دیگری را همچون چگونه در هنگام تحویل بنزین کمتری مصرف کرد، به خوبی می داند. گر چه تعداد رُل های  فیلم بسیار معدود است، در حقیقت سه شخصیت اصلی دارد، پول رُل چهارم خاموشی را در قصه دارد. پول در اینجا به چیزی ورای حرص اشاره می کند، پول اینجا وعده استقلال و رهایی از وابستگی است، یک شروع تازه، سرچشمه خیانت است، عملی از روی نومیدی، خواسته تمام عمر است. اینان شخصیتهایی که برای دستیابی به ثروت، سرقت از بانک  می کنند، نیستند، آنها نیاز دارند و می خواهند و در آرزوی آن هستند، و آنها پول را وسیله ای برای رسیدن به اهداف خود تصور می کنند. آنها در یک اقتصاد پسا فوردی (Post-Foridan) زندگی می کنند، که در تمامی زندگیشان یوده است و در یک سیاست هنوز سوسیالیستی، و آنها هنوزبه درستی نمی دانند که چگونه خود را وفق دهند. علی، تنها شخصیت متولد خارج از کشور، تنها شخصی است که خود را به درستی وفق داده و ادامه می دهد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"جریکو بسیار شبیه یک فیلم نُوار است، بسیار خاموش و مینیمالیست. تنها سه شخصیت اصلی وجود دارد، صحنه پردازی ها محدودند، موسیقی استفاده شده بسیار کمینه است و دیالوگها هم بسیار اندک و با فواصل طولانی. بیشتر ارتباط فیلم با مخاطب بدون کلام است، مخاطب را وادار می کند که افکار و کُنِش ها و انگیزه های آنها را برای خود رمزگشایی کند. این روش ممکن است مخاطب را بیازارد، این گونه که به صورت احساسی از شخصیت ها جدا نگه داشته می شود و یا حتی به صورت دانسته با مخاطب کاری می کند که قادر به درک شخصیتها نیست، ولی چنین تحلیلی آن احساسات طبیعی انسانی ساده و در عین حال پرحرارت را که نیروی محرکه فیلم است، از بنیان از هم می پاشد. کارگردان پتزولد قصد ندارد که تحلیلتان از فیلم را به راحتی در اختیارتان بگذارد، او قصد دارد که شما خودتان اقدام کنید و دریابید، ولی او هر آنچه که برای این دریافت لازم دارید در اختیارتان قرار می دهد."&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;"جریکو تازه ترین اثر پتزولد است، اثری نافذ و زیرکانه که پس از اثر تحسین شده جهانی خود 'یلا'، ارائه داده است. پتزولد از سوی بسیاری از منتقدان به عنوان یکی از فلیمسازان بسیار مستعد جهانی که کمتر مورد توجه قرار گرفته شده است، نام برده می شود، آثار او جذابیت ویژه ای دارد که برای محافل هنری بسیار مناسب تر است تا مخاطبان عام. هر دو بازیگر اصلی، فورمن و هاس فرصت همکاری با او در چند فیلم را داشته اند، و با دیدن بازی مهار شده ولی مملو از احساس آنها، به نظر واضح می آید که این کارگردان فیلم است که می تواند آن نوع بازی ای که فیلمنامه ایجاب می کند از بازیگران خود بگیرد، و آنها نیز با کمال اشتیاق آن نقش را ایفا نموده اند. به عنوان یک فیلم، 'جریکو' مهار شده و کنترل شده است، تنها آنچه که لازم است را نمایش می دهد و با ریتمی با دقت طراحی شده. شخصیتها بی وقفه در جستجوی چیزی هستند، در جستجوی استقلال، در جستجوی خانه، در جستجوی زندگی. فیلم به صورت زیرکانه ای قصه ای جنایی را که از آن التهابش تهی می شود و با چیزی بسیار پیچیده تر جایگزین می شود، به صورت متوازنی با تغییرالگویی بنیادی در اقتصاد جهانی روایت می کند، 'جریکو' در واقع مملو از شگفتی است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/jerichow/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 173px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/jerichow/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5463356767313598482" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;مفاهیمی چون طبقه متوسط، کاپیتالیسم، سوسیالیسم، پول، تضادهای زندگی روزمره، شخصیتهایی که در اوضاع اجتماعی و سیاسی پیرامون خود برای رسیدن به استقلال تلاش می کنند ولی به نتیجه نمی رسند، تم ثابت اکثر فیلمهای پتزولد است. البته چنان که اشاره شد کارگردان دغدغه های خود را به صورت مستقیم و شعاری در فیلم به خورد بیننده خود نمی دهد، تمامی این دغدغه ها به صورت زیرکانه ای در دل داستان و با فرمی هنری (که در نقد نیکول روپرزبرگ به آن اشاره شد) بیان می شود. پایان داستان در فیلمهای پتزولد همیشه غافلگیر کننده است و مخاطب را وادار به تفکر می کند که فیلم و نشانه ها و شخصیت های کم حرف و مرموز فیلم را برای خود حلاجی کند. در هر صورت دیدن فیلم های این کاگردان آلمانی برای بیننده علاقه مند به سینما تجربه جالبی خواهد بود ... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1224153/"&gt;Jerichow - Christian Petzold&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-8680624104196992139?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/8680624104196992139/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=8680624104196992139&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8680624104196992139'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8680624104196992139'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/05/2008.html' title='جِریکو (کریستیَن پِتزولد) - 2008'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-2522148428837110655</id><published>2010-04-28T23:55:00.026+04:30</published><updated>2010-07-03T00:01:27.356+04:30</updated><title type='text'>دختر مرده (کارِن مانکریف) - 2006</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thedeadgirl/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 272px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thedeadgirl/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5465277737312221506" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;&lt;br /&gt;(انتقال داده شده از وبلاگ قبلی در yahoo 360)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظات ابتدایی فیلم است که جسد برهنه دختری، کنار درخت خشکیده ای توسط یک زن غریبه ساکن محل پیدا می شود. از این جاست که ذهن مخاطب ناخودآگاه شروع به پیش بینی داستان می کند و گمان می نماید که با یک تریلر پلیسی جنایی طرف است اما پس از گذشت مدتی تمام تصورات او نقش بر آب می گردد. فیلم به هیچ عنوان تلاش در طرح معما و حل آن نمی کند. فیلم، فیلم شخصیت است و دختر مرده در حقیقت بهانه ای است برای کنکاش در زندگی پنج زن که در پنج اپیزود مجزا روایت می شوند. زن اول پیر دختری است که با مادر بد اخلاق خود زندگی می کند، اوست که جسد دختر را پیدا می کند. زن دوم دختری است دچار افسردگی که خواهرش پانزده سال اسنت که مفقود گشته ولی خانواده اش همچنان امید دارند که او زنده است و دختر گمان می کند که جسد یافت شده خواهر گم شده اوست. زن سوم زن قاتل است که رابطه سرد و بی روح شوهر بدکاره اش او را به ستوه آورده است. زن چهارم مادر واقعی مقتول است که دخترش پس از ازدواج دوم او، از خانه فراری گشته است و زن پنجم همان دختر مرده است که فقر او را به زن بدکاره ای مبدل کرده است که تنها دلخوشی اش دختر نامشروعش است. چهار اپیزود اول به بعد از مرگ می پردازد و اپیزود پنجم به قبل از مرگ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thedeadgirl/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 214px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thedeadgirl/image1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5465273105588343762" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;کارن مانکریف بیشتر به عنوان هنرپیشه سریالهای تلویزیونی شناخته می شود تا یک کارگردان. اما در سال 2002 با ساخت فیلم "ماشین آبی" پا به عرصه کارگردانی فیلم بلند گذاشت. "ماشین آبی" توانست در جشنواره های متعدد مطرح شود و جوایزی را نیز از آن خود کند. او در سال 2006 دومین فیلم بلند خود به نام "دختر مرده" را کارگردانی کرد و در این فیلم نوشتن فیلم نامه را نیز به عهده داشت. "مانکریف" توانست فیلمی درخور توجه و پخته تر از فیلم اول بسازد و پیام خود را در غالب زبانی سینمایی به خوبی به مخاطب منتقل نماید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم داستان تلخی را بیان می نماید و فیلمبرداری تاریک اغلب نماها، انتخاب بازیگرانی که تلخی داستان را به خوبی به بیینده القا می نمایند، کارگردانی و فیلم نامه مانکریف توانسته اند فضایی منسجم را ایجاد نمایند و داستانس انسانی و پالایش دهنده را روایت کنند. فیلم در حد شاهکار نیست و بلکه فیلمی جمع و جور و درخور توجه با توجه به امکانات محدود فیلم های مستقل آمریکا است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارن مانکریف درباره دومین فیلم خود می گوید: "من به فیلم هایی علاقه مندم که مردم را وادار کند که چیزی را در درون خود حس کنند و همین علاقه، مرا جذب چنین داستانی کرد. من دوست دارم وقتی که به تماشای یک فیلم می روم، فیلم برایم تکان دهنده باشد. من دوست دارم که فیلم احساس و تفکر را توامان تحریک کند و امیدوارم که این فیم نیز چنین باشد. در پایان فیلم ، زندگی ناکام این دختر (مرده) بار اندوه زیادی را بر دوش شما می گذارد. ولی علاوه بر این اندوه، برای شخصیت های دیگر که تا قبل از مرگ دختر، به طریقی مرده بودند، امیدوارید. در حقیقت امید و اندوه به طور متوازنی در فیلم وجود دارند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thedeadgirl/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 214px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thedeadgirl/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5465272520707816658" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فیلم چنان که گفته شد روایت پنچ زن در پنج اپیزود است که تنهایی و اندوه مضمون مشترک همه اپیزود هاست. زنانی غمگین و دور از خوشبختی که رستگاری را می جویند اما نتیجه ای نمی یابند و گویا با سرنوشت تلخ خود کنار آمده اند. فیلم برهه ای هر چند کوچک از زندگی هر کدام از شخصیت ها را که با مرگ دختر پیوند می خورد، نمایش می دهد. اندوه و ترس ناگفته ای در زندگی هر کدام از این شخصیت ها وجود داشته است و گویا مرگ دختر قرار است که تغییری در زندگی هر کدام از شصیت ها ایجاد کند، البته به جز خود دختر مرده، که مرگ زندگی او را پایان داده است. اما این تغییر گویا چنان نیست که شخصیت های اندوهگین قصه، طعم خوشبختی را پس از آن تجربه نمایند و گویا تقدیر، زندگی آنها را در جهت دیگر قرار می دهد که باید با دردهای دیگری دست و پنجه نرم کنند. گرچه اپیزودها پایانی باز دارند اما گویا آینده ای خوش و خرم انتظار آنها را نمی کشد ولی باید امیدوار بود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقطه قوت فیلم گذشته از فیلمنامه منسجم، بازی تاثیر گذار بازیگران است. تونی کولت، رز بایرن ، مری بث هارت، مارسیا گی هاردن و بریتانی مورفی در پنج نقش اصلی بازی می کنند. دیدن پایپر لاری دختر خوش سیمای فیلم "بیلیارد باز" (اثر درخشان رابرت روسن) که هم اکنون پا به سن گذاشته، در نقش مادر بد اخلاق و عجوزه ای ستمکار ظاهر می شود ، نیز دیدنی است. فیلمبرداری فیلم نیز کاملا در خدمت روایت است و در هر کدام از اپیزود ها شیوه بصری خاصی به کار برده می شود. نماهای تاریک و دلگیر بیشتر زمان فیلم را پر کرده است و تنها در اپیزود مادر، شاید به خاطر این که شخصیتِ زن فیلم کمی اندوهش سبک تر می گردد، نماها روشن تر می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thedeadgirl/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 214px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thedeadgirl/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5465272528019234658" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;جاناتان رزنبام در نوشته کوتاه خود بر این فیلم می گوید : "دومین فیلم بلند هنرپیشه تلویزیون کارن مانکریف، این فیلم سوزناک و پیوسته بی رحم و تلخ، گروهی از هنرپیشگان فوق العاده توانا را در یک فیلم پنج اپیزودی گرد هم قرار می دهد، فیلمی که به مجموعه ای از داستانهای کوتاهِ مرتبط با هم نزدیکتر است تا یک داستان بلند. اپیزودها همگی بر محور قتل فجیع یک زن جوان شکل می گیرند، و دیدگاه روانشناختی و جامعه شناختی مانکریف بر شخصیتها، و بر ناخوشی و نگون بختی ای که گویا آنها را به هم پیوند می دهد، تقریبا در تمام زمان فیلم نافذ و تفکر برانگیز است و تنها جنبه احساسات گرایی ندارد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;8/10&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0783238/"&gt;The Dead Girl - Karen Moncrieff&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-2522148428837110655?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/2522148428837110655/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=2522148428837110655&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/2522148428837110655'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/2522148428837110655'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/04/2006_28.html' title='دختر مرده (کارِن مانکریف) - 2006'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-1361856304960816652</id><published>2010-04-15T16:26:00.018+04:30</published><updated>2010-07-09T00:07:35.361+04:30</updated><title type='text'>آدامِ جوان (دیوید مَکِنزی) - 2003</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/youngadam/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5460342038374101458" style="width: 320px; cursor: pointer; height: 278px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/youngadam/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;&lt;br /&gt;(انتقال داده شده از وبلاگ قبلی در yahoo 360)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک قایق، یک زن و شوهر و یک جوان، اینها عناصر اصلی داستان فیلم "آدام جوان" است. شاید این عناصر، ناخودآگاه فیلم "چاقو در آب" ساخته رومن پولانسکی را به ذهن آورد. هر دو فیلم نیزداستانی به ظاهر ساده دارند و شخصیتهای کم حرف، اما بر خلاف داستان فیلم پولانسکی که محور داستان خود را زن وشوهر و روابط بین آنها قرار می دهد، محور فیلم "آدام جوان"، جوان و کنکاش در شخصیت اوست. در صحنه های آغازین فیلم جسد نیمه برهنه دختری در رودخانه پیدا می شود. جو با بازی اوان مک گرگور و لس با بازی پیتر مولان سوار بر دوبه (کرجی) جسد را از آب بیرون می کشند. اوان مک گرگور با بازی زیبای خود در این صحنه، مخاطب را از وجود رابطه جو با جسد دختر آگاه می کند. فیلم از این جا در دو قسمت به طور همزمان به پیش می رود. یکی در زمان حال بیانگر رابطه جو با دوبه ران و همسرش است و دیگری فلاشبک هایی که رابطه جو و دختر مرده را نشان می دهد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/youngadam/image1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5460342038374101458" style="width: 320px; cursor: pointer;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/youngadam/image1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;دیوید مکنزی متولد اسکاتلند است و کار خود را با ساختن فیلم کوتاه شروع کرد. فیلمهای کوتاه وی در جشنواره های مختلف اروپایی حضور یافت و جوایزی را نیز از آن خود نمود. مکنزی پس از ساختن چندین فیلم کوتاه، اولین فیلم بلند خود را در سال 2002 به نام "آخرین بیابان بزرگ" با بودجه ای کم ساخت. فیلم هیچ گونه موفقیتی کسب نکرد تا این که در سال 2003 با ساخت فیلم "آدام جوان" توجه بین المللی را به خود معطوف نمود. فیلم جوایز متعددی از جمله جایزه بهترین بازیگر زن و مرد، بهترین کارگردان و بهترین فیلم را از جشنواره بافتا و جایزه بهترین کارگردان نوظهور را از انجمن منتقدان لندن دریافت کرد. همچنین منتقدان سرسختی چون جاناتان رزنبام نمره قبولی به فیلم دادند. این موفقیت ها راه را برای ساخت فیلم بعدی وی به نام "آسایشگاه روانی" در سال 2005 هموار ساخت، فیلمی در مورد عشقی ممنوع و خانه خراب کن که در یک آسایشگاه روانی روی می دهد. این فیلم در جشنواره برلین، نامزد دریافت خرس طلایی شد. "آقای فو" (Mister Foe) ساخته بعدی او نیز در جشنوارهای مختلف از جمله برلین و بافتا خوش درخشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم "آدام جوان" درجه NC17 و فیلم آسایشگاه روانی درجه R را برای نمایش عمومی در آمریکا گرفت و دلیل آن نمایش بی پرده مضامین جنسی بود. مکنزی را می توان جزو کارگردانانی چون برناردو برتولوچی و آدریان لاین دانست که از جنسیت و روابط جنسی به صورت بی پرده و در عین حال هوشمندانه و متفکرانه بهره می برند. خود مکنزی در این رابطه می گوید: "در امریکا کلمه adult واقعا به عنوان پورنوگرافی شدید استفاده می شود، حال آنکه در جاهای دیگر این کلمه با مضامین بالغ و رشد یافته استفاده می گردد. من واقعا دوست دارم در اصلاح مفهومadult نقشی داشته باشم. در 'آسایشگاه روانی' و 'آدام جوان'، جنسیت واقعا به صورت رمانتیک نیست، در واقع از یک نیاز درونی سرچشمه می گیرد که باید برآورده شود و از روی عواطف عاشقانه و چیزهای سنتی دیگر نیست."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/youngadam/image2.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5460342038374101458" style="width: 320px; cursor: pointer;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/youngadam/image2.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فیلم تماما از نقطه نظر جو روایت می شود و مخاطب آنچه را که او می بیند، می بیند و آنچه را که او می شنود، می شنود. تدوین ماهرانه ای این دو قسمت را به طور همزمان به پیش می برد. فیلم به هیچ وجه سعی در حل معمای مرگ دختر جوان نمی کند. فیلم در واقع کنکاشی است روانشناسانه در شخصیت جو. جو شخصی بدون احساس و پوچ گراست، در عین حال فردی آرام و ساکت است، در گوشه ای می نشیند و کتاب می خواند، گویا نمی داند در جستجوی چیست، با دیدن هر زنی تنها به رابطه جنسی با او می اندیشد، هرچند که این زن، همسر دوبه ران باشد. همسر دوبه ران با بازی زیبای تیلدا سوینتون نیز زنی است سرد و بی روح که قربانی یک زندگی بدون عشق با همسر خود است. او نیز تا فرصت را مناسب می بیند به درخواست جو پاسخ مثبت می دهد، ولی گویا از شخصیت واقعی جو هیچ آگاهی ندارد. خود دوبه ران نیز مردی میان سال و خوش نیت است که جو را استخدام نموده است و در دوبه خود پناه داده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مخاطب با گذشت زمان با جو آشنا می شود و نسبت به او کنجکاو و کنجکاوتر می شود. مکنزی دیالوگ های قلنبه سلنبه را بر زبان شخصیت های خود نمی نهد، شخصیت ها یا ساکتند و یا حرف های معمولی می زنند، افکار و درونیات خود را به صورت واضح به بیننده نمایش نمی دهند، اما فیلم به صورت مسحور کننده ای به پیش می رود و بیننده در طی زمان فیلم با شخصیت آنها آشنا می شود. فیلم در تیتراژ خود قویی را روی آب نمایش می دهد که به آرامی روی آب شناور است ولی آنگاه که دوربین به زیر آب می رود، پاهای قو رانمایش می دهد که در حال حرکت و نوسان است و شاید این قو استعاره ای از شخصیت جو است که با وجود ظاهری آرام، درونی مشوش دارد. خود مکنزی راجع به جو می گوید : "او در حقیقت در حال فرار است، در حال فرار از خوشتن خویش و از وجدان خویش. او انسانی ناآرام، غیر مسوول و خطرناک است. چنانکه پی می برید به هیچ وجه بی گناه نیست ولی در عین حال گناهکار نیز نمی باشد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/youngadam/image3.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5460342038374101458" style="width: 320px; cursor: pointer;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/youngadam/image3.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;جو از روابط جنسی متعدد خود برای فرار و برای تسکین هر چند موقت خود استفاده می کند. شاید از جهاتی یادآور شخصیت مارلون براندو در" آخرین تانگو در پاریس" باشد. براندو در آن فیلم نیز با ارتباط جنسی نامتعارف با دختر جوان، می خواست از زجری که می کشد خلاصی یابد. روابط جنسی در فیلم مکنزی نیز به صورت بی روح و گاه بسیار خشن است طوری که مخاطب را به صورت آزار دهنده ای متاثر می کند، مخاطب در عین حال که از جو متنفر می شود اما او را درک می کند. در واقع جو به خاطر شکست خود در زندگی هم خود را ویران می کند و هم آنچه که در پیرامونش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم بر اساس رمانی از الکساندر تروچی ساخته شده است و به صورت خیره کننده ای، فضای عاری از روبط انسانی و نا امید کننده بعد از جنگ جهانی را به تصویر می کشد. جو نمونه ای از جوان اروپایی دهه شصت اروپای بعد از جنگ است. نمونه ای مرگبار و خالی از وجدان و پوچ. کارگردانی دقیق، فرم زیبای فیلم، بازی های ظریف، موسیقی دلنشین، تصاویر مسحور کننده که هر صحنه بسان کارت پستالی خودنمایی می کند، همه و همه در نهایت فیلمی زیبا و در عین حال سیاه را به مخاطب ارایه می دهند، فیلمی که یک "آن" در خود نهفته دارد که با نوشتن نتوان به سادگی توصیف کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;9/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0289635/"&gt;Young Adam - David Mackenzie&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-1361856304960816652?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/1361856304960816652/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=1361856304960816652&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/1361856304960816652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/1361856304960816652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/04/2003.html' title='آدامِ جوان (دیوید مَکِنزی) - 2003'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-2391895029479079230</id><published>2010-03-18T02:17:00.005+03:30</published><updated>2010-07-04T23:13:13.081+04:30</updated><title type='text'>هفت سین سینمایی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;س&lt;/span&gt;ونات توکیو &lt;/span&gt;(کیوشی کوروساوا) - 2008&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Tokyo_Sonata_2008.jpg"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 183px; height: 267px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Tokyo_Sonata_2008.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5449737272065032162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;س&lt;/span&gt;تاره درخشان&lt;/span&gt; (جین کمپیون) - 2009&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Bright_Star_2009.jpg"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 180px; height: 245px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Bright_Star_2009.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5449736628160061762" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;س&lt;/span&gt;توان بد&lt;/span&gt; (ورنر هرتزوگ) - 2009&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Bad_Lieutenant_2009.jpg"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 182px; height: 269px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Bad_Lieutenant_2009.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5449736502047352338" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;س&lt;/span&gt;ی و پنج پیک رام&lt;/span&gt; (کلر دنی) - 2008&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/35_Shots_Of_Rum_2008.jpg"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 180px; height: 272px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/35_Shots_Of_Rum_2008.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5449736199215325954" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;س&lt;/span&gt;ه مراسم تدفین ملکیادس استرادا&lt;/span&gt; (تامی لی جونز) - 2005&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Three_Burials_of_Melquiades_Estrada_2005.jpg"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 182px; height: 248px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Three_Burials_of_Melquiades_Estrada_2005.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5449739536161682306" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;س&lt;/span&gt;ه میمون&lt;/span&gt; (نوری بیلگه جیلان) - 2008&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Three_Monkeys_2008.jpg"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 182px; height: 257px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Three_Monkeys_2008.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5449739989867239890" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;س&lt;/span&gt;رباز کوچک&lt;/span&gt; (آنت اولسن) - 2008&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Little_Soldier_2008.jpg"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 180px; height: 255px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/7sin/Little_Soldier_2008.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5449740296873004914" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;font-size:100%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; به امید سالی مملو از &lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;س&lt;/span&gt;َلامت، &lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;سَ&lt;/span&gt;عادت، &lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;سَ&lt;/span&gt;ربلندی، &lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;س&lt;/span&gt;ُرور، &lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;سَ&lt;/span&gt;بزی، &lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;سَ&lt;/span&gt;رزندگی و البته &lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;س&lt;/span&gt;ینمایی باشکوه و ژرف...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-2391895029479079230?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/2391895029479079230/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=2391895029479079230&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/2391895029479079230'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/2391895029479079230'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/03/blog-post_11.html' title='هفت سین سینمایی'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-4060865090935079392</id><published>2010-03-04T16:18:00.018+03:30</published><updated>2010-07-03T00:07:35.528+04:30</updated><title type='text'>شَرخَری (اسلاوُمیر فابیکی) -  2006</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/retreival/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 309px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/retreival/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5444763028948407074" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;وُیتِک جوان نوزده ساله ای است که در یک معدن کارخانه سیمان کار می کند، او عاشق زنی اوکراینی به نام کاتیا ست که به همراه پسرش در لهستان زندگی می کند. کاتیا یک مهاجر غیرقانونی است و به همین دلیل اجازه کار ندارد، همچنین پسرش نیز به به همین دلیل نمی تواند همانند سایر بچه ها به مدرسه برود و درس بخواند. وُیتک با این که بسیار جوانتر از کاتیاست، او را عاشقانه دوست دارد و تمام تلاش خود را می کند که برای او یک زندگی راحت جور کند و همچنین مدارک مورد نیاز برای اقامت او در لهستان را به هر طریقی تهیه نماید. وُیتک که علاقه به بوکس دارد، بعد از برنده شدن در یک مسابقه بوکس زیرزمینی، با مردی به نام گازدا برخورد می کند، گازدا به او پیشنهاد می کند که در ازای حقوق خوبی در کلوپ شبانه او کار کند. وُیتک پیشنهاد او را قبول می کند و کار قبلی خود را رها کرده، به عنوان مسوول امنیت کلوپ به استخدام گازدا در می آید. به تدریج گازدا که شیفته وُیتک شده است، به او کار دیگری در قبال حقوق بهتر پیشنهاد می کند، گرفتن پول از کسانی که نمی توانند بدهی خود را بدهند، کار "شرخری".  از اینجا داستان که رابطه میان وُیتک، کاتیا و پسرش و همچنین گازدا را روایت می کند، اوج می گیرد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/retreival/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 215px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/retreival/image1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5444763309314532562" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;اسلاوُمیر فابیکی، کارگردان و فیلمنامه نویس متولد ورشوی لهستان است، او پس از تحصیل در رشته ریاضی، سر از مدرسه فیلم لودز در آورد، جایی که بزرگان سینمای لهستان همچون آندری وایدا، رومن پولانسکی و یرژی اسکولیموفسکی در آن تحصیل کرده اند. فابیکی قبل از ساخت اولین فیلم بلند خود "شرخری" چندین فیلم کوتاه ساخت که بیشتر آنها در جشنواره های مختلف با اقبال عمومی روبرو شد. فیلم کوتاه "A Man Thing" محصول 2002 در جشنواره های مختلف مورد توجه قرار گرفت، این فیلم که درباره کودک آزاری بود، در جشنواره فیلم اروپا و همچنین در مراسم اسکار، نامزدی بهترین فیلم کوتاه را کسب نمود. موفقیت او با این فیلم، زمینه و بودجه لازم برای ساخت اولین فیلمش را فراهم ساخت. "شرخری" در جشنواره کن مورد تحسین منتقدان قرار گرفت و همچنین به عنوان فرستاده رسمی لهستان برای مراسم اسکار برگزیده شد. تصاویر و فضای فیلم و همچنین مضمون سیاه فیلم، یاد آور فیلم های درخشان سینمای لهستان است و فابیکی با این فیلم، نام خود را به عنوان کارگردانی مستعد در اروپای شرقی ثبت نمود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فابیکی در مورد ایده ساخت فیلم خود می گوید : "من همیشه به انسانهایی که ضعیف، طرد شده و از نظر اخلاقی دارای جنبه های مثبت و منفی توامان هستند، علاقه مند بوده ام. آنها در تصمیماتی که در زندگیشان می گیرند، مرتکب اشتباه می شوند و خود و دیگران را می آزارند. ما هیچگونه دشواری در قضاوت نسبت به آنها به خود راه نمی دهیم. ما هیچگاه درباره انگیزه های پشت این رفتارهایشان از خود هیچ سوالی نمی کنیم. ما فراموش می کنیم که زمانی که دنیای اطرافمان خاکستری است تمام مرزهای واضح میان آنچه که خوب است و آنچه بد است، به سادگی محو می شود. آزادی شخصی و ارزشهای اخلاقی نامشخص می شوند و در زندگی تنها می توانیم راه اشتباه را ادامه دهیم. این فیلم تلاشی است در جهت این که در برابر چنین شخصیتی که قضاوت اشتباهی درباره او داریم، سر فرود آوریم، جوانی که به خطر عشق آماده است که هر آنچه را که دارد، قربانی کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فابیکی در مورد شیوه کار خود در ساخت "شرخری" می گوید : "اولین باری بود که بدون فیلمنامه کار کرده بودم. ما همراه با بازیگران و فیلمبردار، راهی را برای به تصویر کشیدن فیلم، در لوکیشن فیلم پیدا می کردیم، اگر به یادداشتهای خودم نگاه می کردم و آن ایده ای که طراحی کرده بودم، پدیدار نمی گشت، تمام لوکیشن و صحنه را تغییر می دادیم. بعضی از دیالوگ ها را رها می کردم و برخی را در سر صحنه اضافه می کردم. واقعا از این جهت کار بسیار سختی است زیرا روز فیلمبرداری است و شما خسته اید و همچنین از این آشفتگی فکری کلافه. اما از جهت دیگر یک نوع طراوت در کار به وجود می آید، زیرا شما وارد لوکیشن می شوید و فضا را می بینید و بررسی می کنید و می فهمید که دوربین چگونه می تواند آن را نمایش دهد و تصویر مناسب را بگیرد.  به خاطر کمبود زمان، ما فرصت نوشتن فیلمنامه را نداشتیم. خیلی چیزها در طول فیلمبرداری تغییر کرد. من شخصا از استوری بورد و نقاشی و طراحی قابها متنفرم. اینها مرا محدود می کنند. ترجیح می دهم سر صحنه بروم، وارد فضا شوم، ببینم و بررسی کنم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/retreival/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 215px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/retreival/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5444760701374349122" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بروس فِلد در فیلم ژورنال در نوشته خود در مورد فیلم می گوید : "آنچه که به فیلم قدرت و تاثیر منحصر به فردی می دهد بازی فوق العاده استادانه بازیگران به همراه نماهای سوبیایی رنگِ گندمگون از دنیای پیرامون است، اثری از اسلاومیر فابیکی که به نظر مصمم است که از شاتهای دوربین روی دست به صورت متفاوت و بدیعی استفاده کند. این فیلم به همان اندازه که شخصیت هایش را نمایش می دهد در آنها تجسس نیز می نماید. شخصیتها از آستانه در چنان دیده می شوند که گویی دوربین آنها را در میان زندگی خصوصیشان به دام انداخته است. ... وُیتک به عنوان یک پسر دوست داشتنی اما ساده و خام ما را تحت تاثیر قرار می دهد، پسری در آستانه مردانگی که محکوم می شود که با چالش هایی که همیشه اندکی ورای توانایی های او خواهد بود، دست و پنجه نرم کند. عشق واقعی او، کاتیا، در واقع خیلی بیشتر از او پخته تر است، و ما در تمام طول فیلم می ترسیم که زمانی برسد که او دیگر نتواند اعمال نادرست و غیرانسانی وُیتک را که هر لحظه اوج می گیرد، ببخشد ولی می دانیم که دیر یا زود این اتفاق خواهد افتاد.... گازدا گرچه آن جلوه جوکرِ هیت لجر را ندارد، اما این این گونه گنگستر متاسفانه در دنیای کنونی وجود دارد. مرد خوش قیافه ای که با بچه هایش در کف خانه بالا و پایین می پرد و شوهر خوبی که هیچ گاه صدایش را روی همسر دوست داشتنی اش بلند نمی کند، عقیده غیر قابل اجتناب او این است که به بینوا بدهد، اما  هر کسی  را در برابرش قرار گرفت تا حد امکان بیازارد. او به طور شیوایی سخن می گوید، حتی یک هیولای جذاب است، ترکیبی از یک مرد خانواده دوست موفق و کسی که سیستم اجرای عدالت مخصوص به خود را دارد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کِوین توماس در لوس آنجلس تایمز می نویسد : "در مورد این اثر سرزنده و تاثیر گذار، فیلمساز لهستانی اسلاومیر فابیکی اظهار کرده است که 'ما فراموش می کنیم که زمانی که دنیای اطرافمان خاکستری است تمام مرزهای واضح میان آنچه که خوب است و آنچه بد است، به سادگی محو می شود'.  و بی درنگ برای وُِیتک جوان نوزده ساله باهوش اما ساده و ناامید که در یک کار بیهوده و افسرده کننده مربوط به استخراج معدن گرفتار شده است، نیز صادق است....گرچه وُیتک در یک تناقض فزاینده ای درباره تهدید مردم برای پرداخت قرضشان گرفتار آمده است، اما همچنین او می داند که رییسش گازدا از کار او راضی است و می تواند مدارکی را که کاتیا شدیدا به آن نیاز دارد، جور کند. ... 'شرخری' که نماینده لهستان در جوایز هفتاد و نهمین مراسم اسکار بود، به صورت بی رحمانه ای سرد و تاریک است ولی چنان با بادقت و قدرت ساخته و پرداخته شده است که غیرممکن است که از تصاویر سیاه آن روی برگردانید. بطور حتم، فیلم در بهترین شکل سینمای سنتی لهستان، آن سینمای قابل ارج و احترام، به زیبایی ساخته شده است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شِری لیندِن که فیلم را در جشنواره پالم اسپرینگز دیده است در هالیوود ریپورتِرز می نویسد : "با آن صحنه های تکان دهنده آغازین فیلم، که در میان آن غوغا و غبار معادن کارخانه سیمان روی می دهد، کارگردان تازه کار اسلاومیر فابیکی مخاطبان را به دنیای تیره ای می کشاند، دنیایی که سوسویی از امید در آن دیده می شود. در ادامه که وُیتک 19 ساله در تلاش برای ادامه زندگی در چنگال یک رییس تبهکار محلی گرفتار می شود، فیلم مسیر آشنایی را می پیماید. ولی فیلم این مسیر را با طراوت انرژی زایی و با میزان سن های دقیقی به پایان می رساند.... فیلم با همان قدرتی که آغاز می شود، با یک سکانس فوق العاده عمیق و تفکر برانگیز به پایان می رسد، این بار در رودخانه به جای یک حفره زیرزمینی. در تمامی لحظات، کار بوگومیل گادرفریوو با دوربین بیشتر روی دست، هوشمندانه و تاثیرگذار است....نماینده اسکار لهستان برای اسکار و همچنین برگزیده جشنواره پالم اسپرینگز، در دستان پخش کننده مناسب می تواند جایگاه شایسته ای را برای مخاطبان خود پیدا کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/retreival/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 215px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/retreival/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5444761556702288306" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;صورت معصومانه وُیتک و سیمای پر از اندوه کاتیا در فیلم توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کند. فیلم گر چه داستانی اصیل و بدیع را تعریف نمی کند، اما فضای فیلم و خصوصا بازیها بسیار جذاب و مثال زدنی است. شهری که وُیتک در آن زندگی می کند با رودخانه ای احاطه شده است، همان رودخانه ای که پدربرزگش در جایی از فیلم به او می گوید که "اگر پلی اینجا بود پنج دقیقه بعد در خانه ات بودی." و همان رودخانه ای که شاید او را از دنیایی که آرزوی ان را دارد، جدا کرده است، و همان رودخانه ای که آن صحنه تاثیر گذار پایانی در ان روی می دهد ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0800275/"&gt;Retrieval - Slawomir Fabicki&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-4060865090935079392?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/4060865090935079392/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=4060865090935079392&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/4060865090935079392'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/4060865090935079392'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/03/2006_04.html' title='شَرخَری (اسلاوُمیر فابیکی) -  2006'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-7600510983885069387</id><published>2010-02-26T22:05:00.009+03:30</published><updated>2010-07-02T01:45:56.702+04:30</updated><title type='text'>نگران نباش، حالم خوبه (فیلیپ لیوره) - 2006</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/dontworryimfine/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 284px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/dontworryimfine/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5441931456724668882" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;لیلی دختر نوزده ساله ای است که در ابتدای فیلم از تعطیلات تابستانی در اسپانیا به همراه دوستش لیا  به خانه باز می گردد. پدر و مادر با ظاهری نه چندان شاد به استقبال او آمده اند. توما، دوست پسر لیا نیز به استقبال لیا آمده است. در این جا شخصیت های شکل دهنده داستان گرد هم می آیند تا داستانی در مورد دوستی، عشق و خانواده و در عین حال داستانی غافلگیر کننده را آغاز کنند. لیلی پس از ملاقات با پدر و مادر، با خبر می شود که برادرش، لویک به دلیل دعوا و منازعه با پدر، خانه را ترک کرده است. لیلی که گویا برادر دوقلویش را عاشقانه دوست دارد و فقدان او، همچون فقدان نیمه گمشده اش است، سعی می کند که به هر صورتی که است با لویک تماس بگیرد. اما گویا موضوع اختلاف با پدر چنان جدی است که لویک به هیچ وجه حاضر نیست که حتی با خواهر دوقلویش، هیچ تماسی، حتی یک ارتباط تلفنی برقرار کند. پدر نیز در توجیه فقدان او اعتقاد دارد که لویک فردی بالغ است و خودش می تواند هر گونه دوست دارد زندگی کند، مادر نیز سعی دارد رابطه میان لیلی و پدر، به سرانجامی همچون رابطه لویک و پدر نینجامد. لیلی دچار بیماری روحی می شود و از خوردن غذا امتناع می کند، وضع روحی و جسمی او چنان وخیم می شود که او را در یک بیمارستان روانی بستری می کنند. اوضاع به تدریج آشفته تر می شود تا بالاخره نامه ای از لویک برای خانواده می رسد. لویک در نامه ضمن ابراز نفرت از پدر، برای لیلی می نویسد: " نگران نباش، حالم خوبه". لیلی از بیمارستان مرخص می شود و از اینجا داستان، رابطه لیلی با پدر و مادرش و همچنین رابطه او با لیا و توما را دنبال می کند، همچنین جستجوی لیلی را دنبال می کند برای یافتن برادر نوازنده اش که هر از چند گاهی نامه ای می فرستد و در هر بار ضمن انزجار از پدر، سفر خود در شهرهای مختلف فرانسه را به عنوان یک نوازنده گیتار برای لیلی توضیح می دهد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/dontworryimfine/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 207px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/dontworryimfine/image1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5441931790598365090" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فیلیپ لیوره کارگردان، فیلمنامه نویس فرانسوی کار خود را در سینما در دهه هشتاد با صدابردای و مهندسی صدا آغاز کرد و با کارگردانان مشهوری چون میشل دوویل و رابرت آلتمن همکاری نمود. لیوره در اوایل دهه نود به سراغ تجربه در کارگردانی رفت. "گمشده در ترانزیت" اولین تجربه او در کارگردانی بود. فیلم داستان مردی را بیان می کند که برای دیدن همسر خود از مونترال کانادا به پاریس پرواز می کند، ولی گذرنامه و اوراق هویت او مفقود می شود و به او اجازه ورود به خاک فرانسه را نمی دهند. فیلم، منطقه ترانزیت در فرودگاه را به صورت دنیای جدیدی که شامل افرادی است که عملا هویت خود را از دست داده اند، به صورت درام و کمدی به تصویر می کشد. او دهه نود را با تجربه در فیلمهای کوتاه و تلویزیونی سپری نمود و پس از پایان یک دهه توانست به تدریج برای خود اسم و رسمی در سینمای فرانسه دست و پا کند. فیلم "نور" در سال 2004 توانست نامزدی سه جایزه سزار را برای او به ارمغان اورد و فیلم "نگران نباش، حالم خوبه" در جشنواره های مختلف، نام او را به عنوان فیلمسازی خوش ذوق ثبت نمود.این فیلم در جشنواره سزار سال 2006 نامزدی پنج جایزه را از آن خود کرد و کاد مِراد جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و ملانی لورن جایزه بهترین هنرپیشه خوش آتیه زن را از آن خود نمود. فیلم "خوش آمدی"، آخرین فیلم لیوره در سال 2009 با استقبال منتقدان و جشنواره های مختلف روبرو شد و به یکی از آثار مهم سینمای فرانسه در سال 2009 بدل گشت. فیلم داستانی انسانی درباره مهاجرت را به تصویر می کشد که رکورد دار تعداد نامزدی در جشنواره سزار 2009 در نه رشته پس از "یک پیشگو" ساخته ژاک اودیار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم "نگران نباش، حالم خوبه" علاوه بر بازیهای زیبای کاد مراد و ملانی لورن (بازیگر فیلم "لعنتی های بی آبرو" ساخته تارانتینو) و فیلمنامه زیرکانه آن، موسیقی بسیار گوشنوازی دارد که خود حکایت جداگانه ای است. آرون (AaRON) نام یک گروه موسیقی است که یکی از ساخته های خود به نام "لیلی" را برای لیوره می فرستند، لیوره شیفته موسیقی می شود و نه تنها از ملودی آن به عنوان تِم اصلی موسیقی متن فیلم خود استفاده می کند بلکه نام شخصیت ملانی لورن در فیلم را نیز به لیلی تغییر می دهد و برادر لیلی که در فیلم، نوازنده گیتار است، در واقع شعر و موسیقی "لیلی" را برای خواهر خود می سراید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم از رمانی نوشته اولیویه آدام اقتباس شده است که خود لیوره در این باره می گوید : "کتاب اولیویه آدام خیلی سیاهتر از فیلم است ولی من چیزی عمیقا و واقعا انسانی را در آن یافتم، همچنین شخصیت هایی را یافتم که می توانند والدینمان، برادرمان و خواهرمان باشند که احتمالا می توانم آنها را در فیلمی بیافرینم. داستان، احساسات غیرعادی از افرادی عادی را عیان می کند. آن دشواری را که همه ما در بیان عشق به یکدیگر داریم، درمان می کند، حال ممکن است این دشواری از روی محجوبیت باشد یا از روی شرم و یا به خاطر خودخواهی و فقدان سخاوت. حالا در می یابم که این، همان چیزی است که تمام فیلم های من به صورتی با آن سر و کار دارند. علاوه بر این، در ورای تصویر این خانواده، داستان اولیویه، همچون یک تریلر نَفَستان را در سینه حبس می کند و در پایان ابعاد کاملا غیر قابل انتظاری را آشکار می نماید. زندگی واقعی، زندگی ما، گاهی ممکن است بیهوده به نظر آید ولی همین جاست که آن احساسات حقیقی پنهان را می شود یافت، و اگر شما سعی کنید که آنها را با یک دراماتیزه کردن دقیق و قوی نمایش دهید، زمینه ای می شوند برای آفرینش بهترین فیلمهایی که دیده ام. اگر آن نقطه شروع واقع گرا نباشد، هیچ فایده ای ندارد که مفهوم فیلم را به صورت مصنوعی تقویت کنیم، به امید اینکه مردم را گمراه نماییم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/dontworryimfine/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 207px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/dontworryimfine/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5441931465610962482" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;رانی اسکایب در وِرایتی از فیلم را از جهات گوناگون مورد ستایش قرار می دهد: "بعد از روایت جدا افتادگی یک فانوس دریایی طوفان زده در بریتانی در فیلم "نور" سال 2004، کارگردان فیلیپ لیوره در فیلمی با عنوان کنایه آمیز 'نگران نباش، حالم خوبه'، به تصویر در آوردن آداب و رسوم مرسوم و خشک حومه های پاریس را دستمایه کار خود قرار می دهد. تلاش یک خانم جوان برای یافتن برادر دوقلوی گم شده اش می تواند او را بالقوه به ورطه فیلم های تلویزیونی بی ارزش و مبتذل بکشاند، کلیشه هایی چون خانواده ای در شرف از هم پاشیدن و یک دوره افسردگی و بی اشتهایی که می تواند منجر به مرگ شود، که در این فیلم نیز وجود دارد. اما کارگردانی جسورانه لیوره، یک فیلمنامه دارای ساختار هوشمندانه و بازیهای درخشان دست کم گرفته شده، در نهایت این قهرمان جوان فیلم را به مسیری جدید و بدیع راهنمایی می کند که به صورت هوشمندانه ای متفاوت و یگانه است. فیلم به طور یقین بر شهرت و اعتبار این طراح صدای پیشین و کارگردان کنونی می افزاید. ... به تدریج که فیلم به پیش می رود، تصویر لیلی از خانواده اش به طور هوشمندانه ای تغییر می کند، آن زمان که درک حقایقی جدید، دینامیک خانواده را دگر بار تعریف می نماید. کارگردان لیوره به صورت کاملی آن آگاهی تدریجی نمودار شده در شخصیت دختر را نسبت به خودمختاری و آزادی والدینش، در یک مدت زمان نسبتا کوتاه خلاصه می کند، بدون این که آن را پررنگ نماید و به آن اصرار ورزد. تغییر الگوهای هویت شخصیتها و وفاداری آنها با یک ریتم اندیشمندانه در داستان فیلم به پیش می رود، در حالی که معمای گم شدن برادر دوقلو به صورت موفقیت آمیزی درام را سروپا نگه می دارد. بازی های فیلم به صورت همدست و به صورت با طمانینه ای عالی است. لورن وضعیت نابسامان شخصیت لرزان خود را بدون اینکه به ورطه احساسات کنترل نشده و رفتارهای دمدمی مزاجی نزول کند، به صورت قابل باوری در می آورد. شخصیت  وشمایل پدر با بازی مِراد اعماق غیرقابل انتظار و تقریبا غیر قابل مشاهده او را شکوفا می کند. فیلمبرداری شفاف و پروضوح ساشا ویرنیک، آن یکنواختی مصنوعی حومه شهر را و هم چنین آن شخصیت هایی را که به دقت و با جزئیات ترسیم شده اند و زندگیشان در آن جریان دارد، به صورت بی نقصی به تصویر می کشد ."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لویز کِلِر منتقد استرالیایی در سایت اربِِن سینوفایل (urbancinefile) می نویسد : "این درام تلخ درباره اسرار و روابط خانوادگی، هم جذاب است و هم غافلگیر کننده. کارگردان فیلیپ لیوره از رمان اولیویه آدام با چنان گرمی و انسانیتی اقتباس کرده است که ما به سرعت مجذوب شخصیت هایش می شویم. ... این یک داستان مملو از غافلگیری است و درست در لحظه ای که فکر می کنید که داستان به کجا می رود، یک تغییر ماهرانه در جهت داستان روی می دهد. فیلم داستانی شخصیت محور است همراه با انبوهی از دلهای مهربان و یکی پدری است که خود را بهترین شخص برای تشخیص آنچه برای دخترش  مناسب است، نشان می دهد. ... کاد مِراد به صورت ماهرانه و درخشانی به ایفای نقش می پردازد، آنگاه که او گناه خود را می پذیرد و مسوولیت رابطه اشتباه با برادر لیلی را به گردن می گیرد.... فیلم داستانی پیچیده و در عین حال ساده است درباره عشق، رابطه و راههایی که اینها با هم پیوند می خورند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لارا کلیفورد در سایت ریلینگ ریویو (reelingreview) در نوشته خود درباره فیلم می گوید : "فیلیپ لیوره درامی چند لایه را درباره شناخت نفس، دینامیک خانواده، دوستی و اندوه به صورت ماهرانه ای آفریده است و لورِن در بیان هر کدام از این لایه ها حضور دارد. فیلم درباره یک چیز شروع می شود و سپس در جهت خود آگاهی قهرمان جوان خود، ما رابه مسیرهای غیر قابل انتظاری می برد. ... فیلم به مانند سفری غریب است، سفری که حاصل رویدادهای به ظاهر غریبی است که دستاورد کلی آن به سختی قابل توصیف است، این فیلمی است که واقعا باید تجربه شود. و به خاطر بازی زیبای لورن، هر قدم این سفر را  همراه لیلی تجربه می کنیم و درباره او و دنیای بیرونی اش به مانند خود او می آموزیم. ...لیوره فیلم خود را با بخش های کوچک متعددی از معما به صورت رازگونه ساخته است، چرا که در نهایت زندگی نیز سرراست و خالی از ابهام نیست. "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/dontworryimfine/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 207px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/dontworryimfine/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5441931469045131442" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;بعضی فیلمها شروعشان چنان است که تا انتهای داستان را می شود در ذهن ساخت، و بنا براین شاید تنها بازی هنرپیشگان، پرداخت شخصیتها، کارگردانی وزیبایی بصری، بیننده را تا پایان مجذوب خود کند. بعضی از فیلمها نیز شروع قدرتمندی دارند اما به تدریج بیننده را دچار کسالت می کنند. اما فیلم "نگران نباش، حالم خوبه" در ابتدا چنان که رانی اسکایب نیز اشاره کرد، ممکن است یک ملودرام خانوادگی را به ذهن متبادر می کند. اما به تدریج فیلم، مسیر خود را تغییر می دهد و غیر قابل پیش بینی می گردد. فیلمنامه هوشمندانه و به ویژه بازی زیبا و تاثیر گذار کاد مراد و همچنین ملانی لورن، در پایان بیننده را مبهوت و غافلگیر رها می کند و او را مجبور می کند که فیلم را دوباره در ذهن خود مرور کند و یا حتی دوباره با دقت بیشتر ببیند. موسیقی زیبای فیلم نیز در لحظاتی مخاطب خود را بسیار تحت تاثیر قرار می دهد ... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0485241/"&gt;Don't Worry, I'm Fine - Philippe Lioret&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-7600510983885069387?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/7600510983885069387/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=7600510983885069387&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/7600510983885069387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/7600510983885069387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/02/2006.html' title='نگران نباش، حالم خوبه (فیلیپ لیوره) - 2006'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-2259706514761769025</id><published>2010-02-17T23:19:00.011+03:30</published><updated>2010-07-04T23:00:42.698+04:30</updated><title type='text'>قلبهای گشاده (سوزان بیر) - 2002</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/openhearts/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 289px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/openhearts/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5439314472469211090" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;سیسیلی و یواکیم دو جوان عاشق ساکن کپنهاگ هستند. در ابتدای فیلم، یواکیم، سیسیلی را با پیشنهاد ازدواج خود غافلگیر و شادمان می کند.  اما این شادمانی دیری نمی پاید، چرا که فردای آن روز، یواکیم در یک سانحه تصادف به بیمارستان منتقل می شود. راننده اتومبیل زنی است به نام ماری که از قضا شوهرش نیلز، دکتر همان بیمارستانی است که یواکیم در آن بستری است. یواکیم پس از به هوش آمدن از گردن به پایین فلج می شود. سیسیلی حال و روز آشفته ای پیدا می کند. ماری که خود را مسوول این فاجعه می داند به شوهرش اصرار می نماید که ماری را دلداری داده، او را در این اوضاع، تنها رها نکند. داستان از آنجا اوج می گیرد که رابطه میان نیلز و سیسیلی به تدریج از حالت هم صحبتی و دلداری فراتر می رود و نیلز عاشق ماری می شود. داستان از این به بعد روابط پرتنش و التهاب این چهار شخصیت را دنبال می کند و پایان داستان را بسیار دشوار می کند، یواکیم که به دلیل اوضاع در هم ریخته اش از خود و سیسیلی بیزار شده است، سیسیلی که عشق خود به یواکیم را نمی تواند فراموش کند و از سویی برای آرام گرفتن به نیلز پناه برده است، نیلز که عشق پر التهابش او را از همسر و سه فرزندش غافل کرده است، و در نهایت ماری که با ترس از هم پاشیدگی خانواده اش روبرو می شود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/openhearts/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 221px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/openhearts/image1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5439314467104814098" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;سوزان بیر یکی از فیلمسازان مشهور سینمای دانمارک است که کار خود را با ساخت "فروید خانه را ترک می کند" در سال 1991 آغاز کرد. فیلم در جشنواره های محلی دانمارک از جمله جشنواره بودیل و جشنواره رابرت، جوایزی را از آن خود کرد. بیر پس از ساخت چند فیلم دیگرکه غالبا آثار متوسطی بودند، در سال 1999 با ساخت "یکّه تنها" که یک کمدی رمانتیک بود، توانست برای خود شهرتی در دانمارک دست و پا کند. فیلم جوایز متعددی را در جشنواره های بودیل و رابرت از آن خود کرد و با فروش فوق العاده ای روبرو شد، چنان که می گویند فروش فیلم در تاریخ سینمای دانمارک بی سابقه بوده است. "قلبهای گشاده" که بر اساس قواعد دگما (بیست و هشتمین فیلم دگما) ساخته شد، نام سوزان بیر را به عنوان فیلمسازی مستعد در سینمای جهان ثبت کرد و راه را برای موفقیت های آتی او هموار نمود. فیلم علاوه بر فروش خوب در دانمارک و چهل کشور دیگر و موفقیت در جشنواره های دانمارک، در جشنواره های خارجی همچون سن سباستین و تورنتو مورد تحسین قرار گرفت و منتقدان نیز از ان به عنوان یکی از آثار مهم و متفاوت دگما نام بردند. "برادران" محصول سال 2004 توانست در جشنواره فیلم اروپا نامزدی هشت جایزه اصلی را از آن خود کند. حقوق ساخت فیلم توسط هالیوود خریداری شد و فیلم توسط جیم شریدان در سال 2009 با حضور بازیگران مشهور هالیوود بازسازی شد. فیلم "پس از عروسی" نامزدی اسکار بهترین فیلم خارجی را در سال 2007 برای او به ارمغان آورد و راه را برای ورود او به هالیوود باز نمود. "چیزهایی که در آتش از دست دادیم" نخستین فیلم سوزان بیر است که با حضور ستارگان هالیوود بنیچیو دل تورو و هالی بِری ساخته شد که مورد تحسین منتقدان آمریکایی قرار گرفت.&lt;br /&gt;سوزان بیر در این فیلم و کلا در فیلمهای پس از "قلبهای گشاده" گر چه از قواعد دگما پیروی نکرد اما به صورت واضحی می توان تاثیر دگما را در انتقال احساسات شخصیتها و نوع تصویر برداری و در کل واقع گرایی آثار او حس کرد. چنان که خود او نیز گفته است که تجربه یک فیلم دگما، "زیبایی بی آلایشی و سادگی بیش از حد" را به او آموخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوزان بیر در مورد وفاداری به دگما در فیلم "قلبهای گشاده" می گوید : "ما می توانستیم آن را به صورت یک فیلم معمولی بسازیم، ولی حس کردیم که بهره بردن از واقع گرایی غریب دگما، تاثیر فیلم را بیشتر می کند. هیچ نور مصنوعی وجود ندارد، پس شما مجبورید که به عنوان یک فیلمساز با این دنیای خیلی واقعی و زشت سر و کار داشته باشید. بازیگران لباسهای خودشان را سر صحنه می آوردند. قصه، تاثیر زیادی از آن احساس شدید واقعیت گرفت و به همین دلیل من آن را برگزیدم. خیلی آزادانه به نظر می رسد که هیچ گونه تصمیم خلاقانه گرفته نشود. دگما شبیه پیش بردن یک زندگی مذهبی است که در آن شما خود را از انتخابهای ویژه خلاص می کنید. زندگی را آسانتر می کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیر در توضیح دلیل استقبال مردم در دانمارک از این فیلم می گوید : "به ویژه بعد از یازدهم سپتامبر، مردم نیاز داشتند که درباره ترس از این که چیزی هولناک وارد زندگیشان شود، صحبت کنند. 'قلبهای گشاده' بیرون آمد و این موضوع را در برداشت. همچنین فیلم یک قصه عشقی سرگرم کننده است، به صورتی که مردم را تشویق کرد که بروند و آنرا ببینند. در واقع ترکیب عمق و سرگرمی است. من دوست ندارم که فیلمی را ببینم که تنها عمیق باشد. می خواهم که به نوعی سرگرم نیز بشوم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیر در جواب آنان که فیلم را ضد اخلاق می دانند، می گوید : "جالب است، بعضی از خانمها گفته اند که 'چطور می توانی از شخصیت نیلز دفاع کنی؟'. آنها می گویند که او باید سر حرف خود بایستد و نمی تواند خانواده اش را به خاطر علاقه شدیدش به یک دختر جوان ترک کند. برای من این حرف خیلی آزار دهنده است. ما یک بنیاد گرایی خانوادگی در جامعه مان داریم. و من به هیچ گونه بنیاد گرایی، اعتقادی ندارم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/openhearts/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 221px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/openhearts/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5439314459014400978" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;گونِر رِلین منتقد فیلمهای اسکاندیناوی در وِرایتی در مورد فیلم می نویسد : "فیلمِ دگما و در عین حال تلخ، اندیشمندانه و کاملا جذاب سوزان بیر 'قلبهای گشاده' ، یک اثر درخشان ویژه است. نگاه فیلم به راههای غریبی که گاه عشق وارد زندگی های انسانها می شود هم واقع گرایانه است و هم به صورت صادقانه ای انسانی. ... گرچه فیلمنامه همانند یک سُوپ اپرا (soap opera) به نظر می رسد، اما در دستان بیر و بازیگران پیچیده اش، فیلم به یک نگرش صادقانه و گاه دردناک به دینامیک احساسی بدل گشته است. انسانها عاشق می شوند در زمانی که انتظار آنرا ندارند، وبرای سیسیلی و نیلز، که تا کنون رابطه شاد و خوشبختی داشته اند، یک ملاقات اتفاقی در پی یک تراژدی، زندگیشان را دگرگون می کند. ... فیلم رسما یک فیلم دگما است مثلا از نور موجود استفاده می کند ولی گاه از قواعد پیروی نمی کند. اول از همه می توان مخصوصا به موسیقی نواخته شده روی صحنه های فیلم اشاره کرد و همچنین طراح لباس و گریم که در لیست تیم سازنده به آنها اشاره می شود. اما روی هم رفته، فیلم با وجود سادگی قصه با به کار بردن قواعد دگما به اثری با ارزش تر و به یکی از بهترین آثار در این فرمت تبدیل گشته است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کِوین توماس در لوس انجلس تایمز می نویسد : "فیلم 'قلبهای گشاده'، نماینده رسمی دانمارک برای بخش فیلم خارجی اسکار، عنوان فوق العاده مناسبی دارد. فیلم کنکاشی است درباره این که چگونه انسانها با عواقب یک فاجعه کنار می آیند، فاجعه ای که زندگی یک زوج جوان و یک دکتر و خانواده اش را دگرگون می کند. آنچه که کارگردان سوزان بیر در فیلمش به صورت مبرهن نشان می دهد این است که آنان که می خواهند در جهت صداقت احساسات بکوشند، آنان که این جرات این را دارند که قلب هایشان را بگشایند، شانس التیام دردهایشان و شانس ادامه زندگیشان را دارند. ... تمامی عناصر برای یک بحران احساسی مهیاست، بحرانی که در آن چهار فرد بالغ و سه بچه در معرض آسیب دیدن هستند. شخصیت های بیر هم، از این بحران زخم نخورده بیرون نمی آیند ولی با عین حال با واکنش مناسب خود پایدار می مانند، با آن وقار درونی که آنها را از تسلیم شدن در برابر خودخواهی بر حذر می دارد و پایداری آنها را برای تلاش در پیشبرد زندگیشان تقویت می کند. بیر این واقعیت را می پذیرد که در هر لحظه ای، چیزهای بد می تواند برای آدمهای خوب روی دهد، چیزی که دغدغه اوست تلاشی است که آدمهای خوب در برابر آن انجام می کنند، گر چه حتی ناچار به آسیب زدن به خود و دیگران باشند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استِفِن هولدِن در نیویورک تایمز ضمن اینکه فیلم را نمونه ای کامل از تفاوت میان درام واقعی و درام سوپ اپرایی بر می شمرد، از شخصیت پردازی فیلم تقدیر می کند : "یواکیم سرنوشتش را صبورانه و بدون احساسات گرایی قبول نمی کند. در حالی که درمی یابد که روزهای تنومندی اش سپری شده و زندگی جنسی اش تمام شده است، دیوانه وار به عالم و آدم حمله می کند. او برای سیسیلی سناریوی از کار افتادن اندام جنسی اش را ترسیم می کند. ... هنگامی که خشم و دیوانگیش شدت می گیرد، او هم  به صورت موجودی مخوف جلوه می کند و هم به صورت دردناکی قابل دلسوزی، و فیلم شما را در موقعیت ناخوشایند کسی قرار می دهد که با خشم او همدردی می نماید ولی هیچ کمکی نمی تواند بکند... وقتی که سیسیلی در موقعیتی آشفته و ناتوان از هیچ کمکی به او قرار می گیرد برای آرام گرفتن به نیلز پناه می برد، ... و نیاز او برای دلداری ناگهان شعله های احساسات را درنیلز بیدار می کند. ... خانم استین حس ترحم انگیز عاری از امیدی را به شخصیت ماری می دهد، زنی که برای حفظ خانواده اش می جنگد. برای او درد آور است که تلاش های ظاقت فرسای او ممکن است حریف شعله های شدید احساسات تند نیلز نشود. ... شخصیت شوهر خیانتکاربا بازی آقای میکِلسِن یک هرزه پست نیست بلکه همچون مردی صاعقه زده است، گیج و بی اختیار سوار بر تکانه های احساسات است که او را به صورت فزاینده ای میان وحشت و شهوت بالا و پایین می برد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/openhearts/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 221px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/openhearts/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5439314457686398386" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right; color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;شاید داستان فیلم، آثار مشهوری چون "جذابیت مرگبار" و "بی وفا" ساخته آدریَن لاین را در ذهن تداعی کند، که هر گاه مرد یا زن در رابطه خود مرتکب خیانت شوند، به سزای اعمال خود می رسند و در پایان مرد و زن خاطی از کرده خود پشیمان می شوند و در نهایت بنیان خانواده را باید با هر قیمتی که شده است، حفظ کرد. اما سوزان بیر در این جا به هیچ وجه قصد روایت یک داستان اخلاقی اندرز دهنده را ندارد، بلکه همان طور که کِوین توماس گفته است، فیلم چنانکه از نامش پیداست حکایت قلبهای گشاده است و از این نظر، مضمون فیلم یگانه و بدیع و در عین حال برای تماشاگر، چالش برانگیز است. فیلم های دگما بیشتر وجه هنری بارزتری دارند تا وجه سرگرمی. اما سوزان بیر در این فیلم با استفاده از دگما توانسته به گفته خودش فیلمی سرگرم کننده و در عین حال عمیق بسازد. شاید حتی اگر فیلم به صورت دگما ساخته نمی شد، تاثیرگذاری خود را تا حد زیادی از دست می داد. به همین دلیل فکر نمی کنم که نسخه هالیوودی فیلم که قرار است توسط زک براف بازسازی شود در حد و اندازه نسخه اصلی باشد ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0315543/"&gt;Open Hearts - Susanne Bier&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-2259706514761769025?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/2259706514761769025/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=2259706514761769025&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/2259706514761769025'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/2259706514761769025'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/02/2002.html' title='قلبهای گشاده (سوزان بیر) - 2002'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-6822493077533666598</id><published>2010-02-10T20:33:00.001+03:30</published><updated>2010-07-02T01:57:35.337+04:30</updated><title type='text'>چهار شب با آنا ( یرژی اسکولیموفسکی) - 2008</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/fournightswithanna/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 306px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/fournightswithanna/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5436666381380232674" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بیان داستان فیلم و اصولا نوشتن راجع به آن، جذابیت فیلم را برای خواننده ای که فیلم را ندیده است، کم می کند و به اصطلاح مزه فیلم را از بین می برد. لذا در این نوشته سعی می شود که به خیلی از نکات داستانی فیلم اشاره نشود.&lt;br /&gt;فیلم همان طور که از نامش پیداست حکایت چهار شب است، حکایت یک عشق دیوانه وار، حکایت دلدادگی عجیب مردی کم رو و به ظاهر عقب مانده به نام لئون اکراسا به زنی به نام آنا. محور فیلم، داستان چهار شب است که لئون دزدکی از پنجره وارد خانه آنا می شود و در حالی که او در بستر خواب است، ساعاتی از شب را با او سپری می کند و هر کدام از این چهار شب را به صورتی می گذراند. اما این که لئون کیست و چه کاره است و آنا را از کجا می شناسد، و این که آنا کیست و چرا به هنگام ورود لئون در این چهار شب از خواب بیدار نمی شود، خود داستان جداگانه است که جذابیت فیلم را رقم می زند. در کنار این چهار شب و مجهولات دیگر، خرید تبر توسط لئون در ابتدای فیلم، یک دست قطع شده، یک گاو مرده در رودخانه، تجاوز به یک دختر، بازجوئی از لئون، زندان، پیرزنی که با لئون زندگی می کند و موارد عجیب و غریب دیگر را نیز اضافه کنید! تمامی این اطلاعات با تدوین ماهرانه ای به تدریج در اختیار تماشاچی فیلم قرار می گیرد و ربط اینها به همدیگر در طول فیلم فاش می شود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/fournightswithanna/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 181px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/fournightswithanna/image1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5436664947850819330" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یرژِی اسکولیموفسکی کارگردان و فیلمنامه نویس صاحب سبک لهستانی است و همانند رومن پولانسکی جزو معدود کارگردانان بلوک شرق است که برای خود آوازه ای در غرب و در دنیا دارند. اسکولیموفسکی علاوه بر حرفه سینما، در هنرهای دیگر نیز تبحر دارد او همچنین شاعر، نویسنده و یک نقاش چیره دست است و حتی موسیقی جاز نیز می نوازد. او کار خود را با بازیگری در فیلم "جادوگران معصوم" محصول 1960 به کارگردانی آندری وایدا آغاز نمود او همچنین در این فیلم همکار فیلمنامه نویس نیز بود. او به همراه رومن پولانسکی که هر دو در مدرسه فیلم "لودز" تحصیل می کردند، فیلمنامه"چاقو در آب"، نخستین فیلم پولانسکی را نوشت و همچنین اولین فیلم خود را در طول چهار سال تحصیل خود در مدرسه "لودز" با نام "علائم شناسایی" تکمیل کرد. این فیلم و فیلم های بعدی او همانند "آسان گیر"، "مانع" و "عزیمت"  همگی به بحران هویت نسل جوان پس از جنگ در لهستان می پردازد. اسکولیموفسکی که تحت تاثیر موج نوی سینمای فرانسه بود با ساخت این فیلمها، نام خود را به عنوان کارگردانی صاحب سبک، ثبت نمود. سبک او در فیلمهایش به نحوی پیش زمینه اش در شعر را بازتاب می دهد و میزان سن و وجه بصری فیلم هایش، غریب و شاعرانه است. فیلم "دستها بالا!"،  گزنده ترین فیلم او به خاطر مضامین ضد استالینیستی در لهستان توقیف شد و تا سال 1981 که در جشنواره کن به نمایش در آمد، دیده نشد. اسکولیموفسکی پس از توقیف فیلم، لهستان را ترک گفت و در سایر کشورهای اروپایی آثاری همچون "ماجراهای ژرار"، "انتهای خط"، "شاه، بی بی، سرباز"، "فریاد" را با حضور هنرپیشگان معروف ساخت. شاید مهم ترین و موفق ترین اثر اسکولیموفسکی  از دید بسیاری از منتقدان، "شب کاری" باشد. فیلم در مورد چند کارگر لهستانی است که برای کار به لندن فرستاده می شوند و رئیس آنها با بازی درخشان جرمی آیرونز به دلیل این که آنها اجازه کار ندارند، کار آنها را پنهان نگه می دارد. داستان از آنجا اوج می گیرد که در لهستان، حکومت نظامی اعلام می شود وآنها مجبور می شوند در لندن ماندگار شوند و مورد استثمار قرار گیرند. اسکولیموفسکی پس از کارگردانی آخرین فیلمش به نام "فِردیدوک" در سال 1991 ، که بسیار از آن ناخشنود بود از سینما کناره گرفت. در این مدت به نقاشی و سایر دل مشغولی های خود پرداخت. البته در این حین در چند فیلم هم نقش های کوتاهی بر عهده داشت که از آن جمله می توان به "مریخ حمله می کند" ساخته تیم برتون و "وعده های شرقی" ساخته دیوید کراننبرگ اشاره کرد. البته قبلا از این دوران نیز سابقه بازی در چند فیلم از جمله "حلقه خیانت" ساخته فولکر شُلُندُرف و "شبهای سفید" ساخته تیلر هکفورد را نیز در کارنامه داشت. اسکولیموفسکی پس از هفده سال با حضور در جشنواره کن با فیلم "چهار شب با آنا"، بازگشت خود به دنیای سینما را اعلام کرد : "برای آنان که مرا دوست دارند، بازگشتم و برای آنان که مرا دوست ندارند، بازگشتم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسکولیموفسکی راجع به این زمان طولانی که از فیلمسازی دور بوده است می گوید : "این زمان مانند یک دوره درمان بود، زمان پس از ساخت آخرین فیلمم که 17 سال پیش بود و من از ساخت آن بسیار ناخشنود بودم. و تصمیم گرفتم که وقفه ای در کارم بیندازم و خودم را به عنوان یک هنرمند ترمیم کنم، تا آن لذت آفریدن را دوباره بازیابم. و در نهایت به نقاشی مشغول شدم، زیرا در طول تمام زندگی ام در حال نقاشی بودم اما به صورت گاه و بیگاه. و برای نقاشی، شما باید سالهایی از زندگیتان را وقف کنید و من این کار را کردم. نمی دانستم که 17 سال خواهد شد. فکر کردم فقط چند سالی می شود. من اکنون آن خشنودی یک هنرمند واقعی و یک هنرمند راستین را دارم. من برای خودم نقاشی می کردم و نه برای هیچ گونه مقاصد تجاری. و این یک احساس خوب است و فکر کردم که اگر بتوانم و اگر قادر باشم که با همین احساس یک فیلم بسازم به صورتی که تسلط کامل داشته باشم و هر آنچه را که بخواهم انجام دهم، آنگاه می توانم بازگشتم را عملی کنم."&lt;br /&gt;و سپس درباره ساخت فیلم و رضایت خود از فیلمی که بعد از سالها ساخته است، می گوید : "می دانید که ساده نبود. به دنبال پروژه بودم. همیشه فشار از اینجا و آنجا و فشار مالی و سایر مشکلات قابل پیش بینی است. بنابراین فکر کردم که باید فیلمی باشد با بودجه معین در حدود 2 میلیون یورو و باید در لهستان ساخته شود، زیرا لهستان تنها جایی است که من تسلط واقعی دارم، همه چیز را می توانم در دستانم بگیرم، و این محصول همه اینهاست، و خیلی خیلی مرا خشنود می کند. من فیلم را دقیقا به همان صورتی که می خواستم، ساختم و مسوول هر ثانیه آن و هر فریم آن می باشم و این یک احساس خوب است چرا که فیلم را بسیار دوست دارم و مرا تا حد زیادی راضی می کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/fournightswithanna/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 181px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/fournightswithanna/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5436664314955570402" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;دِرِک اِلی در وِرایتی (Variety) می نویسد : "فیلم از همان ابتدا با جسارت تمام کارگردانی می شود، ولی با وجود این که با لحظات کمدی سیاه آمیخته می شود که با آنچه از کارهای تند و تیز دوران جوانی اش به ذهن می آید، تفاوت دارد، فیلم تا حد زیادی احساس و قدرت متافیزیکی یکی از داستانهای 'ده فرمان' کریستف کیشلوفسکی را دارد و از یک کارگردان که پا به 70 سالگی می گذارد و برای تقریبا دو دهه از حرفه فیلمسازی دور بوده است، یک اثر بیش از حد انتظار درخشان است....حتی در 95 دقیقه محدود، فیلم یک کار پر مخاطره در حفظ تاثیر دراماتیک است زیرا تمام فیلم از نقطه نظر یک مرد روی می دهد به خصوص این که آن مرد، یک تنهای منزوی با تنها چند خط دیالوگ در کل فیلمنامه است، و این که او به نظر یک نیمه عقب مانده به نظر می رسد. حتی طرف مقابل او نیز کمی بیشتر از آن است: بیشتر زمان فیلم، آنا، که یک زن بلوند و نه لزوما زیباست، از دور دیده می شود و یا در تختخواب خوابیده است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیوید بوردوِل فیلم را GOFAM مخفف (Good Old Fashioned Art Movie) می خواند و درباره فیلم می نویسد : "لِم فیلم در نحوه روایت فیلم است. فیلم با اضافه کردن جزئیاتی که به تدریج به هم ربط پیدا می کنند، نه تنها کنجکاوی و تعلیق ایجاد می کند، بلکه فضای فیلم را برای یک طنز غیر قابل پیش بینی و در عین حال سیاه فراهم می کند. تحقیر خرد کننده لئون منجر به شرمساری، اشتباهات احمقانه و تلاش های وافر و در عین حال مضحک او برای پیوستن به محیط اطرافش می شود.... ما هرگز آنا را جدا از لئون نمی بینیم، او یا در همان منطقه است و یا از طریق شاتهای دقیق دوربین از پنجره خانه اش، در دور دیده می شود. نقطه نظر های بصری که به صورت دقیق و محدود مدیریت شده است به شدت تحت تاثیر 'پنجره عقبی' است، البته جیمی استوارت تا این حد پیش نرفت که برای بهتر چشم چرانی کردن یک پنجره جدید نصب کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لئو گلداسمیت در ریوِِرس شات (Reverse Shot) از پرداخت فیلم تقدیر می کند : "فیلم سبک قابل ستایشی دارد، با فیلمبرداری با شکوه، نورپردازی به صورت شگفت اوری دقیق که با فضاهای عمیق تاریکی احاطه می شود، و با موسیقی غنی اکسپرسیونیستی، که بیننده تصور می کند که اسکولیموفسکی سعی دارد تمام این واکنشها را برانگیزد : تنفر، ترحم، حتی کمدی گرچه از نوع خیلی سیاهش. ساختار مبهم و بریده گوی فیلم، کمک می کند تا این حالت محبت آمیز و در عین حال ترسناک در رابطه عشقی پنهانی لئون را تاثیرگذارتر کند، همان گونه که تصاویر بریده سورئال در طول فیلم به انتقال این حس کمک می کند: یک دست قطع شده، یک گاو مرده در مسیر رودخانه و ساعت دیواری در حال سوختن. این تصاویر همراه با صحنه هایی از گذشته دردناک لئون، اشاره به گمگشتگی قدرت درک خرد شده قهرمان فیلم دارد، و از او یک شخصیت کافکایی می سازد، سرگشته، تحقیر شده و ناتوان و دست وپاچلفتی تا یک منحرف دست و پا دار."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/fournightswithanna/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 181px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/fournightswithanna/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5436663625180788274" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;اسکولیموفسکی در مصاحبه خود گفته بود که هر ثانیه و هر فریم فیلم را دوست دارد، وقتی که فیلم را می بینید متوجه می شوید که به راستی هر لحظه فیلم با وسواس و با دقت فراوان در جزئیات، ساخته و پرداخته شده است، میزان سن، نور پردازی و فیلمبرداری و بازی آرتور استرانکو در نقش لئون، خیره کننده است. فیلم، از نظر محتوا شاید به "یک فیلم کوتاه درباره عشق" نزدیک باشد ولی از نظر سبک و نوع روایت هیچ ربطی به آن فیلم ندارد. نوع روایت فیلم به گونه است که اطلاعات به صورت مبهم در اختیار بیننده قرار می گیرد و بیننده در پایان فیلم باید این ابهامات را برای خود تفسیر کند. فیلم را دو بار به پشت سر هم  دیدم و هر دوبار برایم لذت بخش بود. اسکولیموفسکی مشغول ساخت فیلم بعدی خود، تریلری با نام "جوهره کشتن" با حضور وینسنت گالو و امانوئل سینیه (همسر فیلمساز هموطن خود پولانسکی) است، باید دید که اثر بعدی این کهنه کار سینما چگونه است ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;9/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1225290/"&gt;Four Nights with Anna - Jerzy Skolimowski&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-6822493077533666598?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/6822493077533666598/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=6822493077533666598&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6822493077533666598'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6822493077533666598'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/02/2008.html' title='چهار شب با آنا ( یرژی اسکولیموفسکی) - 2008'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-8821487891046071789</id><published>2010-02-03T20:06:00.002+03:30</published><updated>2010-07-09T00:10:13.525+04:30</updated><title type='text'>دام (سِردیان گُلوبوویچ) - 2007</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thetrap/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 303px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thetrap/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5434059892241574466" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;ملادن، مهندس ساختمان و ماریا، معلم، به همراه پسر کوچکشان، نمانیا، اعضای یک خانواده صربی را تشکیل می دهند که یک زندگی معمولی و در عین حال آرام و عاشقانه ای را دارند. این زندگی آرام، ناگهان با یک اتفاق ناگوار دستخوش تنش و ناآرامی می شود. نمانیا دچار بیماری قلبی می شود و در بیمارستان بستری می گردد. پس از بهبودی موقت، دکتر به پدر و مادر می گوید که در صورت بروز حمله بعدی، امکان دارد که پسرشان جان سالم بدر نبرد و تنها راه نجات پسرشان را در خارج از صربستان معرفی می کند که حدود سی هزار یورو خرج دارد. ملادن و ماریا که استطاعت چنین مبلغی را ندارند، به هر دری می زنند تا این پول را جور کنند ولی همه جا به بن بست می خورند. سرانجام ماریا یک آگهی درخواست کمک در روزنامه چاپ می کند. داستان فیلم از آنجا اوج می گیرد که فردی ناشناس تلفن می زند و به ملادن می گوید که حاضر است این پول را در اختیار او قرار دهد ولی در قبال این کمک از ملادن می خواهد که فردی به نام پیتر را به قتل برساند. حال ملادن بر سر دوراهی دشواری قرار می گیرد، از یک سو پسرش در پیش چشمانش در حال از بین رفتن است و از سوی دیگر قتل فردی که اصلا او را نمی شناسد، او را دچار عذاب وجدان کرده است. علاوه بر اینها، این موضوع دارد رابطه عاشقانه اش با همسرش را و بنیان خانواده اش را از هم می پاشد. او ناچار به انتخاب است و سرانجام با کلنجارهای بسیار با خود، تصمیم می گیرد که پیشنهاد مرد ناشناس را قبول کند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thetrap/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 216px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thetrap/image1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5434147223903257794" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;سردیان گلوبوویچ فیلمساز جوان صربستانی است که در دوران تحصیل خود در دانشگاه چند فیلم کوتاه ساخت که در جشنواره های مختلف داخلی و خارجی به نمایش در آمد و مورد تقدیر قرار گرفت. او به همراه چند فیلمساز جوان دیگر کمپانی BAS CELIK  را بنیان نهاد که ویدئو کلیپ های برای گروه های موسیقی محلی وهمچنین کلیپ های تجاری را تولید می کرد. گلوبوویچ با ساخت اولین فیلم بلند خود به نام "صد مطلق" در سال 2001، توانست نام خود را در جشنواره های مختلف مطرح کند و جوایزی را از جشنواره های مختلف نصیب خود کند. "دام" دومین فیلم او، نام او را به عنوان فیلمسازی با استعداد در اروپای شرقی ثبت نمود. فیلم جوایزی را از جشنواره های مختلف مانند فستیوال فیلم میلان و صوفیه از آن خود کرد و همچنین به عنوان نماینده اسکار معرفی شد. از ظرفی مورد توجه هالیوود نیز قرار گرفت و قرار است در هالیوود بازسازی شود. "دام" داستان جذابی را در پس زمینه صربستان پس از جنگ روایت می کند و در مورد مردی است که باید میان مرگ و زندگی تنها فرزند خود، انتخاب کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلوبوویچ سه دلیلی را که او را مصمم به ساخت چنین فیلمی کرد، بر می شمرد : "یکی این که در صربستان، ما در کشوری زندگی می کنیم که واقعا انتخابی نداریم یا این که هر دو انتخاب اشتباه است. ما در جایی زندگی می کنیم که از بین دو بد، باید آنچه که کمتر بد است را انتخاب کنیم. این یک جنبه از داستانی بود که من دوست داشتم. جنبه دیگر که مرا دلگرم کرد این بود که داستان، در مورد رستگاری است. و احساس من این است که تمام افراد جامعه صربستان باید طریق رستگاری و تطهیر را طی کنند، چون ما در طول جنگ زشتی های زیادی را مرتکب شدیم. ما تنها گناهکار نیستیم، ولی ما بیشتر از بقیه گناهکاریم و فاجعه های زیادی روی داد. تمام جامعه و هر فرد باید به صورتی تطهیر شود، زیرا بدون آن ما نمی توانیم جلو برویم. و همچنین می خواستم داستانی در مورد یک مرد خوب، تحصیل کرده با قلبی شجاع بسازم، یک داستان جهانی که می تواند هر جایی روی دهد و همه جه قابل درک باشد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلوبوویچ در مورد فضایی که فیلم در آن روی می دهد و نقش مهمی در فیلم دارد، می گوید : "برای من خیلی مهم است که فیلم را برای صربستان ساختم، زیرا بعد از جنگهای روی داده، مردم دوست ندارند که درام ببینند، آنها دوست دارند که به دیدن کمدی بروند. خیلی مهم است که چنین فیلم های واقع گرایانه ای ساخته شود، و سعی کنند که پیامی داشته باشند، طوری که مردم تحصیل کرده  صربستان شروع کنند به فکر کردن درباره واقعیت. بیشتر تحصیل کرده ها در صربستان تصمیم گرفتند که چشم خود را به روی آنچه رخ داده است، ببندند. این خیلی برای صربیها واقع گرایانه است که یک مهندس و یک معلم نمی توانند با حقوقشان به زندگی ادامه دهند، و در چنین شرایطی ارزشهای اخلاقی شکسته می شوند، افراد درستکار جامعه بدون ارتکاب جنایت نمی توانند زندگی کنند، ارزش زندگی در صربستان زیاد بالا نیست."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thetrap/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 215px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thetrap/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5434057820672141026" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;استِفِن فاربِر که از دیدن فیلم در فستیوال پالم اِسپرینگز (PALM SPRINGS) به ذوق آمده، در هالیوود ریپورتِرز فیلم را با "رویای کاساندرا" ساخته وودی آلن مقایسه می کند : "فصه فیلم شباهتهای عجیبی با 'رویای کاساندرا' ساخته وودی آلن دارد. در هردو فیلم مردانی که از نظر مالی در مضیقه هستند به کشتن یک مرد کاملا غریبه وسوسه می شوند. در حالی که فیلم وودی آلن هنرپیشه های سرشناسی چون اِوان مک گرِگور، کالین فارِل و تام ویلکینسون را دارد، نتیجه، یک اثر بی حال و ملالت آور است. در مقابل، 'دام' یک تریلر فوق العاده است با تنش و تعلیقی که هرگز فروکش نمی کند. یک تفاوت بین دو فیلم این است که ملادن، قهرمان درد کشیده 'دام'، یه دلیل حیاتی برای ارتکاب این عمل غیر قابل بیان دارد، حال آنکه دو برادر در فیلم آلن تنها امیدشان، پر کردن حساب بانکی است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فاربِر در ادامه فیلم را از جهات مختلف مورد ستایش قرار می دهد : "این نوع قصه، قصه جدیدی نیست، و در لحظاتی ملودرام کمی بیشتر از حد آتشین می شود.  اما فیلم به صورت زیبایی توسط کارگردان سردیان گلوبوویچ و بازیگران فوق العاده، اجرا می شود. گلوبوویچ از شاتهای سوبژکتیو (Subjective Shots) در ترکیب بندی تصاویر فیلم، به صورت شیوایی استفاده می کند که ما را ترغیب می کند که در نا امیدی و اندوه فزاینده قهرمان فیلم شریک شویم. به همین ترتیب فیلمنامه و کارگردانی اشارات گزنده بسیاری را در بردارند. به عنوان مثال در صحنه ای که ملادن و همسرش از کارمند بانک تقاضای وام می کنند، کارمند لبخندزنان تقاضای آنها را رد می کند، وقتی که ملادن عصبانی از او دلیل لبخند را می پرسد، کارمند مسوول وام به او می گوید که روسایش درخواست کرده اند که در هر برخوردی با مشتریان چهره ای همراه با لبخند داشته باشند... تصویری که فیلم از بلگراد معاصر نمایش می دهد، یک کلان شهر کم نور با یک احساس خطر و ناامنی کمین کرده در خفا،  تصویری نافذ و هوشمندانه است. "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دبورا یانگ در وِرایتی علاوه بر ستایش از داستان جذاب فیلم، پرداخت فیلم را نیز بسیار هوشمندانه می خواند : "فیلم بر اساس یک نمایشنامه  نوشته سردان کولیِه ویچ ساخته شده است که بیشتر در فضاهای داخلی محدود روی می دهد و کمی هم به خیابانهای بلگراد کشانده می شود. فضای کلاستروفوبیایی، انتخاب اخلاقی و دراماتیکی را که باید ملادن انجام دهد، دشوارتر می کند، ولی فیلم در نمایش هیجان بصری کمتر وارد می شود. ... اشارات جالب فیلم دنیای نا مانوس بلگراد را پررنگ می کند، جایی که SUV های گران قیمت در کنار ماشین حلبی های دوران سوسیالیم از خیابانها عبور می کنند، و جایی که پسر کوچکی در راه مدرسه، از والدینش برای خرید یک تلفن موبایل خواهش می کند در حالی که بچه ای همسن او در سر چراغهای ترافیک خیابان گدایی می کند. این جزئیات ریز که با زیرکی تمام در فیلم پیش بینی شده است، تصویر گزنده ای از صربستان امروزی را انعکاس می دهد."&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thetrap/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 216px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thetrap/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5434148235750184114" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;فیلم یک فیلم نوار و در عین حال یک ملودرام است که در زمستانی سرد و یخ زده و در مکانی ناآشنا با اغلب مخاطبان، بلگراد، قصه دردناک و در عین حال نفس گیری را تعریف می کند. فیلم شخصیت های جذاب، فیلمبرداری زیبا، چند صحنه نفس گیر و پایانی تقریبا غیر قابل پیش بینی دارد. همان طور که منتقدان نیز اشاره کردند، گلوبوویچ در کنار روایت قصه خود، با زیرکی تمام (و نه با چپاندن در فیلم)  در جای جای فیلم خود، دغدغه های خود را بیان می کند. گلوبوویچ خود گفته است که به راستی نمی داند اگر به جای ملادن بود چه انتخابی می کرد و در جواب دوستانش که گفته اند حتما جان فرزندشان را نجات می دهند، گفته است که مطمئن است آنها به ساختمان آن فرد می روند و بعد بر می گردند و برای سه روز گریه می کنند! شما اگر به جای ملادن بودید چه می کردید ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0478813/"&gt;The Trap - Srdjan Golubovic&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-8821487891046071789?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/8821487891046071789/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=8821487891046071789&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8821487891046071789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8821487891046071789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/02/2007.html' title='دام (سِردیان گُلوبوویچ) - 2007'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-1598524621810274159</id><published>2010-01-28T00:17:00.001+03:30</published><updated>2010-07-09T00:17:07.354+04:30</updated><title type='text'>اولین روز مابقی زندگی ات ( رمی بِزانکُن) - 2008</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thefirstdayoftherestofyourlife/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5432287754384889778" style="width: 320px; cursor: pointer; height: 274px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thefirstdayoftherestofyourlife/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فیلم، روایت پنج روز از زندگی یک خانواده طبقه متوسط فرانسوی است. خانواده ای شامل پدر، روبر دووال، یک راننده تاکسی، مادر، ماری ژان، یک زن زیبای خانه دار، پسر بزرگ، آلبر، پسر کوچک، رافائل و تک دختر آنها، فلور. علاوه بر اینها پدربزرگ، در واقع پدر روبر، تنها فرزندش، در خانه ای جدا زندگی می کند. فیلم پنج روز اتفاقی را بین سالهای 1988 تا 2000 را گلچین کرده، هر روز را از نقطه نظر یکی از این پنج نفر به نمایش می گذارد، طوری که هر روز، تجربه ای به یادماندنی برای هر کدام می شود. فیلم این شخصیت های دوست داشتنی را کنار هم می گذارد و لحظاتی مملو از شیرینی و تلخی را روایت می کند. لحظه ای که سگ خانواده می میرد و همگی در غم از دست دادن او دور هم جمع می شوند، لحظه ای که آلبر، دانشجوی پزشکی، خانه را ترک می کند تا در اتاق زیر شیروانی خانه پدربزرگ، مستقل زندگی کند و مادر از این که پسر بزرگش سر میز شام نیست، ناراحت است، لحظاتی که بچه ها فیلم "هفت دلاور" را می بینند و یاد روزهای بچگی می افتند و دیالوگهای فیلم را زمزمه می کنند، لحظه ای که فلور باکرگی اش را از دست می دهد و در دفترچه خاطراتش آن را اولین روز بقیه زندگی می نامد، لحظه ای که روبر به رافائل ژست چگونه گیتار زدن را آموزش می دهد، دعوای ماری ژان و فلور، دعوای روبر و آلبر، دعوای بین پدربزرگ و روبر که همیشه سر وامی که به او برای خرید خانه داده است، منت می گذارد، شیشه های شراب پدربزرگ در زیرزمین که رافائل موظف است هر یکشنبه یکی از آنها را باز کند، لحظه عاشق شدن رافائل، لحظه ای که ماری ژان فکر می کند که دیگر برای روبر جاذبه جنسی ندارد و دهها لحظه زیبای دیگر...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thefirstdayoftherestofyourlife/image1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5431539046684362978" style="width: 320px; cursor: pointer; height: 215px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thefirstdayoftherestofyourlife/image1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;رمی بزانکن فیلمنامه نویس و کارگردان فرانسوی پس از ساخت چند فیلم کوتاه، اولین فیلم بلند خود را با عنوان "عشق در هوا" ساخت. فیلمی کمدی-رومانس درباره یک مهندس امنیت پرواز و ترس او از پرواز و ماجرای عاشق شدن او. هنر پیشه معروف فرانسوی ماریون کوتیلار نیز در این فیلم بازی می کند. فیلم با دیالوگ های بامزه و فضای شیرینش نوید ظهور یک فیلمساز با استعداد را می داد. دومین فیلم بزانکن "اولین روز مابقی زندگی ات" با استقبال فوق العاده سینما دوستان در فرانسه روبرو شد و فیلم در جشنواره سزار نامزد 9 جایزه سزار (اسکار فرانسوی) گردید و دو بازیگر جوان فیلم دبورا فرانسوا و مارک آندره گروندین جایزه بهترین هنرپیشه خوش آتیه زن و مرد را از آن خود کردند. جایزه سزار بهترین تدوین نیز به خاطر تدوین زیبای فیلم که نزدیک به بیست سال زندگی خانواده را در دو ساعت به بیننده نمایش می دهد، از آن فیلم شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رمی بزانکن کارگردانان مورد علاقه خود را در سینمای امریکا که در این فیلم از آثار آنها الهام گرفته است، سام مندس و وس اندرسون می داند. بزانکن حتی نام فیلم را نیز از دیالوگی که سام مندس در فیلم "زیبایی آمریکایی" می گوید، انتخاب کرده است. اصولا علاقه بزانکن به بزرگان سینمای امریکا، در خود فیلم نیز پیداست. صحنه هایی که بچه های خانواده دیالوگهای فیلم "هفت دلاور" ساخته جان استرجس را زمزمه می کنند، یا حتی نام پدر خانواده روبر دووال که یاد آور رابرت دووال هنرپیشه سرشناس امریکایی است و صحنه با مزه ای که روبر با دکترش در مورد فیلم "اینک آخرالزمان" ساخته فرانسیس فورد کاپولا و شخصیت رابرت دووال، در نقش سرهنگی که عاشق بوی ناپالم در صبح است، صحبت می کند، همه و همه حاکی از ادای دین او به بزرگان سینمای امریکاست. علاوه بر سینمای امریکا، بزانکن کلود سوته و فیلم "احمق" (C.R.A.Z.Y) ساخته ژان مارک والی را از سینمای فرانسه، منبع الهام این اثر خود می داند. او حتی مارک آندره گروندین را به خاطر بازی زیبای او در فیلم "احمق" انتخاب کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزانکن در مورد فیلم خود می گوید : "فیلم درباره این است که چگونه زمان سپری می شود. می خواستم آن سوال را مطرح کنم و درباره زمان حرف بزنم، بنابراین فکر کردم که بهترین راه برای آن از طریق ترسیم یک خانواده است.... من پنج روز متفاوت را در خانواده انتخاب کردم و فواصل زمانی زیادی میان این پنج روز گذاشتم تا ایده زمان را پررنگ نمایش دهم.... من با تامل، این فواصل زمانی زیاد را گذاشتم تا به تماشاگر اجازه دهم تا فاصله بین آنها را با خاطرات شخصی خود و با بازتاب تجربیات شخصی اش، پر کند. برای این که چنین ایده ای عملی شود، خانواده ای نیاز بود که آنچه را هر خانواده واقعی روزانه تجربه می کند، تجربه کند، نه آنچه که خارج از این دنیا باشد. چیزهایی که مردم آنها را واقعا درک کنند."&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thefirstdayoftherestofyourlife/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 215px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thefirstdayoftherestofyourlife/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5432303812530439666" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;(فیلم در آمریکا گویا اکران نشده است ونوشته ای از منتقدان مشهورآمریکایی وجود ندارد.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلیپ فرنچ در آبزِروِر می نویسد : "این یک فیلم با مزه، عمیقا گیراست که به صورت اندوهناکی درباره خانواده، والدین، بزرگ شدن، پیر شدن و مردن، صادق است، فیلم عاری از هرگونه احساسات آبکی (سانتیمانتال)، تصدیق فلسفه لارکین درباره وحشتهای زندگی خانوادگی و یا هرگونه تقلید فرانسوی از فیلمهای "بابا دوسِت دارم" و "پسرم دوسِت دارم" هالیوودی است.... فیلم هم ساده است و هم مملو از احساس، در بازیهای فیلم نمی شود نقصی پیدا کرد و تقریبا هر کسی می تواند چیزی را که نزدیک به تجربه های خودش است، در فیلم بیابد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماتیو تِرنِر در ویولاندِن می نویسد : "بزانکن یک جمع فوق العاده از هنرپیشگاه را گرد هم آورده که همگی بازی شگرفی را ارائه می دهند. همچنین یک رابطه احساسی (chemistry) درخشانی بین آنها وجود دارد که کاملا قانع کننده است، طوری که حس می کنیم که یک خانواده واقعی را در حال نظاره هستیم، البته احتمالا نه با اعضای به این خوشکلی....فیلمنامه ساختار عالی ای دارد و هر روز از این پنج روز به صورت زیرکانه ای فلاشبک هایی را با تدوین ماهرانه، در خود جای داده است که خود زمینه ای را برای داستانهای کوتاه متعدد فراهم می کند... فیلم یک درام خانوادگی فوق العاده لذت بخش است، دارای لحظات متعدد بامزه و عمیقا با احساس، که نویسنده و کارگردان فیلم را به عنوان یک استعداد تایید می کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لیزا نِسِلسون در اِسکرین دِیلی می نویسد : "ماری جوانا، شراب، سکس وسیگار اجزای مهم این قصه هستند، ولی در نهایت فیلم، یک قصه سالم و سازنده میان نسلهای مختلف است که پیچ و تابهای آن هم تاثیر گذار است و هم سرگرم کننده. دیدگاه هوشمندانه فیلم درباره مواد مخدر نمونه ای است برای این که چرا موسسات درجه بندی فیلم در امریکا که از روی نیت خیر به هر فیلمی که یک شخصیت مواد مخدر مصرف می کند، درجه R تقاضا می کنند، در حیقیقت یک شدت عمل بیهوده و نادرست از خود نمایش می دهند.... بزانکن در برخورد شخصیت های خود با مسائل ریز و درشت بسیار خلاقانه عمل می کند. در واقع معیارهای خانواده چنان ملموس و محسوس پرداخته شده اند که حتی کسی که در یتیم خانه بزرگ شده است، می تواند با آن ارتباط برقرار کند."&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/thefirstdayoftherestofyourlife/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 215px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/thefirstdayoftherestofyourlife/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5432292933883538402" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;تمامی عناصر فیلم هماهنگ با هم هستند: موسیقی، تدوین، بازی ها، فیلم برداری و کارگردانی، تا در نهایت اثری دلچسب و با لحظات به یاد ماندنی را بیافرینند. فیلم نزدیک به دو ساعت روابط مملو از اندوه و شادمانی این خانواده را با طراوت و شادابی به نمایش می گذارد. طراوتی مخصوص به سینمای فرانسه، که کمتر نظیر آن را در فیلمهای هالیوودی با مضمون مشابه می توان دید. در کنار تمام زیبایی های فیلم باید از بازی زیبای دبورا فرانسوا یاد کرد، همان دختر زیبا و معصوم فیلم "کودک" ساخته برادران داردن، که در این جا نقشی بسیار متفاوت، نقش یک دختر بد خلق و طغیان گر را بازی می کند ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0926759/"&gt;The First Day of the Rest of Your Life - Rémi Bezançon&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-1598524621810274159?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/1598524621810274159/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=1598524621810274159&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/1598524621810274159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/1598524621810274159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/01/2008.html' title='اولین روز مابقی زندگی ات ( رمی بِزانکُن) - 2008'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-5512276258135620210</id><published>2010-01-20T21:44:00.001+03:30</published><updated>2010-07-09T00:24:10.200+04:30</updated><title type='text'>چراغهای قرمز (سِدریک کان) - 2004</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/redlights/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 288px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/redlights/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5428891729540936722" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;آنتوان و هلن یک زوج فرانسوی هستند که تصمیم دارند برای بازگرداندن فرزندان خود، در یک تعطیلات شلوغ و پرترافیک به یک اردوگاه تابستانی در جنوب فرانسه بروند. آنتوان کارمند یک شرکت بیمه است که گویا از شغل خود راضی نیست و دوست دارد همانند یک مرد آزاد زندگی کند. برعکس، هلن، همسرش وکیل موفق یک شرکت است که چنان درگیر کار خود است که سر قراری که برای ملاقات با آنتوان بسته است، دیر می رسد.  هلن چنان موفق و محبوب است که گویا همه با او کار دارند ولی آنتوان، موقع ترک شرکت هیچ کس توجهی به او نمی کند. رابطه این دو از همان ابتدا مشخص است که رابطه ای سرد و ناموفق است. از همان ابتدای فیلم، آنتوان همسرش را به دلیل دیر کردن، سرزنش می کند و هلن نیز از کله شق بازی های آنتوان در رانندگی و خوردن مداوم مشروب در حین رانندگی به ستوه می آید. در طی سفر، آنتوان، که ترافیک کلافه اش کرده است، تصمیم می گیرد بر خلاف میل همسرش، وارد یک راه انحرافی شود. تنش میان این زوج شدت می گیرد و هلن تهدید می کند که در صورتی که از خوردن مشروب دست برندارد، تنها سفر خود را ادامه می دهد. آنتوان، دوباره برای خوردن مشروب در یک بار توقف می کند و تهدید هلن را بلوف می خواند. پس از ترک بار متوجه می شود که همسرش او را ترک کرده است. داستانی پرتعلیق و کابوس وار شروع می شود ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/redlights/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 215px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/redlights/image1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5428892152292153938" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;سدریک کان کارگردان و فیلمنامه نویس فرانسوی، اولین بار با ساخت فیلم "ملالت" (L'Ennui) توجه دنیای سینما را به خود جلب کرد. فیلم  به کنکاش در رابطه ای جنون آمیز بین یک پروفسور میانسال فلسفه که به تازگی از همسرش جدا شده و یک دختر نوجوان که مدل نقاشی است، می پردازد. فیلم بر اساس داستانی از آلبرتو موراویا ساخته شده است و به بحران میانسالی و عقده های روانی می پردازد. بازیگران فیلم همگی در جشنواره سزار فرانسه خوش درخشیدند و فیلم با برخورد نسبتا خوب منتقدان روبرو شد، جاناتان رزنبام با تقدیراز فیلم، آنرا با آثار مارسل پروست مقایسه نمود.&lt;br /&gt;اثر بعدی کان "روبرتو سوکو" در سال 2001 بود که نامزد نخل طلای جشنواره کن شد. فیلم بر اساس یک داستان واقعی درباره یک قاتل سریالی روانی به نام روبرتو سوکو است که قتل ها و تجاوزهای متعددی را مرتکب می شود. فیلم با زیر پا گذاشتن تمامی قواعد ژانر جنایی، با روانکاوی دقیقی، قاتل سریالی را به تصویر می کشد و بیننده در پایان مردد می ماند که آیا او یک قربانی است یا یک قاتل دیو صفت. سدریک کان در مصاحبه ای اذعان نموده است که موقع ساخت فیلم، "برهوت" ساخته درخشان ترنس مالیک را در ذهن داشته است.&lt;br /&gt;"چراغهای قرمز"، که بیشتر منتقدان بهترین فیلم سدریک کان می دانند، نیز در جشنواره برلین نامزد شیر طلایی شد و تحسین بسیاری از منتقدان را برانگیخت. فیلم بر اساس رمانی از نویسنده آمریکایی بلژیکی الاصل، جورج سیمنون ساخته شده است. بسیاری از آثار سیمنون به فیلم برگردانده شده است که از مشهورترین آنها می توان به "موسیو هیر" ساخته درخشان پاتریس لوکنت اشاره نمود. سدریک کان لوکیشن داستان را از آمریکا به فرانسه منتقل کرده، فیلمی متناسب با فرهنگ فرانسه و با شخصیتهای فرانسوی ساخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"چراغهای قرمز" نیز همانند "روبرتو سوکو" همان عناصر جاده و خودویرانگری شخصیت اصلی داستان را به همراه دارد. شخصیتهای اصلی اکثر فیلمهای کان به صورت غیرقابل کنترلی، دست به خودویرانگری می زنند و خود را در جهنمی که هیچ گریزی از آن نیست، گرفتار می نمایند. فیلمهای سدریک کان، بیشتر شخصیت محور هستند و به همین دلیل بازی بازیگران فیلم در انتقال مفاهیم اثر به بیننده نقش شایانی دارد. سدریک کان در فیلم "روبرتو سوکو" از یک بازیگر ایتالیایی تازه کار به نام استفانو کاستی برای ایفای نقش قاتل سریالی (قاتلی که ایتالیایی الاصل بود) استفاده کرد که بازی خیره کننده ای را در به تصویر در آوردن جنبه های درونی و برونی سوکو به نمایش گذاشت و در جشنواره سزار نامزد بهترین هنرپیشه خوش آتیه شد. ژان پیر داروسین، هنر پیشه فیلمهای کمدی فرانسوی، در فیلم "چراغهای قرمز" نقش آنتوان را بر عهده دارد و بازی جانانه ای هماهنگ با فضای تیره و تار و پرالتهاب فیلم ارائه می دهد. در کنار او هنرپیشه خوش سیما، کارول بوکه در نقش هلن او را همراهی می کند، بازیگری که همگی بازی او را در آخرین فیلم بونوئل "آن شی مبهم هوس"، به یاد دارند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/redlights/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 215px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/redlights/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5428891717839511058" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;جی هوبرمن که فیلم را در مقایسه با کتاب برتر می داند، در مورد فیلم فضای فیلم می گوید : "چراغهای قرمز از برخی لحاظ تا حد زیادی یک کمدی گزنده و نیشدار است. سفر مملو از مستی داروسین در دل شب، که بیشتر آن در استودیو فیلمبرداری شده است، لحظه به لحظه سفری رویاگونه می شود: بارهای مشروب بیشتر و بیشتر غیرعادی و غریب می شوند، غریبه ها هر لحظه مرموزتر می گردند، جاده بندها شوم و بد یمن و یاوه گویی ها بیشتر مست گونه می شوند ... فرار داروسین از زندگی، در واقع فرار او برای خلاصی از تمدن در حال بها دادن به زنان است تا دوباره بر مرزهای دنیای مردانه از سرگرفته شود، فراری که سراسر با بروز آن درنده خویی درونی همراه است. خشونت فرمی از درک نفس است و معصومیت چیزی است که با زور و قدرت می تواند به دست آید."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیمز تراورس در سایت سینمای فرانسه درباره این اثر کان می نویسد : "این یقینا غیرقابل پیش بینی ترین و مغشوش کننده ترین فیلم سدریک کان تا حال حاضر است، و این بیشتر به خاطر این است که فیلم مرز میان واقعیت بیرونی و تجربه درونی را محو می کند، به صورتی که هیچ چیز به صورت آنچه که دیده می شود، تفسیر نمی گردد. علی رغم طرح نخ نما شده و طراحی مینیمالیستی (بیشتر داستان در جلوی ماشین روی می دهد)، چراغهای قرمز یک اثر کاملا قانع کننده است. این امر بیشتر به خاطر میزان سن های درخشان کان است که ادای دینی به هیچکاک و دیگر کارگردان های ژانر تریلر است. ولی بیشتر اعتبار فیلم به ژان پیر داروسین بر می گردد که بازی بسیار قدرتمندی ارائه می دهد و همچنین فیلمبردار فیلم، پاتریک بلوسیه که کارش هم زیباست و هم به صورت غریبی مرعوب کننده."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیمز براردینلی در رابطه با بازی داروسین می گوید : "داروسین چهره ای دارد که برای این گونه نقشها ساخته شده است. چهره ای زمخت، با منظری خسته و دهانی که ترشرویی دائمی اش را انتقال می دهد. آنتوان به ویژه یک شخصیت دوست داشتنی نیست، او دعوا و مرافعه با همسرش راه می اندازد، هر گاه که فکر می کند می تواند با مشروب خلاصی یابد، دزدکی مشروب می نوشد و با بی خیالی خودویرانگری رفتار می کند. تعجبی ندارد که هلن او را ترک می کند. ولی علی رغم تمام خصوصیات منفی او، ما در نهایت وقتی خودمان را جای او می گذاریم، حس می کنیم که او را درک می کنیم. او یک انسان ترسوی شکست خورده، شلخته و ستیزه خو است، ویژگی هایی که معمولا در فیلمهای حال حاضر نایاب است، ویژگی هایی که کم و زیاد در همه ما وجود دارد."&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/redlights/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 215px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/redlights/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5428891719873607346" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;فیلم هایی که از سدریک کان دیده ام همگی، فضاهای عجیب و ناآشنایی دارند، شخصیت های فیلم های او بسیار پیچیده هستند و اصلا نمی شود به راحتی درباره آنها قضاوت کرد. در "چراغهای قرمز" این پیچیدگی به اوج خود می رسد، کان در این فیلم تصویر مضحکی از به اصطلاح مرد بودن را در رفتارهای آنتوان نمایش می دهد، بیشتر فیلم در صندلی جلوی اتومبیل و در دل شب به همراه یک راننده بدخلق، اخمو و مست می گذرد و با این که هیچ حرکت و پویایی هیجان آوری در فیلم وجود ندارد، حس التهاب و تعلیق غریبی را به تماشاگر انتقال می دهد. در صحنه ای از فیلم، آنتوان به مدت ده دقیقه به جاهای مختلف تلفن می زند و فقط حرف می زند، این صحنه با میزان سن های دقیق و بازی نفس گیر داروسین، چنان مرعوب کننده و پرالتهاب است، که این ده دقیقه یکنواخت را به یکی از لحظات زیبای فیلم تبدیل می کند...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;9/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0365190/"&gt;Red Lights - Cédric Kahn&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-5512276258135620210?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/5512276258135620210/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=5512276258135620210&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/5512276258135620210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/5512276258135620210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/01/2004.html' title='چراغهای قرمز (سِدریک کان) - 2004'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-760004095133870010</id><published>2010-01-15T01:32:00.002+03:30</published><updated>2011-03-11T01:08:08.090+03:30</updated><title type='text'>چشمانم را بگیر (ایسیار بولِین) - 2003</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/takemyeyes/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 294px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/takemyeyes/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5426722357805042050" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در ابتدای فیلم پیلار با چهره ای وحشت زده  پسر کوچکش را از خواب بیدار می کند، او را در آغوش می گیرد و هراسان از خانه خارج می شود. چه اتفاقی او را این گونه هراسان نموده است؟ پس از گذشت دقایقی مشخص می شود که او از دست همسرش، آنتونیو و رفتارهای خشن او، به خانه خواهرش فرار کرده است. آنتونیو پس از آن که از فرار همسرش آگاه می شود، در ابتدا سعی می کند هر طور شده، حتی با داد و بیداد او را به خانه و زندگیش بازگرداند ولی بعد از مدتی از کرده های خود پشیمان می شود و صادقانه به پیلار قول می دهد که رفتارهای خود را تغییر دهد و حتی برای این کار به جلسات گروهی مردان، برای ترک خشونت علیه همسر می رود. خواهر پیلار، او را نصیحت می کند که شوهر حرام زداه اش را ترک کند و حرف های او را باور ننماید. ولی مادر پیلار او را تشویق می کند که به نزد مرد خود بازگردد و هر طوری که است با زندگی خود بسازد. حال پیلار مردد است که کدام راه را انتخاب کند. داستان فیلم در حقیقت از آنجا شروع می شود که پیلار درد و رنج های گذشته را فراموش می کند و آنتونیو و قولهای او را باور می کند ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/takemyeyes/image1.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 213px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/takemyeyes/image1.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5426721949661073026" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ایسیار بولِین، بازیگر، فیلمنامه نویس و کارگردان اسپانیایی کار خود را در سینما از سنین نوجوانی آغاز نمود. او در پانزده سالگی در فیلم "جنوب" ساخته ویکتور اریس ایفای نقش نمود و پس از آن در فیلم های زیادی با کارگردانان صاجب نامی چون کن لوچ کار کرد و در جشنواره های مختلف جوایزی را به خاطر بازیگری از آن خود کرد. بولِین پس از ساخت چند فیلم کوتاه، اولین شانس خود را در کارگردانی فیلم بلند، با ساخت فیلم "سلام، تنها هستی؟" آزمایش نمود. فیلم درباره دو دختر جوان است که در جستجوی بهشت زمینی سفر دور و درازی را آغاز می کنند. فیلم توسط آکادمی فیلم اسپانیا نامزد بهترین کارگردانی نو ظهور شد و فیلم به فروش خوبی در اسپانیا دست یافت. دومین فیلم بلند او "گلهایی از جهان دیگر" دوباره با داستانی زن محور، درباره  زندگی چند زن و تلاش آنها برای یافتن عشق است. فیلم در جشنواره کن حضور یافت و در هفته فیلم منتقدان، جایزه ای را از آن خود کرد. "چشمانم را بگیر" موفق ترین فیلم بولِین، در سال 2003 هم با استقبال تماشاچیان روبرو شد و هم با تحسین منتقدان. فیلم جوایز متعددی را از جشنواره های مختلف کسب کرد، در جشنواره گویا (اسکار اسپانیا)، فیلم نامزد دریافت جایزه در نه رشته شد و بیشتر جوایز اصلی را از آن خود نمود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تاریخ سینما فیلم های زیادی درباره روابط خانوادگی مرد و زن ساخته شده است، از ملودرام های آبکی و سطحی تا شاهکارهایی چون "کریمر علیه کریمر" و "چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد". اما فیلمی مشهور و قابل تعمق که محور اصلی آن خشونت خانوادگی باشد، بسیار نادر است. شاید بتوان از فیلم "کافیه" ساخته مایکل آپتد نام برد که فیلمی تجاری و در عین حال بسیار سطحی است که شخصیت زن فیلم با بازی جنیفر لوپز تصمیم می گیرد خود را برای انتقام از شوهر بدرفتار و خشن خود آماده کند.&lt;br /&gt;بولِین در فیلم "چشمانم را بگیر"، خشونت خانوادگی را سوژه اصلی فیلم خود قرار می دهد و فیلمی واقع گرایانه و پیچیده و قابل تعمق می سازد. فیلم از یک نظر که به ورطه کلیشه و ملودرام های آبکی نمی افتد و پایانی قابل تعمق دارد، قابل ستایش است. از سوی دیگر، با توجه به این که فیلمساز آن یک زن است، فیلم به هیچ عنوان یک فیلم فمینیستی جانبدارانه نیست. فیلم این گونه نیست که مرد شخصیت بد و دیو صفت فیلم است و زن قربانی خشونتهای او. تماشاچی فیلم، گر چه در لحظاتی از شخصیت آنتونیو متنفر می شود، اما در جای جای فیلم در می یابد که او در ذات انسان بدی نیست و تلاش وافر او برای کنترل خشم خود و کلافگی اش از عدم کنترل بررفتار خود را به طور قابل لمسی می بیند، حتی در لحظاتی ترحم بیننده را بر می انگیزد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/takemyeyes/image2.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 213px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/takemyeyes/image2.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5426721943667277138" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;راجر ابرت درباره پیچیدگی فیلم می گوید : "من زنی را می شناختم که سالها مردی را که با او بدرفتاری می کرد، تحمل می کرد. هم مرد و هم زن همین طور ادامه می دادند. من فکر می کنم که زن به این برانگیختگی عادت کرده بود. او کانون دنیای مرد خود و عقده ها و بیماری های شخصیتی او بود. برخی از نقدهایی که بر فیلم نوشته شده است، نمی توانند این نکته را درک کنند که چرا پیلار بعد از رفتارهای خشن همسر خود، دوباره به نزد او برمی گردد. در واقع این نکته مهم فیلم است : منطق در درامی که گرفتار شده است یک امر نامربوط می گردد. ... پیلار خودش مشکل دارد ولی آنتونیو مشکل بزرگتری دارد. او یک مرد بیمار است که تزلزل شخصیتی و از خود بیزاری او منجر به رفتارهای خشن و انفجاری نسبت به همسرش می شود.... چیزی که فیلم را جذاب می کند این است که راه حلی مانند نمایش های تلویزیونی بی ارزش (سوپ اپرا) ارائه نمی دهد، به این صورت که زن در نقش قربانی و مرد، بدذات داستان باشد و در پایان شیطان مغلوب گردد. بلکه به صورتی عمیق تر و دردناکتر موضوع را مورد کنکاش قرار می دهد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیل وایت در این باره می گوید : "چند بار یک زن باید قبل از این که از دست همسر بدرفتار خود فرار می کند، ار پلکان سقوط نماید؟ در اثر پیچیده ای که ایسیار بولِین از خشونت خانوادگی ارائه می دهد، جواب ساده ای برای این سوال وجود ندارد. این کارگردان و فیلمنامه نویس اسپانیایی از طریق کنکاش در درون گرایی شخصیت های خود به جای پیچیدگی طرح داستان، از هرگونه کلیشه های دراماتیک پرهیز می کند. ... نام فیلم از یک بازی بین زوج فیلم می آید که در آن هر کدام قسمتی از بدن خود را به دیگری می دهد. این شاید اشاره کنایه آمیزی است به این که هر گاه زنی بدن خود را در اختیار یک مرد قرار می دهد، آن مرد صاجب بدن اوست و می تواند هر کاری با آن بکند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روت استاین از بازی های فیلم تعریف می کند : "فیلم هفت جایزه گویا (اسکار اسپانیایی) دریافت نمود که شامل بهترین فیلم و به خصوص بهترین بازیگر مرد و بازیگر زن بود که واقعا شایسته این جوایز بودند. لایا مارول (پیرال) این توانایی را دارد که تصویر یک زن ساده و بی آلایش تا یک زن شهوت انگیز و احساساتی را به خوبی نمایش دهد. او ترس و بیم از تنهایی را به خوبی به تصویر می کشد و آن اشتیاق و شهوت برای همسر خود را به صورت قابل لمسی در می آورد. لویس توسار که شبیه خواکین فونیکس بدون مو است، آن کنترل احساسات خشن شخصیت آنتونیو را به صورت شگرفی نمایش می دهد. شما می توانید تلاشی را که برای سرپوش نهادن بر خشم و برانگیختگی انفجاری خود انجام می دهد، به خوبی حس کنید."&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/takemyeyes/image3.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 213px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/takemyeyes/image3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5426721946751079618" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102); font-weight: bold;"&gt;شاید بارزترین نکته فیلم که مرا سراسر مجذوب خود کرده بود بازی فوق العاده لایا مارول و لویس توسار بود که هماهنگ با پیشرفت داستان، احساسات و واکنش های درونی و برونی به جا و گاه عجیبی از خود نشان می دادند. فیلم تا حد امکان از نمایش خشونت پرهیز می کند و تنها در یک صحنه بسیار هولناک و تکان دهنده، که صحنه ای کلیدی در فیلم به حساب می آید، خشونت را به صورت بی پرده و آزار دهنده ای به نمایش می گذارد. در پایان باید از فیلم برداری فیلم یاد نمود که چشم اندازهای زیبایی از شهر تولدوی اسپانیا را در برابر دیدگان تماشاچی فیلم قرار می دهد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0350193/"&gt;Take My Eyes - Icíar Bollaín&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-760004095133870010?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/760004095133870010/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=760004095133870010&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/760004095133870010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/760004095133870010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/01/2003.html' title='چشمانم را بگیر (ایسیار بولِین) - 2003'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-6105101689301106771</id><published>2010-01-08T02:06:00.001+03:30</published><updated>2010-07-09T00:33:41.995+04:30</updated><title type='text'>لمینگ (دومینیک مول) - 2005</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/lemming/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424133983186464482" style="width: 320px; height: 287px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/lemming/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;آلن و بندیکت یک زوج جوان فرانسوی از طبقه متوسط هستند، که به تازگی درخانه خود اقامت گزیده اند. آلن یک مهندس موفق روباتیک است و بندیکت خانه داری می کند. این زوج به ظاهر رابطه گرم و عاشقانه ای دارند. آلن یک شب رییس خود، ریچارد و همسرش آلیس را برای شام دعوت می کند. شب مهمانی، سینک آشپزخانه مشکل پیدا می کند، آلن یک موش مرده در سینک پیدا می کند، آلن و بندیکت انتظار مهمانها را می کشند، بالاخره مهمانها از راه می رسند، آلیس چهره ای جدی و خشنی دارد، بدون هیچ مقدمه ای میز شام حاضر می شود، آلیس ناگهان با عصبانیت شوهر خود را یک هرزه زن باره معرفی می کند، آلیس با عصبانیت به بندیکت توهین می کند، میز شام به هم می خورد و بالاخره مهمان ها خانه را ترک می کنند. موش پیدا شده در سینک و روابط بین این چهار نفرمقدمه ای می شود برای شکل گرفتن یک داستان پر تنش و میخکوب کننده و پر التهاب...&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/lemming/image1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424134329984101138" style="width: 320px; height: 210px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/lemming/image1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;"من می خواهم که فیلم با تنش و تعلیق به پیش رود. من می خواهم که تماشاگر را میخکوب کنم و کاری کنم که از بازی لذت ببرد حتی زمانی که بازی ترسناک می شود."&lt;br /&gt;جملات بالا قسمتی از گفته های کارگردان فرانسوی آلمانی الاصل، دومونیک مول است. در سال 2000، مول با فیلم "با دوستی مثل هری" در جشنواره کن حضور یافت، فیلم نامزد دریافت نخل طلا شد، گرچه فیلم جایزه ای را از آن خود نکرد اما با استقبال شدید مخاطبان و منتقدان روبرو شد. همچنین در جشنواره سزار فرانسه نامزد نه جایزه شد و موفق به دریافت چهار جایزه از جمله بهترین کارگردان گردید. فیلم راجع به یک مرد متاهل و دارای دو بچه است که به ناگاه فردی به نام هری که خود را دوست دوران مدرسه اش می داند به همراه دوست دخترش، وارد زندگی او می شود و داستانی پر از تعلیق و تنش رقم می خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتقدان با تحسین فراوان او را با هیچکاک، هانری ژرژ کلوزو، کلود شابرول، برادران کوهن و حتی استنلی کوبریک (فیلم "درخشش") مقایسه نمودند. بسیاری از فیلم "بیگانگان در قطار" هیچکاک در نقد خود نام بردند. دانیل اترینگتون در "توتال فیلم" گفت : "هری فیلمی هوشمندانه، دارای طرح سفت و محکم و راضی کننده است. هری سینمای مدرن فرانسه در بهترین حالتش است." جالب است که نام هری در فرانسه نامی بسیار کمیاب است و این نام فیلم های زیادی در تاریخ سینما را به یاد می آورد فیلم هایی چون "درد سر هری"، "هری کثیف" و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم توسط میراماکس در آمریکا پخش شد و به فروش خوبی دست پیدا کرد. آمریکایی ها شیفته سبک کار او شدند و فیلم نامه هایی را برای کار در هالیوود به او پیشنهاد کردند. ولی مول آنها را کلیشه ای و بدون روح خواند و در مصاحبه ای گفت : "من نیاز دارم که خودم را وقف یک فیلم کنم و به آن ایمان داشته باشم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مول ساخت این فیلم را مربوط به زمانی دانست که او و دوست دخترش بچه دار شدند و خود را درگیر پدر و مادر شدن کردند : "همیشه زمانی می رسد که دیگر تحمل خود را از دست می دهید و با تعجب از خود می پرسید چرا خودم را توی این بدبختی انداختم. با خود فکر می کردم که چه خوب بود که یک شخصیتی ناگهان وارد زندگی من شود، کسی که تمام تردید ها و نا امیدی های درونی من را خارج کرده و آنها را به یک نتیجه منطقی برساند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از ساخت این فیلم همگی منتظر اثر بعدی این کارگردان بودند. فیلم بعدی او "لمینگ" در جشنواره کن 2005 حضور یافت و دوباره نامزد دریافت نخل طلا شد. فیلم همان عناصرتعلیق و همان تنش و التهاب فیلم قبلی را داشت و دوباره داستان راجع به روابط دو زوج فرانسوی بود. ایفای نقش اصلی فیلم را دوباره لورن لوکاس همان شخصیت اصلی فیلم قبلی بر عهده داشت و در کنار او بازیگران بزرگ سینمای فرانسه شارلوت رمپلینگ، شارلوت گینزبرگ، آندره دوسولیه به ایفای نقش پرداختند. فیلم با برخورد دوگانه منتقدان روبرو شد بعضی فیلم را در سطحی پایین تر از فیلم قبلی و بدون منطق قابل قبول دانستند (همان برخوردی که با فیلم های لینچ دارند) و برخی فیلم را ستودند و این بار علاوه بر بزرگان نام برده فبلی، او را با میشاییل هانکه و دیوید لینچ مقایسه نمودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رابطه آلن و بندیکت گرچه در ابتدا بسیار گرم و عاشقانه است، اما به تدریج معلوم می شود که دنیای آلن و رابطه آرام او یک روکش زرق و برق دار بوده است. خود مول درباره فیلم خود می گوید : "من فکر می کنم که همه ما امیال فروخفته ای داریم که نمی توانیم کنترل کنیم. هر کسی دوست دارد که وجود یک زوج خوشبخت را باور کند. ولی من فکر می کنم که بسیار نادر است و همچنین بسیار سخت است که برای مدتی طولانی پایدار باشد. باید بسیار هوشیار باشید و آن امیال فروخفته و آن لمینگ درون را فراموش نکنید."&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/lemming/image2.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424132157737932162" style="width: 320px; height: 210px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/lemming/image2.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;جاناتان رزنبام منتقد معروف که شیفته فیلم شده است، راجع به فیلم می گوید : "فیلم به طور هوشمندانه ای ایده پردازی شده و با مهارت تمام اجرا شده است. این تریلر روانکاوانه مغشوش کننده ساخته دومینیک مول، فیلمساز فرانسوی آلمانی الاصل با "بزرگراه گمشده" دیوید لینچ مقایسه شده است و تا اندازه ای به خاطر ساختار دو قسمتی مرموز و وهم آلود آن است. از طرفی دیدگاه اصلی "چشمان کاملا بسته" را، به خاطر تفاهم بدون تکلم زوج فیلم و به خاطر تلفیق ابهام آمیز واقعیت و خیال، به ذهن می آورد. آندره دوسولیه و شارلوت رمپلینگ دو زوج دیگر فیلم را بازی می کنند که برای مهمانی شام از راه می رسند و واکنش های متقابل میان این چهار نفر مرا سراسر مجذوب و کنجکاو ساخته بود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیمز تراورس راجع به سبک کار مول می گوید : "مول در بسیاری از موقعیتها به هیچکاک ادای دین می کند، و عناصر تریلر فیلم به طور واضحی حال و هوای هیچکاکی دارند، ولی در عین حال، نقد گزنده تاریکی به طبقه متوسط (بورژوا) است که بازتاب آثار شابرول و بونوئل را در به تصویر کشیدن از خود خشنودی و پوچی معنوی طبقه متوسط مرفه، با خود دارد. گر چه بیشتر از هر چیز، یک کمدی سیاه آن هم از نوع هوشمندانه ترین و سیاه ترین آنهاست. استعداد مول، توانایی او در القای یک لایه کمیک دلچسب درصحنه ای است که باید کاملا جدی یا به صورت تکان دهنده ای هراس آور باشد، و این کار را بدون اینکه از بار دراماتیک صحنه کم کند، به صورت استادانه ای انجام می دهد. خیلی از کارگردان ها به صورت واضحی میان کمدی و درام، مرز خود را مشخص می کنند اما مول هر دو را در یک زمان به ما نشان می دهد و این می تواند یک تجربه گیج کننده جذاب باشد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مایکل اتکینسون در ادامه تحسین فیلم از بازی های فیلم تعریف می کند : "گینزبرگ به صورت فریبنده ای نازیباست و رمپلینگ در به تصویر کشیدن شخصیت اندوهبار پرخاشگر خود چنان راضی کننده است که انگار بار دهها سال افسردگی زندگی واقعی خود را در فیلم بازتاب می دهد. ولی "لمینگ" ممکن بود یک مشق ساده باشد اگر به خاطر لورن لوکاس نبود که چهره خوش فرم دانیل دی لویس مانندش همچون نگین توجه برانگیزی است است که هراس را با توانایی خارق العاده ای و بدون حرکت هیچ ماهیچه ای، انعکاس می دهد."&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/lemming/image3.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424132156457136226" style="width: 320px; height: 210px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/lemming/image3.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;&lt;strong&gt;دیدن دو فیلم دومینیک مول برای من چنان که رزنبام گفته است، تجربه ای نفس گیر، سراسر میخکوب کننده و سراسر تعلیق و التهاب و کنجکاوی بود. هر دو فیلم از همان دقایق ابتدایی گریبان من را گرفت و فرصت فکر کردن راجع به تصاویر را به من نداد، تنها چشمانم را بدون پلک زدن به تصاویر ساده و در عین حال پر التهاب فیلم دوخته بودم، هر لحظه نگران بودم که قرار است چه اتفاقی بیفتد، با این که فیلم زیاد دیده ام، اما حدس زدن اتفاقات بعدی برایم دشوار بود و در پایان هر دو فیلم، نفس راحتی کشیدم و پس از این که افکار خود را جمع و جور کردم، کارگردان فیلم و نبوغ او را ستایش کردم. بی صبرانه منتظر آثار بعدی این کارگردان هستم ...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;9/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0415932/"&gt;Lemming - Dominik Moll&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;hr /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;پی نوشت : لمینگ نوعی موش صحرایی است که در نواحی شمالی اروپا و آمریکا زندگی می کنند و هزاران هزار از آنها در سالهایی که تعداد آنها زیاد می شود به سوی اقیانوس منجمد شمالی مهاجرت می کنند و با غرق کردن خود در آبهای آن دست به یک &lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;خودکشی دسته جمعی&lt;/span&gt; می زنند . فقط موشهایی که در محل خود باقی می مانند نسل خود را حفظ می کنند. شاید هم این نوع خودکشی برای بقای نسل آنها مفید باشد. انتخاب چنین موجودی مفهوم نمادین در فیلم دارد...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-6105101689301106771?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/6105101689301106771/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=6105101689301106771&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6105101689301106771'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6105101689301106771'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2010/01/2005.html' title='لمینگ (دومینیک مول) - 2005'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-6119167262089075502</id><published>2009-12-31T15:48:00.002+03:30</published><updated>2010-07-09T00:45:53.291+04:30</updated><title type='text'>پسر الف (جان کراولی) - 2007</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/boyA/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5421381982590272450" style="width: 320px; height: 276px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/boyA/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;(انتقال داده شده از وبلاگ قبلی در yahoo 360)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اریک پس از تحمل 14 سال زندان با نام جدید جک ، از زندان آزاد می شود. مشاور بازپروری خوش قلبی به نام تری، همراه جک می شود تا او را در بازگشت به اجتماع یاری کند. تری برای جک شغل و آپارتمانی کوچک جفت و جور می کند و به او می گوید که باید گذشته خود را برای هیچ کس فاش نکند. جک پسر خجالتی و محجوبی به نظر می آید، او بسان یک جوجه پرنده که تازه پرواز را آموخته است با شور و هیجان سعی دارد که خود را به زندگی جدید بازگرداند و گذشته خود را فراموش کند. اما گویا گذشته از او جدا نمی شود، رسانه ها راجع به آزادی یک قاتل خبیث خبرپراکنی می کنند، اما به دلیل این که هویت واقعی و تصویر بزرگسالی او فاش نشده است، با حدس و گمان در روزنامه ها تیتر های جنجالی درج می کنند و...&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/boyA/image1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5421382153583470386" style="width: 320px; height: 214px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/boyA/image1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;جان کراولی کارگردان ایرلندی تبار، سابقه طولانی در زمینه تئاتردارد تا این که با فیلم "وقفه"، نظرهای مختلف را به سمت خود جلب نمود. فیلم "وقفه" با چندین داستان موازی متقاطع، در ژانر کمدی جنایی ساخته شد و توانست در جشنواره های مختلف اروپایی افتخاراتی را کسب کند. کراولی پس از 4 سال، با فیلم درخشان "پسر الف"، بازگشتی موفقیت آمیز داشت. فیلم در جشنواره های معتبر از جمله بافتا و برلین جوایزی را از آن خود نمود. اکثر منتقدان فیلم را اثری کوچک اما با ارزش و تفکر برانگیز قلمداد نمودند و فیلم در سایت رسمی فیلم امتیاز 7.9 از 10 را گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;"دوست دارم آخرین چهره ای که در این دنیا می بینی چهره عشق باشد، پس وقتی دارند اعدامت می کنند به من نگاه کن. من چهره عشق برای تو خواهم بود."&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این جمله یکی از آخرین دیالوگ های فیلم "آخرین گام های یک محکوم به اعدام" است. سال 95 بود که تیم رابینز با ساخت این فیلم جسورانه، دیدگاهی چالش برانگیز را نسبت به مجازات اعدام بیان نمود. فیلم با جسارت تمام آخرین روزهای قبل از اعدام یک مجرم را که متهم به تجاوز به یک دختر و قتل او و دوست پسرش است، به صورت خیره کننده ای به تصویر می کشد. بیشتر زمان فیلم به رابطه گفتاری متهم و کشیش زنی که تصمیم گرفته است در آخرین لحظات اورا همراهی کند، پرداخته می شود. بازی نفس گیر شون پن و سوزان ساراندون و کارگردانی تیم رابینز و هارمونی های نصرت فاتح علی خان و مضمون جسورانه فیلم نامه، فیلم را به اثری ماندگار و اثری که بیننده خود را به تفکر وا می دارد، تبدیل می نماید. تیم رابینز در کنار نمایش جز به جز زشتی صحنه جنایت، نمایش درد و ضجه ای که خانواده مقتولین می کشند، به جنبه های انسانی متهم خود می پردازد و با نمایش همه جوانب این پدیده، سوالات اخلاقی را از تماشاچی خود می پرسد، سوالاتی که پاسخ دادن به آنها بیننده را آزار می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم پسر الف نیز فیلمی کوچک اما بسیار جسورانه با موضوعی مشابه، در مورد جوان 24 ساله ای است که پس ار تحمل چندین سال زندان، به خاطر قتلی که در کودکی انجام داده است، به اجتماع باز می گردد. نام فیلم از یک اصطلاح حقوقی گرفته شده است و به متهم خردسالی اطلاق می شود که هویتش پنهان نگه داشته می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/boyA/image2.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5421382265953826866" style="width: 320px; height: 213px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/boyA/image2.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;پس از آزادی، همزمان با این که گذشته سیاه جک، به سراغش می آید، کارگردان نیز با فلاشبک هایی در جای جای فیلم، گذشته سیاه و در عین حال کودکی تلخ او را برای بیننده فاش می کند. فیلم گر چه در گذشته جک موشکافی نمی کند ولی با چند تصویر هر چند کوتاه، بیننده را مجاب می کند که او همچون یک کودک نرمال، بزرگ نشده است. جک که پسری تنها و دارای خانواده ای متلاشی شده است با فیلیپ، پسری که شدیدا از نظر عصبی نامتعادل است، دوست می شود. در صحنه از فیلم، فیلیپ با دیالوگ های تکان دهنده ای برای جک توضیح می دهد که چگونه توسط برادرش مورد تجاوز جنسی قرار می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از نکات مهم فیلم که شخصیت جک را به صورت عریان برای تماشاچی به معرض نمایش می گذارد، رابطه او با دوست دختر خود، میشل است. میشل همکارش در شرکت، او را فردی مهربان و خجالتی می داند و به او علاقه مند می شود. جک نیز که تا کنون هیچ گونه رابطه احساسی در طول زندگی خود تجربه نکرده است، خود را در بهشتی که در رویاهای خود بافته است، می یابد. او از یک طرف نباید گذشته خود را برای کسی فاش کند و از طرفی چون علاقه شدیدی به میشل پیدا کرده است، دوست دارد که سفره دل خود را برایش باز کند و تمام اسرار خود را با او در میان بگذارد. صحنه هایی که بین جک و میشل می گذرد و صحنه هایی که جک برای تری از دوست دختر خود می گوید، بسیار تاثیر گذار از کار در آمده است و جک را به صورت انسانی بی ریا، ساده و بی آلایش و تشنه محبت به تصویر می کشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارگردان علاوه بر روایت زندگی جدید جک، مشاور بازپروری را نیز مورد کنکاش قرار می دهد. همسر تری او را ترک کرده است و پسرش نیز پس از مدتها نزد او باز می گردد. بازپروری جک و امثال جک، از دیدگاه تری به صورت یک سوژه کاری است و در حقیقت بازگشت جک به زندگی، یک موفقیت شغلی برای او قلمداد می شود. تری انسان خوش قلبی است، و فیلم در کنار نمایش این خوش قلبی، با مقایسه دقیقی نشان می دهد که تری چگونه از پسر خود غافل شده است و زندگی خود را وقف بازپروی پسران دیگر نموده است.&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/boyA/image3.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5421382399213490498" style="width: 320px; height: 213px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/boyA/image3.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;بازی گرم و بی آلایش آندرو گارفیلد و پیتر مولان اسکاتلندی، به فیلم نوعی زنده بودن بخشیده است، تماشاچی که این شخصیت ها را در فیلم می بیند آنها را به طور کامل درک می کند و با آنها رابطه برقرار می کند. در حقیقت بازیگران کاملا در شخصیت ها غرق شده اند و بدون هیچ ادا و افه ای، درون و برون آنها را به نمایش می گذارند. از لحاظ بصری نیز، فیلم بردار فیلم، در کنار زیبایی های حومه شهر، خیابان های تنگ و تاریک شهرهای صنعتی شمال انگلستان را به تصویر می کشد و در لحظاتی این حس برای تماشاچی القا می شود که جک از یک زندان کوچک به یک زندان بزرگتر، منتقل شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم پر از ظرایف گوناگون است و به جرات می توان گفت که برای هر صحنه فیلم، فکر شده است و هیچ صحنه ای از فیلم زاید نیست که نشان از وسواس کارگردان دارد. فیلم یک اثر پالایش دهنده و با ارزش راجع به واقعیات خشن بازپروری است که تنها سوسویی از رستگاری در آن دیده می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1078188/"&gt;Boy A - John Crowley&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-6119167262089075502?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/6119167262089075502/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=6119167262089075502&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6119167262089075502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6119167262089075502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/12/2007.html' title='پسر الف (جان کراولی) - 2007'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-5091860769246370524</id><published>2009-12-12T00:21:00.002+03:30</published><updated>2010-07-09T00:50:33.960+04:30</updated><title type='text'>ترانس امریکا (دانکن تاکر) - 2005</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/transamerica/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5414085778690279874" style="width: 320px; height: 286px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/transamerica/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;(انتقال داده شده از وبلاگ قبلی در yahoo 360)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;داستان فیلم از این قرار است که استنلی مرد (یا بری زن) قرار است عمل جراحی پایانی خود را چند روز بعد انجام دهد تا تبدیل به یک زن کامل شود. اما در این حین اطلاع می یابد که پسری دارد که حاصل تنها رابطه خود با زنی است که سالها پیش با او بوده است. پسر هم اکنون در نیویورک بازداشت شده و در زندان است. مشاور روانی بری او را مجاب می کند که مسایل مربوط به گذشته خود را حل و فصل کند و پسر خود را از این موضوع آگاه نماید. بری به نیویورک می رود و پسر خود به نام توبی را ملاقات می بیند، ولی هویت خود را پنهان کرده و خود را از جانب کلیسا معرفی می نماید. بری، توبی را راضی می کند که با او به لوس آنجلس بیاید. و از این جا سفر این دو شروع می شود ...&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/transamerica/image1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5414084545574181586" style="width: 320px; height: 213px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/transamerica/image1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;سال 2005 دو فیلم در مراسم اسکار مطرح شد که شخصیت های اصلی از نظر تمایلات جنسی، همجنس گرا بودند، یکی "کوهستان بروکبک" و دیگری "کاپوتی". اما در کنار این دو، فیلم کوچک و جمع و جوری نیز از سینمای مستقل آمریکا وجود داشت که نامزد اسکار در دو رشته هنر پیشه زن و موسیقی فیلم شد: فیلمی به نام "ترانس امریکا". شخصیت محوری این فیلم نیز از جهتی شبیه دو فیلم دیگر بود، با این تفاوت که شخصیت اصلی مردی است با گرایشات زنانه که می خواهد تبدیل به زن شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارگردان فیلم دانکن تاکر است که به عنوان اولین تجربه فیلم بلند، اثری انسانی، تاثیرگذار، با صفا و همچنین بامزه ساخته است. دانکن تاکر پیش ار این، فیلم کوتاهی به نام "شاه کوهستان" را که اپیزودی از یک فیلم بلند با مضمون همجنس گرایی بود، ساخته بود که چندان فیلم موفقی نبود. پس از آن فیلم نامه "ترانس امریکا" را نوشت ولی با مشکل سرمایه روبرو بود. ولی چنان به فیلم نامه خود اعتماد داشت که خانه برادر و مادر خود را برای گرفتن وام گرو گذاشت تا بتواند بودجه فیلم را تامین کند. دانکن که قبلا هنرنمایی پرقدرت فلیسیتی هافمن را در برادوی در یکی از نمایش نامه های دیوید ممت به نام "کریپتوگرام" به یاد داشت، به سراغ او رفت. فلیسیتی هافمن فیلم نامه را خواند و حاضر به همکاری با تاکر شد.جالب است که تاکر از خانه مادر خود به عنوان لوکیشن فیلم و از ماشین برادر خود نیز در فیلم استفاده نمود. پس از اتمام، فیلم در جشنواره های مختلف فیلم جوایز متعددی گرفت. فلیسیتی هافمن موفق به دریافت جایزه گلدن گلوب شد و چنان که گفته شد فیلم در دو رشته نامزد دریافت جایزه اسکار گردید. گذشته از فیلم نامه خوب دانکن تاکر، موفقیت فیلم مرهون بازی زیبای فلیسیتی هافمن است که از لحاظ درونی و برونی، توانسته حق مطلب را ادا نماید. راه رفتن، صحبت کردن، چهره مردانه و زنانه، احساس ترس، تناقض، همه و همه تماشاچی فیلم را قانع می کند که او مردی است که می خواهد زن شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تاریخ سینما نقش آفرینی های زیبایی از هنر پیشه هایی که در نقش فردی از جنس مخالف ظاهر شده اند، وجود دارد همانند نفش آفرینی جک لمون و تونی کرتیس در "بعضی ها داغشو دوست دارند" و یا رابین ویلیامز در فیلم "خانم داوبت فایر" و یا داستین هافمن در "توتسی" و یا کیت بلانشت در فیلم "من آنجا نسیتم. فلیسیتی هافمن در این جا کار سخت تری دارد، از یک طرف باید ته مانده های شخصیت یک مرد را ایفا کند و از طرف دیگر در نقش یک زن که تازه در دنیای مونث بودن وارد شده است، ظاهر شود.&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/transamerica/image2.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5414084541730044226" style="width: 320px; height: 213px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/transamerica/image2.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;فیلم به نوعی یک فیلم جاده ای است. جاده همیشه در بسیاری از فیلم های معروف بستری بوده است که شخصیت های فیلم در آن به یک نوع خود شناسی می رسند و در حقیقت تحول که تم اصلی داستان است، در مسیر جاده روی می دهد. فیلم "ترانس امریکا" از این حیث یک فیلم جاده ای است. در حقیقت در طول این سفر است که استنلی مرد باید تبدیل به بری زن شود و همچنین پدری که از فرزند خود سالیان دراز ناآگاه بوده، تبدیل به مادرشود. در حقیقت این سفر پیش زمینه ای درونی است برای یک تغییر برونی.&lt;br /&gt;دانکن تاکر به خوبی توانسته است این جاده را با ایستگاههای لازم برای تحول شخصیتهای خود ترسیم کند. در طول جاده ایستگاههایی برای رجوع به گذشته هر دو شخصیت وجود دارد. هر دو شخصیت می فهمند که خانواده ای به معنای پناهگاه و پشتیبان نداشته اند، هر دو تنها می باشند، هر دو می خواهند در این دنیای دشوار، زنده بمانند و خوب زندگی کنند. دانکن شخصیت توبی را نیز به خوبی ترسیم می کند. پسری که مادرش خودکشی کرده، ناپدری اش از او سواستفاده جنسی کرده، و هم اکنون فردی ولگرد و معتاد به مواد است که خودفروشی می کند. از طرفی به حیوانات علاقه دارد، نوجوانی باهوش و دوست داشتنی است، دوست دارد زندگی خوبی داشته باشد و هر چه که بری به او می گوید گوش می کند.&lt;br /&gt;مضمون فیلم شاید در دست فیلمسازان تجاری به فیلمی پر از لودگی و شوخی های مهوع تبدیل می شد، اما دانکن تاکر به راستی سعی کرده است که فیلم به این مقوله نزدیک نشود و در عین حال که بعضی اوقات لبخند را بر لبان تماشاچی فیلم می نشاند، سنگینی و وقار خود را حفظ کند. چنان که راجر ابرت می گوید : "فیلم راجع به سکس نیست بلکه راجع به ارزشهای خانواده است."&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/transamerica/image3.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5414084537123649954" style="width: 320px; height: 213px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/transamerica/image3.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;در پایان بد نیست قسمتی از گفته های دانکن تاکر را جع به فیلم را بخوانید : "این فیلمی راجع به گرایشات جنسی شخصیت ها نیست، فیلمی است درباره بزرگ شدن ، درباره خانواده، فیلمی است درباره آنچه که در همه ما مشترک است، دریاره پا به سن گذاشتن و ویران شدن دیوارهای اطراف قلبمان. من به این می اندیشیدم که خود را قبول نداشتن چگونه است و به سفری که همه ما باید در زندگی ادامه دهیم تا خویشتن خویش را بپذیریم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8/10&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0407265/"&gt;Transamerica - Duncan Tucker&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-5091860769246370524?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/5091860769246370524/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=5091860769246370524&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/5091860769246370524'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/5091860769246370524'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/12/2005.html' title='ترانس امریکا (دانکن تاکر) - 2005'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-5863866683410635537</id><published>2009-11-20T22:12:00.001+03:30</published><updated>2010-07-09T01:08:56.577+04:30</updated><title type='text'>کوسکوس - راز گندم (عبداللطیف کشیش) - 2007</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;" align="right"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/couscous/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5406256458932981826" style="width: 320px; cursor: pointer; height: 260px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/couscous/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;" align="left"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" align="right"&gt;سلیمان مهاجر 60 ساله از آفریقای شمالی، کارگر یک کارگاه کشتی سازی در یک شهر ساحلی در فرانسه است. او پس از سی و اندی سال کار، مدام از دستمزد ناچیز خود شکایت می کند و رئیس کارگاه نیز از پیشرفت کار راضی نیست. این کار سخت و دستمزد ناچیز، این حس را در او به وجود آورده است که زندگی اش را تلف کرده است و این حس در چهره سلیمان به خوبی پیداست. سلیمان از همسر خود جدا شده است و با معشوقه اش و دختر معشوقه اش زندگی می کند. اما با این حال دختران و پسران همسر قبلی خود را دوست دارد و با آنها رابطه گرمی دارد. حتی همسر قبلی او نیز، هنوز به یاد اوست و هر گاه کوسکوس می پزد و بچه ها و عروس و دامادهای خود را دعوت می کند، برای سلیمان نیز می فرستد. سلیمان این آرزو را دارد که یک رستوران در یک کشتی از کار افتاده در کنار ساحل دایر کند و در آن کوسکوس سرو نماید. حال خانواده همسر قبلی و معشوقه فعلی دست به دست هم می دهند که این آرزو به واقعیت بپیوندد، اما همه چیز به همین سادگی نیست و سختی ها و مشکلات پشت سر هم از راه می رسند …&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/couscous/image1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5406251592426265266" style="width: 320px; cursor: pointer; height: 214px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/couscous/image1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;عبداللطیف کشیش بازیگر، کارگردان و فیلمنامه نویس فرانسوی و زاده تونس است. پس از اینکه خانواده اش به فرانسه مهاجرت کردند، در شهر نیس فرانسه بزرگ شد. این تجربه مهاجرت در تمامی آثار او تاثیر به سزایی گذاشته است. کشیش اولین بار با فیلم "گناه ولتر"، شیر طلایی ونیز را به خاطر بهترین فیلم اول کسب نمود. او علاوه بر کارگردانی، نویسندگی فیلمنامه را نیز بر عهده داشت. فیلم بعدی او "بازی عشق و سرنوشت" جایزه بهترین فیلم را از جشنواره سزار کسب نمود وآخرین فیلم کشیش، "راز گندم" که بهترین اثر او تا کنون می باشد، موفق به کسب جایزه بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه از جشنواره سزار فرانسه، و جایزه هیات داوران جشنواره ونیز شد. همچنین بازیگر تازه کار فیلم حفصیه حرزی، جایزه بهترین بازیگر خوش آتیه جشنواره سزار از آن خود نمود. فیلم نه تنها به عنوان یکی از بهترین فیلم های سال سینمای فرانسه شناخته شد بلکه با استقبال منتقدان جهان معرفی شد و برخی آن را در حد شاهکار قلمداد نمودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عبداللطیف کشیش سبک منحصر به فردی دارد که در این بازه بهتر است صحبت های خود او در این باره بازگو نمود : "در حقیقت من به صورت بسیار کلاسیکی کار می کنم. از نظر تکنیکی، من خیلی کلاسیک هستم. وقتی تعداد زیادی هنر پیشه در فیلم هست این حس به وجود می آید که تعداد زیادی دوربین در کار می باشد. در واقع تنها یک یا دو دوربین وجود دارد ولی چون از هر کسی چند ثانیه فیلم می گیرم شما این حس را دارید. این روش وقت زیادی را می گیرد. شاید یک شات سه ثانیه ای سه، چهار، و حتی پانزده ساعت زمان می گیرد. ولی خوشبختانه زمانی که در پشت دوربین صرف می شود خودش را در فیلم نشان نمی دهد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کشیش راجع به کار با بازیگران غیر حرفه ای می گوید : "بسیاری از بازیگران برای اولین بار در این فیلم بازی می کنند. این به معنی آن نیست که من دوست ندارم با بازیگران حرفه ای کار کنم. بر عکس من عاشق کار با بازیگران حرفه ای هستم ولی روش کار من نیازمند این است که بازیگران برای ماهها برای تمرین وقت داشته باشند تا آن انرژی و آن زندگی مطلوب را بیرون بیاورم. بازیگران حرفه ای قراردادهای دیگری نیز دارند و نمی توانند این زمان طولانی، وقت بگذارند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کشیش درباره سبک بصری فیلم خود می گوید : "صحنه های طولانی از همان فیلم اول مورد علاقه من بود. این لذتی است که خیلی سخت است که توضیح دهم، یک اشتیاقی وصف ناپذیر است که روی یک چهره، یا یک دهان که می جود و می خندد، توقف و تمرکز کنم. می دانم که این روش همیشه برای تماشاگر راحت نیست اما حس کردم که اگر بتوانم او را به قلب فیلم وارد کنم، برای اوغیرقابل تحمل و آزاردهنده نیست. برعکس این یک بازی بین تماشاگرها و من خواهد شد، جایی که آنها ناخودآگاه شگفت زده می شود، وقتی که صحنه ای طولانی تمام می شود. هرگاه آنها حس می کنند که فیلم متوقف شده است، یک چیز جدید نمایش داده می شود و آنها را دوباره به تماشا وا می دارد." &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/couscous/image2.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5406254394761618722" style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 320px; cursor: pointer; height: 214px; text-align: center;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/couscous/image2.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;کنت توران راجع به فیلم می گوید : "قدرت "راز گندم" این است که چگونه این قصه که به آرامی جلو می رود، ما را به درون این خانواده می کشاند. این امر تا حدی به خاطر زمان طولانی فیلم (حدود دو ساعت و نیم) است و تا حدی به خاطر سبک بصری فیلم است که شامل استفاده از کلوزآپ های متعدد می باشد. اما در نهایت این امر نتیجه استعداد سرراست ودر عین حال پیچیده فیلمساز کشیش است که ما در دنیایی که به وضوح می شناسد، فرو می برد. بیشتر از این که این خانواده را ببینیم، ما حس می کنیم که بخشی از آن هستیم و همین امر به صورت منحصر به فردی ما را جذب می کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای او اسکات ضمن تقدیر از فیلم می نویسید: "عمق انسان گرایی آقای کشیش و بینش دقیق او در ابعاد سیاسی تجربیات روزمره معمولی، این فیلم را به آثار بزرگ دوران نئورئالیسم پیوند می دهد، ولو اینکه سبک آنارشیک او با رئالیست شک برانگیز موجود در آثار مایک لی سنخیت بیشتری دارد تا اساتید فیلمساز ایتالیایی. "راز گندم" از برخی لحاظ زاده فیلمی چون "روکو و برادرانش"، ملودرام داستانی باشکوه و طولانی سال 1960 است که درباره یک خانواده است که از جنوب ایتالیا برای کار در کارخانه های شمال مهاجرت می کنند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راجر ابرت درباره فیلم و بازیگر جوان آن می گوید : "یک بازیگر 19 ساله به نام حفصیه حرزی با این فیلم قدم به دنیای سینما می گذارد. من این احساس را دارم که این مانند اولین فیلم ایزابل هوپر است، نه این که یک معرفی ساده یک بازیگر زن باشد، بلکه یک اعلام وجود است ، این منم و من واقعی هستم. او انرژی جاری در دل یک توصیف پر از زندگی است، توصیفی از یک خانواده بزرگ از نسل اولیه مهاجران در یک شهر ساحلی کوچک فرانسه، خانواده ای که عشق،حسادت، یاس و امید را می پروراند و خانواده ای سرشار از لحظات خوردن و حرف زدن… "راز گندم" هیچ گاه کند نمی شود، همواره جلو می رود، ممکن است طولانی به نظر برسد ولی خیلی زود تمام می شود. این فیلم از خود زندگی ساخته شده است. حفصیه حرزی چهار فیلم آماده دارد و دو فیلم در حال تولید. نامش را به یاد داشته باشید."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/couscous/image3.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5406258684341438162" style="width: 320px; cursor: pointer; height: 214px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/couscous/image3.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;دیدن این فیلم برای من تجربه هیجان انگیز و فراموش ناشدنی بود، فضای فیلم منحصر به فرد است، سبک بصری فیلم زیبا و بازی ها چشمگیر و تاثیرگذار، و در پایان "راز گندم" سفری بود به درون یک خانواده مهاجر در فرانسه ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;10/10&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1068649"&gt;Couscous - Abdel Kechiche&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-5863866683410635537?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/5863866683410635537/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=5863866683410635537&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/5863866683410635537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/5863866683410635537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/11/blog-post.html' title='کوسکوس - راز گندم (عبداللطیف کشیش) - 2007'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-557325584770865841</id><published>2009-11-14T00:13:00.001+03:30</published><updated>2010-07-09T15:24:51.662+04:30</updated><title type='text'>همیشه دوستت داشته ام (فیلیپ کلودل) - 2008</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/ivelovedyousolong/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403694489391443858" style="width: 320px; height: 278px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/ivelovedyousolong/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;(انتقال داده شده از وبلاگ قبلی در yahoo 360)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان فیلم از آنجا شروع می شود که ژولیت پس از تحمل پانزده سال زندان نزد خواهر خود، لئا باز می گردد. پس از صحنه درخشان رویارویی ژولیت با لئا، شخصیت های داستان یکی پس از دیگری وارد داستان می شوند. لئا که استاد دانشگاه است، همراه همسر و دو دختر خوانده خود و پدربزرگ (پدر همسرش) زندگی می کند. پدربزرگ قادر به تکلم نیست و تمامی اوقات خود را در کتابخانه شخصی اش مشغول کتاب خواندن می باشد. مادر لئا و ژولیت نیز دچار بیماری روانی و در یک آسایشگاه روانی بستری است. همکاران لئا، افسر ناظر ژولیت پس از آزادی از زندان، همه و همه شخصیت هایی هستند که ژولیت با آنها در ارتباط است و فیلم حکایت رویارویی ژولیت و این شخصیت هاست…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم "همیشه دوستت داشته ام" اولین ساخته فیلیپ کلودل، رمان نویس فرانسوی است. نام فیلم از شعری فرانسوی که برای کودکان سروده شده است، اقتباس شده است. فیلم موفق به دریافت جوایز گوناگون از جشنواره های معتبراروپا از جمله بافتا، برلین، سزار، انجمن منتقدان لندن، و نامزدی بهترین هنرپیشه زن و بهترین فیلم خارجی زبان در مراسم گلدن گلاب گردید. کلودل علاوه بر رمان نویسی چند فیلمنامه نیز نوشته است و اظهار می کند که مدتها این داستان را در ذهن خود ساخته و پرداخته، آنگاه که داستان در ذهن او به طور کامل شکل گرفته، با اعتماد به نفس تمام، سعی در به تصویر کشیدن تصویر ذهنی خود نموده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلودل که استاد ادبیات می باشد به مدت یازده سال، زبان و ادبیات فرانسه را در زندان تدریس کرده است و به گفته او، این تجربه تاثیر عمیقی بر زندگی او گذاشته است. خود کلودل در این رابطه می گوید :" برای من مانند یک شوک بود، شوکی که برای شناخت چهره دیگری از انسانیت برایم لازم بود. هیچ چیز ساده نیست، هیچ چیز ابتدایی نیست، همه زندگی و همه انسانها پیچیده می باشند. غیر ممکن است که بتوان قضاوتی ابتدایی راجع به خوب و بد و یا درست و نادرست نمود. این تجربه به صورت کاملی مرا تغییر داد و دیگر آن فرد قبلی نبودم. بسیاری از رمانهای من از این تجربه الهام گرفته اند. آنها راجع به زندان نیستند ولی راجع به تراژدی وضعیت ما آدمها هستند و درباره عدم امکان شناخت عمیق ما آدمها از یکدیگر."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در میان فیلم های سال 2008، دو فیلم ارزشمند را می توان نام برد یکی از سینمای مستقل آمریکا به نام "ریچل ازدواج می کند" و دیگری از سینمای اروپا به نام "همیشه دوستت داشته ام". اولی ساخته کارگردان برجسته، جاناتان دمی و دیگری ساخته رمان نویس فرانسوی، فیلیپ کلودل. در اولی دختری با بازی آن هاتاوی از بازپروری آزاد می شود و به نزد خواهر خود باز می گردد و در دومی مادری با بازی درخشان کریستین اسکات توماس از زندان آزاد می شود و نزد خواهر خود باز می گردد. گر چه دو فیلم دارای مفاهیمی متفاوت و همچنین سبکی متفاوت می باشند اما هر دو به نحوی کنکاشی است درباره شخصیت دو زن که به نحوی از جامعه طرد شده و دوباره به جامعه باز می گردند. آن هاتاوی مسوول مرگ غیر عمد برادر کوچک خود به خاطر اعتیاد است و اسکات توماس مسوول گناهی هولناک تر و یا به عبارتی جنایتی هولناک تر، قتل پسر خود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کریستین اسکات توماس این بار در نقشی متفاوت از فیلم های آمریکایی خود، در یک فیلم فرانسوی زبان ظاهر شده است که لایه های عمیق شخصیت خود را با قدرت تمام به بیننده خود منتقل می کند. کافی است که صحنه ابتدایی فیلم را ببینید، آنگاه که فیلم با کلوزآپی از چهره او شروع می شود، چهره ای بدون هیچ آرایش که گویا اندوه سنگینی را در خود نهفته دارد، سکوت او، سیگار کشیدن او، نگاه نافذ او و واکنش او در برابر خواهری که پانزده سال او را ندیده است، همه و همه بیننده را در ابتدای فیلم شوکه می کند و او را به بطن داستان و عمق شخصیت او وارد می کند. در کنار بازی زیبا و تاثیر گذار او، لهجه فرانسوی او نیز قابل ستایش است.&lt;br /&gt;ژولیت در بشتر زمانها ساکت است و برخورد سردی با اطرافیان دارد. گویا پس از آزادی از زندان، در احساسات خود زندانی شده است و به کسی نیز اجازه ورود به دنیای احساسات خود را نمی دهد. لئا شخصیت گرمی دارد که با همه راحت ارتباط برقرار می کند و برخوردش با خواهرش نیز طوری است که بدون هیچ پیش داوری سعی دارد به او نزدیک شود. همسر لئا که از جنایت هولناک ژولیت آگاه است به نحوی برای دو دختر خوانده اش احساس خطر می کند که دختران را با او در خانه تنها نگذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیدمان شخصیت های داستان به نوعی الهام گرفته از نبوغ یک رمان نویس خلاق است. تمامی شخصیت ها در عین ظاهری ساده، دارای ابعاد پیچیده ای می باشند که کلودل به صورت هنرمندانه ای بیننده فیلم را با آنها همراه می کند .اگر ژولیت در یک زندان فیزیکی زندانی بوده است و هم اکنون در زندان احساسات خود، زندان های مجازی دیگری برای تمامی شخصیت های فیلم وجود دارد، پدربزرگ که تمام وقت در کتابهایش غرق است، دختر خوانده لئا که راز تولد خود را نمی داند، مادر لئا که در آسایشگاه روانی به نوعی زندانی است، افسر ناظر که از همسر خود طلاق گرفته و آرزویش دیدن یک رودخانه اسرار آمیز است، پزشک عراقی که از وطن خود مهاجرت کرده است. اما در این میان، میچل، همکار لئا، فردی تنها که از شلوغی پاریس به این شهر کوچک پناه برده است، در حقیقت روح فیلم است که گویا از همان ابتدا با نگاه اندوهبار و نافذ ژولیت، او را به صورت عمیقی درک می کند و ژولیت در میان همه این شخصیت ها تنها با اوست که سکوت خود را می شکند. در جایی میچل به ژولیت می گوید که مدت ده سال در زندان تدریس می کرده است و این تجربه، تاثیر عمیقی بر او گذاشته است. گویا میچل فیلم، همان کلودل در زندگی واقعی است، چرا که هر آنچه میچل بر زبان می راند، به نوعی برگرفته از عقاید کارگردان و درک او از انسانهای اطرافش است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارگردان به تدریج و با ریتمی آرام، زوایای درونی ژولیت و سایرشخصیتها و دیوارهای اطراف آنها را به بیننده نشان می دهد، و نشان می دهد که چگونه دیگران می توانند در شکستن این دیوارها نقش داشته باشند. فیلم گرچه از نظر تکنیکی فیلمی کوچک و جمع و جور است، اما از نظر مضمون فیلمی بسیار عمیق و تاثیر گذار است. کلودل اظهار داشته که دوست دارد تماشاچی، دوربین و کارگردانی و فرآیند فیلمسازی را فراموش کرده و تنها شخصیت ها را دنبال کند. حتی قبل از ساخت فیلم به کریستین اسکات توماس، هنرپیشه زیبای آمریکایی گفته است که می خواهد زیبایی او را در فیلم نابود کند و همین طور موهای الزا زیلبرستین در نقش لئا را کوتاه کرده و لباس های ساده ای را به تن او کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم، فیلمی مبتنی بر شخصیت است و بازی خوب بازیگران سینمای فرانسه، که همگی با دیالوگ های روان و با لهجه شیرین فرانسوی، دنیای خود را برای بیننده ترسیم می کنند، تاثیر دو چندان بر انتقال مفاهیم فیلم دارد، مفاهیمی که همگی در گفته های فیلیپ کلودل در مورد تجربه تدریس در زندان، به طور مشخصی پیداست، هیچ چیز ساده نیست، هیچ چیز ابتدایی نیست، همه زندگی و همه انسانها پیچیده می باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;9/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1068649"&gt;I've Loved You So Long - Philippe Claudel&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-557325584770865841?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/557325584770865841/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=557325584770865841&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/557325584770865841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/557325584770865841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/11/2008.html' title='همیشه دوستت داشته ام (فیلیپ کلودل) - 2008'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-5879120930737876485</id><published>2009-10-24T00:17:00.001+03:30</published><updated>2010-07-09T15:27:06.330+04:30</updated><title type='text'>کولیا (یان سوراک) - 1996</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/kolja/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395902623676527842" style="width: 320px; height: 304px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/kolja/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;داستان در پراگ، سال 1988 روی می دهد، زمانی که پرده آهنین (کمونیسم شوروی) در بلوک شرق در حال فروپاشی است و انقلاب مخملی در جمهوری چک در حال روی دادن می باشد، اما با این حال ماشین های نظامی روسیه در خیابانها در حرکتند و سربازان روسی در شهر پراکنده هستند. در این میان قهرمان داستان، لوکا، نوازنده ویولونی است که با مشکلات مالی دست و پنجه نرم می کند. او به دلایل عقیدتی از شرکت در ارکستر سمفونی چک منع شده است و مجبور است برای گذران زندگی، در مراسم تدفین و سوزاندن مردگان در کلیسا ویولون بنوازد. لوکا فردی است تنها و مجرد که به توصیه پدرش که گفته است ازدواج با کار موسیقی منافات دارد، عمل کرده است و در آپارتمان خود تنها زندگی می کند. اما با این حال به زنها و دخترها علاقه دارد البته تنها برای یک شب. او نیز نسبت به روسها که کشورش را اشغال کرده اند حس تنفر دارد. در این گیر و دار مشکلات مالی، دوستش به او پیشنهاد می دهد که در ازای پول خوبی، با یک زن روسی که اقامت چک را نیاز دارد، ازدواج سوری کند. لوکا پیشنهاد را قبول می کند، اما پس از ازدواج، عروس خانم به آلمان غربی نزد دوست پسرش فرار می کند و لوکا را با یک پسر پنج ساله تنها می گذارد. حال او می ماند و یک پسر بچه، که نه حوصله اش را دارد و نه زبانش را می فهمد و مشکلات دیگر …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یان سوراک یکی از کارگردانان برجسته موج نوی سینمای چک است. کافی است نگاهی به کارنامه هنری او بیندازید تا ببینید که جشنواره معتبری وجود ندارد که او جایزه ای را در آن نصیب خود نکرده باشد. یان سوراک کار خود را با ساخت فیلمهای کوتاه و مستند شروع کرد و د رسال 1991 اولین فیلم بلند خود با نام "مدرسه ابتدایی" را ساخت. پدر یان، زدنیک سوارک، نویسندگی فیلمنامه را بر عهده داشت و در فیلم نیز نقش آفرینی کرد. فیلم به عنوان نماینده چک به مراسم اسکار معرفی شد و نامزدی اسکار بهترین فیلم خارجی را از آن خود نمود. در سال 1994 ، یان فیلم "آکومولاتور" را ساخت که پر هزینه ترین فیلم تاریخ سینمای چک بود و فیلم از نظر هنری و تجاری موفقیت خوبی را نصیبش کرد. یان سوراک، فیلم "کولیا" را در سال 1996 ساخت. نویسندگی فیلمنامه را دوباره پدرش بر عهده داشت و نقش اصلی فیلم را پدرش ایفا نمود. فیلم برای دومین بار اسکار بهترین فیلم خارجی را نصیب سینمای جمهوری چک نمود. فیلم علاوه بر اسکار بهترین فیلم خارجی، جایزه گلدن گلوب و جشنواره های معتبر بین المللی را ار آن خود نمود. فیلم در چهل کشور به نمایش عمومی درآمد که این گستردگی نمایش در تاریخ سینمای چک بی سابقه بود. فیلم علاوه بر جوایز گوناگون در جشنواره های مختلف، مشتمل بر 19 جایزه و 11 نامزدی، با موفقیت تجاری گسترده ای نیز روبرو شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیمر براردینلی درباره فیلم می گوید : "یکی از دلایلی که کولیا را فیلمی راضی کننده می سازد این است که به صورت موثری تغییر ماهیت چتر سیاسی حاکم را با تحول در شخصیت لوکا پیوند می دهد. در واقع، این فیلم داستان یک شروع دوباره است. لوکا، که در زندگی خود تنها سرگرم و سرگردان موسیقی بوده است و هیچ گاه تامل نکرده است که داشتن خانواده چگونه ممکن است باشد، با این تجربه، نه تنها روح خود را جوان می سازد بلکه تولدی دوباره را تجربه می کند، و این تحول هماهنگ می شود با تولد کشوری نوین که از خاکسترهای دیکتاتوری سوسیالیست های سابق سر بر می آورد. کولیا، لوکا را به تجربه ها و احساساتی رهنمون می کند که او فکر نمی کرد که هیچگاه امکان پذیر باشد، و در سن 55 سالگی، او مفهوم جدیدی را در زندگی منزوی و تکراری خود، کشف می کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براردینلی در ادامه از سبک فیلم تقدیر می کند : "بدون شک، کولیا فیلمی است که به زیبایی ساخته و پرداخته شده است، و در بیشتر صحنه های فیلم، قابهای فیلم به صورت شاعرانه ای خودستایی می کند. همچنین فیلم از نقش آفرینی قدرتمندی نیز بهره می برد. زدنیک سوراک در نقش لوکا، شون کانری را نه تنها از نظر ظاهری، بلکه در شخصیت نقشی که ایفا می کند، به یاد می آورد. در کنار او، بازیگر خردسال فیلم، آندری شالیمون، که نقش آفرینی صمیمی و بی پیرایه اش، به ما این حس را القا می کند که انگار نه انگار او یک بازیگر بی تجربه است، به فیلم صفای دو چندان می دهد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0116790"&gt;Kolja - Jan Sverák&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-5879120930737876485?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/5879120930737876485/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=5879120930737876485&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/5879120930737876485'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/5879120930737876485'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/10/1996.html' title='کولیا (یان سوراک) - 1996'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-3983821115370371687</id><published>2009-10-01T01:30:00.001+03:30</published><updated>2010-07-09T15:29:18.689+04:30</updated><title type='text'>خوشبختی (تاد سولوندز) - 1998</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/happiness/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5387387637407996994" style="width: 320px; cursor: pointer; height: 277px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/happiness/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;(انتقال داده شده از وبلاگ قبلی در yahoo 360)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم داستان چند شخصیت بیمارگونه است که به نوعی داستان فیلم را پیش می برند. مرد متاهلی که روان شناس و به ظاهر انسان محترمی است اما عاشق سکس با بچه های کوچک (بچه باز) است. مرد مجردی که با تلفن زدن به زنان و صدای شنیدن آنان دست به خود ارضایی می زند. همچنین سه خواهر به نامهای تریش، جوی و هلن که یکی همسر خانه دار مرد روان شناس است که از انحراف جنسی همسر خود بی اطلاع است و در ظاهر زندگی کاملی دارد، همچنین پسری دارد که تمام فکر و ذکرش کوچکی آلتش است. خواهر دیگر معلمی تنها و مجرد است که در جستجوی یک رابطه عشقی است، اما همیشه شکست می خورد. خواهر دیگر نویسنده مجردی است که تمام فکر و ذهنش، خوابیدن با مردان خوش تیپ و خواهان یک زندگی ماجرا جویانه است. پدر و مادر این سه خواهر نیز جزو شخصیت های این فیلم هستند و پدر از زندگی با همسر خود (مادر) خسته شده است و خواهان ترک همسر برای رسیدن به تنهایی و آرامش است. زن چاق تنهایی نیز در فیلم وجود دارد که از رابطه جنسی نفرت دارد اما به دنبال برقراری رابطه با یکی از ساکنان آپارتمان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در میان انبوه ساخته های سینمای آمریکا، گاه فیلمهایی گمنام یافت می شوند که از بسیاری از آثاری که در بوق و کرنا می شوند با ارزش تر می باشند. آثاری که در آنها نه از ستارگان خوش چهره و خوش اندام و گاه بی استعداد سینمای آمریکا خبری است و نه از داستانهای نخ نما شده ای که بارها روایت شده اند. "خوشبختی" یکی از این آثار با ارزش سینمای آمریکاست. تادسولوندز كارگردان مستقل آمريكايي است كه از فرط مستقل بودن شايد يكي از ناشناخته ترين فيلمسازان آمريكا محسوب مي شود. سولوندز گویا از دنباله روان روشنفکران نیویورکی مانند وودی آلن است. سينمادوستان حرفه اي او را بيشتر با فيلم"خوشبختی" محصول ۱۹۹۸ مي شناسند كه در جدول نظرسنجي سال منتقدین، بالاتر از فيلمهايي همچون "زيبايي آمريكايي"، "نفوذي" و "ماتريكس" قرار گرفت. اين جدول كه يكي از معتبرترين نظرسنجي هاي منتقدان سينماي جهان است، حاوي نظرات منتقدين بيشتر مجلات معتبر سينمايي دنيا است. خوشبختی جایزه هیات داوران کن و فستیوال فیلم تورنتو را از آن خود کرد و بسیاری از منتقدان این فیلم را ستودند. از طرفی بعضی از دست اندر کاران سینما (برادران فارلی سازنده فیلم "چیزی در مورد مری هست") آنرا اثری بیمار خواندند و به دلیل بعضی از مفاهیم بی پرده فیلم (از جمله بچه بازی)، کمپانی یونیورسال از پخش فیلم سر باز زد و فیلم در آمریکا به صورت محدودی نمایش داده شد. از دیگر فیلمهای بحث انگیز این کارگردان مستعد می توان به "به خانه عروسکی خوش آمدید" اشاره کرد که نگاهی است بسیار واقع بينانه و خنده آور بر مشکلات و مسايل نوجوانان تازه به بلوغ رسيده. آخرین فیلم این کارگردان یا نام "زندگی در دوران جنگ" در جشنواره ونیز 2009 نامزد شیر طلایی شد و جایزه بهترین فیلمنامه را از آن خود کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دسته بندی رایج فیلمها این فیلم در ژانر کمدی، درام قرار گرفته است. جنبه کمدی این فیلم در بیشتر زمانها خنده آور نیست و بیشتر گزنده و تلخ است. شخصیت های فیلم در ظاهر ممکن است سوژه بسیاری از فیلم های کمدی باشند اما زمانی که با فیلم همراه می شویم، می بینیم که این شخصیت ها برای آفرینش لحظات خنده آور نیستند بلکه گویا توصیف بی پرده انسان های معمولی و گاه محترم جامعه هستند. تمام شخصیت های فیلم تنها هستند و فقط یک خانواده در فیلم وجود دارد که به دلیل پنهان کاری مرد، همجنان در ظاهر گرم و دوست داشتنی است و دو خواهر دیگر به آن غبطه می خورند. سولوندز همه این شخصیت ها را به صورت استادانه ای کنار هم چیده است و در موقعیت های گوناگون با هم روبرو می کند.موقعیت هایی که در ظاهر ممکن است خنده دار باشد اما خنده را بر لبان بیننده می خشکاند. فیلم چنان روایت می شود که بیننده با آدم هایی مواجه می شود که به صورت معمولی از آنان بیزار است اما در لحظاتی با آنان همذات پنداری می کند. شخصیت های این فیلم نه سیاه هستند و نه سفید. اکثر آدم های فیلم می توانند ما به ازای بیرونی زیادی داشته باشند و سعی کارگردان در این بوده است که درون این انسانها و خصوصی ترین لحظات زندگیشان را به بیننده نمایش دهد. به عنوان مثال صحنه تاثیر گذار فیلم جایی است که پدر پس از فاش شدن ماجرای تجاوز به دو همکلاسی پسرش با پسر خویش صحبت می کند و اشاره می کند که هیچ کنترلی بر روی خودش نداشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چرا فیلم خوشبختی نام نهاده شده است؟ جیمز براردینلی منتقد معروف در پاسخ به این سوال می گوید : "پیام فیلم این است که خوشبختی یک افسانه است. چنین چیزی وجود ندارد. بعضی با قاطعیت این واقعیت را می پذیرند و با آن کنار می آیند. بعضی دیگر در این خیال به سر می برند که شاید رسیدن به خوشبختی امکان پذیر است اما وقتی که واقعیت سیلی محکمی به آنها می زند از خواب بیدار می شوند.در فیلم جوی دل شکسته و تریش دارای خانواده و همسر و فرزند، و هلن دارای شرایط خوب مالی به یک اندازه خوشبخت هستند ، البته اگر بتوان آنها را خوشبخت نامید." همچنین راجر ابرت در توصیف فیلم می گوید : "آیا این فیلم توصیف اندوه انسان های نا امید است؟ پس چرا ما را گاه می خنداند؟ آیا فیلم یک کمدی طنز گونه است؟ پس چرا شخصیت های تنهای فیلم گاه قابل ترحم و همذات پنداری می گردند؟ آیا درباره هرزگی است؟ پس چرا ما را به شک وا می دارد که این آدم های هرزه نیز در جستجوی آنچه که ما در حال یافتن آن هستیم ، می باشند و تنها دیدگاه اخلاقی معمول را ندارند. در فیلمی که در ورطه نا امیدی انسان سیر می کند، این واقعیت وحشتناک وجود دارد که این شخصیت ها موجودات عجیب و غریب و استثنایی نیستند بلکه بخشی از جریان اصلی انسانیت می باشند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;9.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0147612"&gt;Happiness - Todd Solondz&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-3983821115370371687?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/3983821115370371687/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=3983821115370371687&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3983821115370371687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3983821115370371687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/09/todo_30.html' title='خوشبختی (تاد سولوندز) - 1998'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-1438390090937005620</id><published>2009-10-01T00:12:00.001+03:30</published><updated>2010-07-09T15:31:10.429+04:30</updated><title type='text'>سیزده  (جلا بابلوانی) - 2005</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/tzameti/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5387377506779427010" style="width: 320px; cursor: pointer; height: 266px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/tzameti/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 102, 102);"&gt;&lt;br /&gt;(انتقال داده شده از وبلاگ قبلی در yahoo 360)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم داستان سباستین جوان مهاجر گرجی ساکن فرانسه است که کارش تعمیر پشت بام است. طی اتفاقاتی دعوت نامه و کارتی با شماره 13 را جهت شرکت در یک انچمن زیر زمینی در پاریس به دست می آورد. جوان در آرزوی دستیابی به پول و خوشبختی مصمم به حضور در این انچمن می شود اما غافل از این که این آرزو سرابی بیش نیست و این انجمن، انجمنی هولناک است و جوان بازیگر یک بازی وحشتناک...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلا بابلوانی، کارگردانی گرجی و متولد تفلیس است. او فرزند کارگردانی گرجی به نام تیمور بابلوانی است و در 17 سالکی به اصرار پدر برای تحصیل به فرانسه رفت. فیلم های صامت و سیاه و سفیدی که بابلوانی در تفلیس به همراه پدر می دید، قدرت تصویر و تدوین را برای بیان یک داستان در سینما به او آموخت. بابلوانی فیلم "سیزده" را به عنوان اولین فیلم بلند خود در سن 26 سالگی در سال 2005 ساخت. فیلم با همکاری فرانسه ساخته شد و در جشنواره های معتیر سینمایی از جمله ونیز، سزار و ساندنس خوش درخشید و با استقبال منتقدان و تماشاگران روبرو شد و برخی منتقدان او را با پولانسکی مقایسه نمودند. همچنین حقوق بازسازی فیلم در آمریکا گویا توسط براد پیت خریده شده است و فیلم با حضور ستارگان هالیوود چون میکی رورک، جیسون استتهام، ری لیوتا و ری وینستون در حال تولید است. کارگردانی بازسازی هالیوودی نیز بر عهده خود بابلوانی است. امید است که بازسازی آن همچون نسخه اصلی فیلمی درخشان از کار درآبد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خشونت در تاریخ سینما مقوله ای بوده است که توسط سینما گران متعدد استفاده و بهتر است بگوییم سو استفاده شده است. معدود سینماگرانی وجود داشته اند که از خلق خشونت نه برای تهییج احساسات سطحی تماشاگران بلکه به صورت هنرمندانه و بر پایه یک اندیشه بهره برده اند. هر بیننده اندیشمندی خشونت موجود در آثار سام پکینپا یا دیوید کراننبرگ را با خشونت موجود در فیلمهای "اره" هم ارز نمی داند. فیلم "سیزده"، فیلمی بسیار خشن و هراسناک است. هراس موجود در فیلم حاصل حضور موجودات ترسناک و خونخوار و یا صحنه های خونریزی و قطعه قطعه شدن انسانها نیست. هراس موجود در فیلم هراسی درونی است که روج مخاطب را می آزارد، هراسی حاصل از مشاهده پلشتی انسان مدرن و جامعه ای که خشونت در آن به ابزاری برای بازی و قمار تبدیل شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مضمون حضور جوان در یک انجمن زیرزمینی، محور داستان "چشمان کاملا بسته" آخرین اثر کوبریک فقید نیز است. اگر در آن فیلم شخصیت تام کروز توسط دوست پیانیست خود به یک مهمانی اروتیک اشرافی دعوت می شود، در فیلم "سیزده"، جوان به یک مهمانی خشونت آمیز و هولناک. اگر کوبریک رنگ و نور های روشن را برای توصیف سرگشتگی دنیای مدرن خود به کار برده است، بابلوانی در این فیلم، با حذف رنگ و استفاده خیره کننده از سایه روشن های سیاه و سفید، خشونت دنیای مدرن خود را ترسیم می کند. هر دو فیلم وجهه ای از این دنیای مدرن و به ظاهر متمدن را نمایش می دهند. بابلوانی با انتخاب عدد سیزده ناخودآگاه به مخاطب خود می گوید که سباستین جوان، برنده این بازی مرگبار نیست و اگر برنده بازی نیز شود، نامبارکی سیزده، گریبان او را خواهد گرفت و در بازی سرنوشت بازنده خواهد بود. مگر ممکن است این فضاهای هراسناک و تصاویر سیاه و زشت فیلم قصد روایت خوشبختی سباستین را داشته باشد؟ مگر دنیای خشن و بی رحم و مبتنی بر پول، به این جوان ساده، اجازه رسیدن به خوشبختی را می دهد؟ بابلوانی در همان لحظات ابتدایی به مخاطب خود می گوید که داستانی که دنبال می کنی داستان زجرآور و سیاهی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابلوانی گویا فیلم های پولانسکی و هیچکاک و فینچر را با دقت دیده و از آنها تاثیر گرفته است. فیلم تلفیقی از تعلیق های هیچکاکی، میزان سن های بسته و هراس آور موجود در فیلم های آپارتمانی پولانسکی و خشونت سیاه و اندیشمندانه موجود در فیلمهای فینچر است و در جای جای فیلم می توان این مولفه ها را دید. شاید اولین فیلمی که پس از تماشای "سیزده" در ذهن هر مخاطبی نقش می بندد هیچ کدام از آثار این کارگردانان نیست بلکه "شکارچی گوزن" ساخته ارزشمند مایکل چیمینو است! بازیگر نقش سباستین، جورج بابلوانی برادر کارگردان است و چهره معصومانه و بچگانه او در میان چهره های زمخت مهمانان انجمن همانند اشعه نوری در تاریکی است. در یک کلام باید گفت که فیلم، واقعا یک فیلم مستقل زیباست که مدتها در ذهن می ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8.5/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0475169"&gt;Tzameti - Géla Babluani&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-1438390090937005620?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/1438390090937005620/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=1438390090937005620&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/1438390090937005620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/1438390090937005620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/09/todo.html' title='سیزده  (جلا بابلوانی) - 2005'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-6010159623936087245</id><published>2009-09-23T00:20:00.001+03:30</published><updated>2010-07-09T15:32:53.068+04:30</updated><title type='text'>سونات توکیو (کیوشی کوروساوا) - 2008</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/tokyosonata/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5384673729021479650" style="width: 320px; height: 297px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/tokyosonata/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در ابتدای فیلم ریوهی ساساکی، کارمند یک شرکت تجهیزات پزشکی، کار خود را از دست می دهد. ریوهی تصمیم می گیرد که این موضوع را از خانواده خود پنهان کند. او هر روز صبح به روال همیشگی از خانه خارج می شود و وقت خود را در پارک و کتابخانه می گذراند، ظهرها همراه تعدادی دیگر از بیکاران، غذای اهدایی در پارک را می خورد و با آنها درد و دل می کند و بعد از ظهر به خانه بر می گردد. در این میان اوضاع اعضای خانواده نیز آن چنان تعریفی ندارد و اخلاق متکبرانه پدر و آسیبی که بیکاری و پنهان کردن آن، بر او وارد می کند، لحظه به لحظه شرایط این خانواده را دشوارتر می کند و روابط بین اعضای خانواده را شکننده تر. اما موضوع بیکاری پدر خواه ناخواه پنهان نمی ماند و دیر یا زود موضوع بر همه روشن می شود …&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کیوشو کوروساوا، کارگردان ژاپنی که هیچ رابطه ای با کوروساوای معروف ندارد، بیشتر به خاطر فیلم هایی که در ژانر وحشت ساخته است، مشهور می باشد، طوری که او را "پدرخوانده وحشت ژاپنی" لقب داده اند. کوروساوا کار خود را با ساخت فیلم های پورنوی ژاپنی معروف به "فیلم های صورتی" (Pink Eiga) آغاز کرد. این فیلم ها معمولا توسط استودیوهای مستقل و با هزینه کمی ساخته می شد و در دهه هفتاد، بازار سینمای ژاپن را در تسخیر خود در آورده بود. کوروساوا پس از آن به ساخت فیلم های کم هزینه و پر از خشونت روی آورد و سپس با ساخت فیلم "درمان" در سال 1997 شهرت بین المللی کسب نمود. او با ساخت فیلم هایی در ژانر وحشت که عمدتا بدون خونریزی و بیشتر روانکاوانه بودند، برای خود سبک یگانه ای اختیار نمود و فیلم هایش در جشنواره های مختلف از جمله جشنواره کن به نمایش در آمدند. از فیلم های مطرح او می توان به "چشم عنکبوت"، "کاریزما"، "آینده درخشان" و "عقوبت" نام برد. کوروساوا در آخرین اثر خود "سونات توکیو" از تم همیشگی فاصله گرفته، به یک مضمون بسیار متفاوت یعنی خانواده روی آورده است. گر چه این فیلم نیز به نوعی اثری روانکاوانه درباره وحشت و خشونتی درونی است که یک خانواده ژاپنی را تهدید می کند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بحران اقتصادی در جهان، اثرات خود را در دنیای سینما نیز گذاشته است و سینما گران مختلف به زوایای گوناگون این بحران در آثار خود پرداخته اند. یکی از تبعات ناگوار این بحران اقتصادی، بیکاری است که این بحران را به درون خانواده به عنوان کوچکترین واحد اجتماعی می برد. کوروساوا در "سونات توکیو" به صورت دقیق و روانکاوانه به اثرات بیکاری، بر یک خانواده ژاپنی می پردازد. پیش از اشاره به این فیلم، بد نیست به اثر درخشان کنستانتین کوستاگاوراس به نام "تبر" نیز اشاره کرد که طنزی است بسیار گزنده و تلخ درباره مردی که کارش را به عنوان مهندس شیمی، از دست می دهد و تصمیم می گیرد که برای استخدام در یک شرکت معتبر سایر رقبای خود را به قتل برساند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خانواده ای که در فیلم به تصویر کشیده می شود، گویا خانواده ای نبوده است که قبلا در کمال سعادت و آرامش زندگی می کرده است، اما معضل بیکاری، مشکلات و عقده های فروخفته این خانواده را آشکار می کند. مرد خانواده پس از بیکار شدن، این موضوع را از خانواده خود پنهان می کند، خانواده نیز نمی داند که او بیرون خانه چه کار می کند و حتی زمانی که همسرش او را در پارک مشغول خوردن غذای اهدایی می بیند و از بیکاری او باخبر می شود، تصمیم می گیرد که موضوع را پنهان نگه دارد. اعضای این خانواده همدیگر را درک نمی کنند، آنان گویا فقط در زیر یک سقف با هم هستند و سر سفره غذا بدون هیچ صحبت و حرفی مثل غریبه ها با هم رفتار می کنند، حتی زمانی که تصمیم می گیرند حرف دل خود را بزنند، کار به پرخاشگری می کشد و شکاف بین آنها عمیق تر می شود. پدر که فردی مستبد است با بچه های خود اختلاف سلیقه دارد، پسر کوچک خانواده به رغم مخالفت پدر تصمیم می گیرد که به کلاس آموزش موسیقی برود و پول ناهار مدرسه خود را خرج یاد گرفتن موسیقی می کند، پسر بزرگ خانواده که یک فروشنده خیابانی است، به ندرت در خانه دیده می شود، او نیز به رغم مخالفت پدر تصمیم می گیرد که به ارتش آمریکا بپیوندد. تنها مادر فداکار خانواده است که سعی می کند که این خانواده در شرف از هم پاشیدن را، سرپا نگه دارد. او صبح تا شب مشغول پخت و پز و کارهای خانه است و شبها دعوای پدر و پسرها را حل و فصل می کند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کوروساوا علاوه بر کنکاش در این خانواده ژاپنی و روابط سرد آنها، دوربین خود را به درون توکیو نیز می برد. بامدادان از بین کوچه پس کوچه های توکیو، مرد و زنهای ژاپنی از خانه های خود بیرون می آیند و مثل مور و ملخ به محل کار خود می روند. بعضی از آنان همچون ساساکی، بیکار شدن خود را از خانواده پنهان نموده اند. گویا بیشتر افرادی که در پارک و کتابخانه، ساساکی را همراهی می کنند، سرنوشتی همچون او دارند. دوست بیکار ساساکی، تلفن همراه خود را طوری تنظیم کرده است که روزانه چند بار به صدا درآید و او با هر بار با صدای زنگ، وانمود می کند که یک تلفن کاری است و شروع به صحبت های کاری می کند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یکی ار نقاط قوت فیلم، عدم کلیشه ای بودن قصه داستان است. شاید در ابتدای فیلم، ملودرامی خانوادگی در ذهن بیننده شکل گیرد که سرانجامی خوش و یا پایانی غم انگیز دارد. اما کوروساوا به خوبی قصه خود را تعریف می کند و بیننده را در موقعیتی قرار می دهد که داستان فیلم در بعضی جاها برایش غیر قابل پیش بینی است، او بی صبرانه می خواهد بداند که در صحنه بعدی چه می شود و در پایان چه بر سر این خانواده می آید. کوروساوا با پرهیز از سیاه نمایی صرف و یا دلخوش کردن واهی، قصه خود را به پیش می برد، و در نهایت فیلم خود را با پایانی باز که حکایت از امید دارد، تمام می کند. صحنه پایانی فیلم بسیار زیبا و تاثیرگذار و عصاره فیلم است. در این میان بازی های خوب فیلم، کیوکو کویزومی، هنر پیشه معروف ژاپنی، در نقش مادر با آن چشمان نافذ و مهربان و ترویوکی کاگاوا در نقش پدری مغرور و خسته و شرمگین از بیکاری، به فیلم ارزشی دو چندان داده است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعضی فیلم را با فیلم معروف "داستان توکیو" اثر یاسوجیرو اوزو مقایسه می کنند. خود کوروساوا چنین مقایسه ای را درست نمی داند و می گوید : "فیلم من نیز داستان یک خانواده است، ولی من نمی خواستم درام را تنها درون خانواده نمایش دهم، بلکه می خواستم توکیو و ژاپنی که این خانواده را احاطه کرده است و حتی دنیای خارج از آن را نیز بیان نمایم و نشان دهم که چگونه اینها همه به هم مربوط هستند."&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;8.5/10&lt;/b&gt; &lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0938341/"&gt;Tokyo sonata - Kiyoshi Kurosawa&lt;/a&gt;&lt;/b&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-6010159623936087245?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/6010159623936087245/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=6010159623936087245&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6010159623936087245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6010159623936087245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/09/2008_22.html' title='سونات توکیو (کیوشی کوروساوا) - 2008'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-9070864294732565868</id><published>2009-09-07T22:45:00.002+04:30</published><updated>2010-08-13T17:47:15.733+04:30</updated><title type='text'>حرام زاده ها (امات اسکالانته) - 2008</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/losbastardos/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5378846049122445218" style="width: 320px; height: 282px;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/losbastardos/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;خسوس و فاستو دو کارگر روزمزد در لوس آنجلس می باشند. آنها هر روز در مکانی مشخص منتظر می شوند تا یک نفر بیاید و آنها را برای کار استخدام نماید و در پایان روز پولی به آنها بدهد. اما امروز گویا روز متفاوتی برای آنهاست. خسوس در کیف کار خود یک شاتگان همراه دارد و گویا آنان برای انجام یک کار اجیر شده اند. خسوس و فاستو پس از انجام کار روزانه، شبانگاهان به خانه یک زن می روند و از اینجا رویدادهای هولناکی شکل می گیرد …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امات اسکالانته، کارگردان فیلم، متولد اسپانیاست ولی بیشتر زندگی خود را در مکزیک سپری کرده است و هم اکنون در لوس آنجلس زندگی می کند. این تنوع، به نوعی در کار حرفه ای او نیز اثر گذاشته است و در آثار خود به نوعی از سینمای آمریکای اروپا، آمریکای لاتین و هالیوود الهام گرفته است. اسکالانته کار خود را با ساخت فیلم کوتاه شروع کرد و فیلم کوتاه او "آمارادوس" در جشنواره برلین مورد تحسین قرار گرفت. اولین فیلم بلند این کارگردان به نام "سانگره" جایزه جشنواره کن در بخش نوعی نگاه را از آن خود کرد. اسکالانته "حرام زاده ها" را به عنوان دومین فیلم بلند خود، با حضور بازیگران غیر حرفه ای و درباره یک روز از زندگی دو مهاجر غیرقانونی مکزیکی، ساخت. این فیلم نیز در بخش نوعی نگاه جشنواره کن به نمایش در آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم در دو نیمه روایت می شود. در نیمه اول که بیشتر به صورت مستند روایت می گردد، مهاجران غیرقانونی مکزیکی را به تصویر می کشد که هر روز در جایی که پاتوق آنهاست جمع می شوند. آنها هر روز به امید این که کسی آنها را استخدام کند، در پاتوق خود انتظار می کشند و چشم به ماشین هایی که از آنجا عبور می کنند، می دوزند و هر گاه ماشینی توقف می کند به سوی او سرازیر می شوند و گاه تا مدتها منتظر می مانند و برای گذران زمان به دیالوگ های روزمره و مسخره روی می آورند. در ازای کار سختی که انجام می دهند، پول ناچیزی می گیرند و پس از پایان روز نوشیدنی ای در پارک می نوشند و روز از نو و روزی از نو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم در این نیمه ریتم کندی دارد و دوربین به صورت ایستا و با تامل عامدانه ای، این روزمرگی را به تصویر می کشد و این حس پوچی و بیهودگی و عدم امید به فردا را به خوبی به تصویر می کشد. تصویری که از لوس آنجلس ارائه می شود، سنخیتی با آنچه که از این شهردر فیلم های هالیوودی در ذهن داریم، ندارد. با وجود ریتم کند فیلم، فیلم از نظر بصری بسیار زیباست و قابهای تصویر بسیار چشم نواز است وسبک بصری سینمای اروپا و به ویژه آثار برونو دومون (کارگردان فیلم انسانیت) را در ذهن متبلور می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نیمه دوم فضای آرام فیلم شکسته می شود و چهره غیر قابل انتظاری از خسوس و فاستو، آن کارگران ساده و زحمت کش، نمایش داده می شود. آنان شبانگاه، مخفیانه به خانه زن تنهایی می روند و دست به اعمال زشت و هولناکی می زنند و آن حس ترحمی که در بیننده نسبت به آنها شکل گرفته بود به تدریج تبدیل به تنفر می شود. البته با عین حال بیننده این را نیز در می یابد که رفتار و اعمال آنها، شبیه به مجرمان و قاتلان حرفه ای نیست و کارهایی که انجام می دهند، ناشیانه و مسخره است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم در این نیمه در فضاهای داخلی فیلم برداری شده است وفضای فیلم شاید به نوعی الهام گرفته از"بازیهای مسخره" ساخته میشائیل هانکه باشد.البته با این تفاوت که خسوس و فاستو، همانند دو جوان فیلم هانکه، انسان های شرور و سادیست نیستند، بلکه آنان کارگران ساده ای هستند که به تدریج از انسانیت خود تهی می شوند. فیلم در این نیمه چند صحنه بسیار هولناک و مشمئز کننده دارد که مطمئنا بیننده را تحت تاثیر قرار می دهد. حتی برخی خشونت این صحنه های فیلم را با خشونت آزاردهنده فیلم "بازگشت ناپذیر" ساخته گاسپار نوئه مقایسه می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امات اسکالانته راجع به فیلم خود می گوید : "این فیلم در مورد بدترین تراژدی است که بر یک انسان یا یک کشور می تواند روی دهد، و آن دانسته و خود خواسته تبدیل به یک قاتل شدن است. فکر نمی کنم کشتن در کمال خونسردی در سرشت یک انسان باشد. من مطئنم که روی آوردن به چنین عمل شنیعی چون قتل، باید نتیجه نابودی سرشت انسانی باشد. من تاکید می کنم که تفاوتی بین کشتن در کمال خونسردی و کشتن به خاطر دفاع از خود و یا انتقام وجود دارد که دفاع و انتقام انگیزه اصلی شخصیت های فیلم نیستند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;7.5/10&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0841922/"&gt;Los bastardos - Amat Escalante&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-9070864294732565868?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/9070864294732565868/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=9070864294732565868&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/9070864294732565868'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/9070864294732565868'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/09/2008.html' title='حرام زاده ها (امات اسکالانته) - 2008'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-3722590596190087089</id><published>2009-08-29T00:14:00.001+04:30</published><updated>2010-07-09T15:42:31.865+04:30</updated><title type='text'>خانه (اورسولا مِیِه) - 2008</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/home/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 284px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/home/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5375104316644463010" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;مارته به همراه همسرش میچل و سه فرزندش در خانه ای که در کنار یک بزرگراه نیمه کاره ساخته شده است، زندگی می کند. این خانواده با این که دور از اجتماع و د ریک مکان تقریبا خالی از سکنه زندگی می کنند، اما زندگی شادی دارند و لحظات خوشی را با همدیگر سپری می کنند. اوضاع خوب و خوش است تا اینکه خبر می رسد که بزرگراه کنار خانه، که سالها به صورت نیمه کاره رها شده است، قرار است که دایر شود. بزرگراه به زودی احداث می شود و مشکلات خانواده از اینجا شروع می شود. صدای ماشین ها، آلودگی، ترافیک زندگی را برای آنها مختل می کند. خانواده در ابتدا سعی می کند که به زندگی قبلی خود ادامه دهد اما گویا با شرایط به وجود آمده، غیر ممکن است ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اورسولا میه کارگردان سوئیسی فرانسوی است که کار خود را با ساختن فیلم های مستند و کوتاه برای تلویزیون ARTE شروع کرد و پس از کسب تجربه و نیز موفقیت هایی در برخی جشنواره های اروپایی، اولین فیلم بلند خود را با حضور دو هنرپیشه معروف اروپایی اولیویر گورمه و ایزابل هوپر ساخت. فیلم "خانه" در جشنواره های اروپایی مورد تحسین قرار گرفت و جایزه بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه را از جشنواره سوئیس از آن خود کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این فیلم به عنوان اولین فیلم یک کارگردان، یک اثر بلند پروازانه و قابل تقدیر است و داستان و پرداخت یگانه ای دارد. اورسولا میه راجع به ایده ساخت فیلم می گوید : "یک روز خانه ای را در مرکز فرانسه نزدیک یک بزرگراه دیدم که اعضای خانواده در بیرون خانه مشغول غذا خوردن بودند. با خود فکر کردم که چگونه ممکن است این طور زندگی کرد و همزمان زندگی شادی داشت." خود فیلم نیز در یک لوکیشن واقعی که گویا در بلغارستان واقع است، فیلمبرداری شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم علاوه بر داستان جذابی که روایت می کند، شخصیت های جالبی را نیز به تصویر می کشد. مارته زنی میان سال است که از خانه و خانواده خود بسیار خشنود است، تنها رابطه او با جهان خارج یک رادیو است که همواره به آن گوش می دهد. میچل پدرخانواده، هر کاری برای خوشحالی بچه ها و همسرش می کند، دختر بزرگ خانواده، عبوس و کم حرف است که صبح پس از بیدار شدن بیکینی می پوشد و همراه یک ضبط صوت و چند بسته سیگار روی یک صندلی کنار بزرگراه می نشیند و دوش آفتاب می گیرد. دختر کوچک خانواده، آرام و درون گرا و درسخوان است که هیچ سنخیتی با خواهر بزرگ خود ندارد و پسر کوچک خانواده نیز بسیار پر انرژی و شیطان است که بیشتر اوقات خود را به دوچرخه سواری در بزرگراه می پردازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم در ابتدا با این فضای دلنشین و این شخصیت های با مزه شروع می شود اما پس از احداث بزرگراه این فضای آرام به تدریج شکسته می شود. خانواده داستان سعی می کنند که این تغییر شرایط را نادیده بگیرند و وانمود کنند که هنوز هم می توان آن شادی و خوشبختی قبل از احداث بزرگراه را حفظ نمود. آنها در حقیقت نمی خواهند در مقابل تغییر شرایط پیرامون خود تغییر کنند و بیشتر از همه مارته، مادر خانواده، که گویا تجربه بدی از آوارگی و خانه به دوشی داشته است، در مقابل تغییر مقاومت می کند. اما این مقاومت و عدم تغییر در مقابل شرایط جدید اعضای این خانواده را به کارهایی وادار می کند که در ابتدا مضحک و مسخره است اما در نهایت دیوانه وار و رعب آور. تماشاچی فیلم در ابتدا با یک درام خانوادگی روبرو می شود، به تدریج با یک طنز و کمدی سیاه و در نهایت با یک درام روانی. اورسولا میه به خوبی ژانرهای مختلف را درهم آمیخته است و همزمان با تغییر فضای فیلم، واکنش ها و آشفتگی ها و روابط میان اعضای خانواده را به خوبی ترسیم می کند و در این میان بازی خوب بازیگران فیلم به خصوص ایزابل هوپر را نباید نادیده گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اورسولا میه کارگردان مورد علاقه خود را هیچکاک می داند و در این باره می گوید : "من دیوانه هیچکاک هستم. وقتی که فیلمنامه "خانه" را می نوشتم فیلم پرندگان را همیشه در ذهن داشتم. اولین ماشین در فیلم مانند اولین پرنده در فیلم هیچکاک است، در ابتدا چیز عجیبی به نظر نمیرسد اما به زودی در می یابید که شما در محاصره هستید و آن گاه بسیار ترسناک می شود."&lt;br /&gt;همچنین درباره پیام فیلم خود می گوید : "در حقیقت فیلم آینه ای است از جهان، جهانی خشن، سلطه جو و آلوده که به خانه های مردمی که فکر می کنند می توانند تنها و به دور از اجتماع زندگی کنند، وارد می شود. در حقیقت فیلمی است راجع به سوئیس."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8/10&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1319569/"&gt;Home - Ursula Meier&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-3722590596190087089?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/3722590596190087089/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=3722590596190087089&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3722590596190087089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3722590596190087089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/08/2008_28.html' title='خانه (اورسولا مِیِه) - 2008'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-412280913740190678</id><published>2009-08-22T02:33:00.001+04:30</published><updated>2010-07-09T15:46:45.106+04:30</updated><title type='text'>سرباز کوچک (آنت اولسن) - 2008</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cf0rcinema.fileave.com/lillesoldat/image0.JPG"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 320px; height: 302px;" src="http://cf0rcinema.fileave.com/lillesoldat/image0.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5375110715574627042" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;لوته دختری است که از جنگ عراق (یا افغانستان) به دانمارک بازگشته است. لوته هیچ کس به جز پدرش را ندارد. گر چه او پدر خوبی برای او نبوده است و دخترش را پس از مرگ مادرش، پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ کرده اند، اما با این حال او به نزد پدرش می رود و از او تقاضای پول می کند. پدر لوته در کار حمل و نقل است و علاوه بر آن تعدادی دختر نیجریه ای را که در دانمارک تن فروشی می کنند، زیر دست خود دارد. لیلی یکی از این دختران است که علاوه بر تن فروشی، دوست دختر پدر لوته نیز است. لوته رانندگی و مراقبت از لیلی را به عنوان کار پیشنهادی پدرش قبول می کند. روند اصلی داستان که حکایت رابطه لوته، پدرش ولیلی است، شکل می گیرد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتر سینما دوستان، سینمای دانمارک را با نام لارس فون تریر و آثار شاخص او چون شکستن امواج، رقصنده در تاریکی و داگویل می شناسند. فون تریر همراه تعدادی از فیلمسازان دانمارکی نوعی زیبایی شناسی را در سینما مطرح کردند که به دگما معروف شد. در این نوع نگرش، محدودیت های زیادی در نورپردازی، فیلمبرداری، دکور و افکت اعمال می شود تا فیلم از حالت زرق و برق دار و تصنعی خارج شود و به جوهره حقیقت نزدیکتر گردد. با ظهور این نگرش و تاسیس کمپانی زنتروپا در اسکاندیناوی، چهره های شاخص جدیدی در عرصه سینما ظهور کردند که در جشنواره های مختلف جوایز متعددی را از آن خود می نمودند. خانم آنت اولسن نیز یکی از این فیلم سازان بود که سی و چهارمین فیلم دگما را با نام "در دستان تو" ساخت و در جشنواره برلین مورد تحسین قرار گرفت. فیلم به رابطه یک کشیش زن و یک زندانی زن که بچه اش را به قتل رسانده است، می پردازد. آنت اولسن را یکی از سینماگران برجسته زن در سینمای نوین دانمارک می دانند. اکثر آثار او قصه ای زنانه دارند و درباره زنان می باشند. آنت اولسن همانند سایر فیلمسازان دگما، گرچه در آثار بعدی خود محدودیت های دگما را به صورت دقیق رعایت نکردند، اما این نگرش به نوعی در آثار آنها اثر گذاشت و نوعی صداقت، سادگی و تاثیرگذاری را در آثار آنها الهام بخشید که در سایر آثار سینمایی به چشم نمی خورد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;فیلم "سرباز کوچک" فیلمی است در مورد دو زن که هر کدام مشکلات و درگیری های خاص خود را در جامعه امروزی دانمارک دارند. یکی لوته، دختری است که از جنگ عراق (یا افغانستان) برگشته است و دیگری لیلی دختر سیاه پوستی که از نیجریه به دانمارک آمده است و تن فروشی می کند. این فیلم نیز نامزد خرس طلایی جشنواره برلین شد و جایزه بهترین فیلم معنوی را در این جشنواره از آن خود کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لوته زنی است که چهره و اندامی مردانه دارد، همیشه ساکت است ولی وقتی که عصبانی می شود قادر به کنترل خود نیست و رفتار خشنی از خود نشان می دهد، گویا هیچ حس عاطفی و جنسی ندارد، با هیچ کس نمی تواند رابطه برقرار کند. فیلم گر چه اشاره ای به آنچه که در جنگ بر لوته گذشته است، نمی کند، اما چهره و رفتار و گفتار لوته حکایت از زخم های عمیق و کابوس های دردناکی دارد که بر روح و جسم او اثر گذاشته است، طوری که نمی تواند به اجتماع عادی بازگردد. پدر لوته گر چه انسان خوبی نیست، اما لوته را در ظاهر دوست دارد و در برخورد با او شوخ و خندان است. او حتی با دختران نیجریه ای رفتار خوبی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقابل لیلی، دختری است که گویا به راحتی با کاری که می کند کنار آمده است. مشتریان خود را به خاطر پولی که به او می دهند، دوست دارد. حتی برای یک مشتری خود که به نوعی روانی جنسی است، داروی بیهوشی مصرف می کند تا به عنوان یک دختر مرده، در اختیار فانتزی های جنسی او باشد. لیلی پدر لوته را به عنوان رئیس خود می داند و به حرف های او گوش می دهد و او را به خاطر کار و سرپناهی که برای او فراهم نموده است، دوست دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لوته و لیلی در ابتدا رابطه چندان خوبی ندارند، لوته، لیلی را به چشم یک زن هرزه می بیند و لیلی نیز لوته را به عنوان یک خدمتکار و راننده. اما به تدریج این دو به یکدیگر نزدیک می شوند، سفره دل خود را برای یکدیگر می گشایند و چون هر دو زن هستند و قادر به درک متقابل یکدیگر، عواطف و احساسات سرکوب شده خود را برای یکدیگر بازگو می کنند تا جایی که در بعضی صحنه های فیلم، احساسات زنانه آنها به صورت غیرقابل کنترلی فوران می کند که حاصل آن چند صحنه تکان دهنده فیلم می باشد. همچنین بیننده می فهمد که لیلی پدر لوته را به عنوان رئیس قبول می کند و تن فروشی می نماید همان طور که لوته در جبهه جنگ افسران را به عنوان رئیس خود می دانسته و انسانها را به قتل می رسانده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازی دو هنر پیشه زن فیلم، ترین دیرهلم، هنر پیشه معروف دانمارک، در نقش لوته و لورنا براون، هنرپیشه انگلیسی، در نقش لیلی و همچنین فیلمنامه خانم کیم فوپز آکسون و همچنین کارگردانی خوب خانم آلسون، این امکان را فراهم نموده است که "سرباز کوچک" فیلمی ساده، صادق و تاثیرگذار درباره زنانی باشد که به حاشیه اجتماع رانده شده اند. آنت اولسن به همراه فیلمنامه نویس خود، کیم فوپز آکسون که در تمامی آثار خود با او همکاری داشته است، برای نوشتن فیلمنامه تحقیقی را روی سربازان برگشته از جنگ و زنانی که در دانمارک به تن فروشی مشغولند، انجام داده اند و حاصل کار، اثری شده است که واقعیاتی انکار ناپذیر از جامعه دانمارک را نمایش می دهد، چنان که خود آنها گفته اند : "زندگی واقعی، کنکاش در زندگی واقعی، قصه هایی بهتر از آنچه که ما در ذهن خود می سازیم، را بازگو می کنند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;8.5/10&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1158889/"&gt;Lille soldat - Annette K. Olesen&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-412280913740190678?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/412280913740190678/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=412280913740190678&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/412280913740190678'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/412280913740190678'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/08/2008_21.html' title='سرباز کوچک (آنت اولسن) - 2008'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-5484287548861213001</id><published>2009-08-15T03:06:00.001+04:30</published><updated>2010-07-09T15:56:53.824+04:30</updated><title type='text'>الدورادو (بولی لانرز) - 2008</title><content type='html'>&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/eldorado/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5369953847388574690" style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/eldorado/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;یوان که فروشنده اتومبیل های قدیمی است، یک روز هنگام بازگشت به خانه، متوجه می شود که خانه اش مورد سرقت قرار گرفته است. یوان، مرد جوانی به نام الی را در خانه پیدا می کند. اما به جای این که به پلیس زنگ بزند تصمیم می گیرد که به او کمک کند. الی برای رفتن به نزد خانواده اش نیازمند پول است و یوان که گویا الی به نوعی او را تحت تاثیر قرار داده است، تصمیم می گیرد که با اتومبیل خود او را به نزد خانواده اش بازگرداند. سفر این دو آغاز می شود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم محصول کشور بلژیک و ساخته بولی لانرز است. بولی لانرز که خود یک نقاش تجربی است، کار خود را در تلویزیون بلژیک شروع کرد تا این که با نقش آفرینی در یک سریال کمدی معروف شد و پس از آن در فیلم های مختلف فرانسوی و بلژیکی نقش های مکمل را ایفا کرد. لانرز پس از ساخت دو فیلم کوتاه و کسب موفقیت های گوناگون در جشنوار های مختلف اروپایی، در سال 2005 اولین فیلم بلند خود به نام "آلترانوا" را ساخت که در جشنواره برلین مورد تحسین قرار گرفت. فیلم "الدورادو" به عنوان دومین فیلم بلند او، در سال 2008 در جشنواره کن به نمایش درآمد و مورد تحسین تماشاگران و منتقدان قرار گرفت و جوایز گوناگونی را در سطح اروپا از آن خود کرد و همچنین به عنوان نماینده بلژیک به رقابت اسکارمعرفی شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروزه هر گاه از سینمای بلژیک سخن به میان می آید ناخودآگاه نام برادران داردن به ذهن می آید. فیلم های این دو برادربیشتر به مشکلات اجتماعی بلژیک و انسان های زخم خورده اجتماع می پردازد و ناگفته نماند که این مضامین تلخ را با گویشی لطیف و فرم روایی زیبا و همچنین به دور از سیاه نمایی صرف و مرثیه سرایی به تصویر می کشند. فیلم "الدورادو" نیز حکایت انسانهایی است که از اجتماع به حاشیه رانده شده اند. اما مانند آثار برادران داردن فیلم از مرثیه سرایی پرهیز می کند و حتی مضمون تلخ فیلم را با طنزی گرچه سیاه، شیرین تر می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم "الدورادو" فیلمی جاده ای است. اصولا الدورادو در اساطیر شهری است در دنیای جدید و پر از طلا و جواهرات که جویندگان طلا برای یافتن طلا به آن شهر سفر می کردند. تم اصلی فیلم های جاده ای، تحول شخصیت های فیلم در طول سفر و در نهایت رستگاری است. در این فیلم نیز دو انسان تنها با همدیگر دوست می شوند و سفری را در مناطق روستایی بلژیک آغاز می نمایند. در ابتدای فیلم دلیل علاقه یوان به الی، دزد خانه اش، معلوم نیست اما به تدریح که بیننده با شخصیت این دو و گذشته آنها آشنا می شود، راز این دلبستگی یوان به الی مشخص می شود. این دو گر چه به نوعی به یکدیگر علاقه مند هستند، اما در ظاهر این علاقه را پنهان می کنند و مدام به همدیگر متلک می گویند و عقاید همدگیررا نفی می کنند. در حقیقت نوع رابطه این دو، نوعی طنز را چاشنی فیلم کرده است که این سفر را برای تماشاچی دلچسب تر می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم نه تنها کنکاشی است در شخصیت این دو، بلکه سفری است به درون بلژیک. فیلم به زیبایی چشم انداز های خوش آب و رنگی از طبیعت بلژیک، درختها، دشتها، دریاچه ها، راههای سرسبز را به نمایش می گذارد. در جاهایی دوربین در یک لانگ شات اتومبیل یوان و الی را در دل طبیعت به صورت چشم نوازی به تصویر می کشد. علاوه بر زیبایی مناظر در طول سفر، شخصیت های بین راه نیز بسیار با مزه و جالب هستند. در جایی مردی را می بینند که لخت و مادر زاد به این طرف و آن طرف می رود و خود را آلن دلون می خواند. فیلم گر چه تماشاچی را به یاد فیلم های جاده ای سینمای آمریکا می اندازد، اما مناظر و شخصیت های در طول سفرخاص سینمای اروپا می باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر یازی خوب بازیگران فیلم، از جمله خود بولی لانرز در نقش یوان، موسیقی فیلم نیز بسیار زیباست و در صحنه هایی که قهرمانان فیلم در دل جاده می روند به نوعی هارمونی های انیو موریکونه را تداعی می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;8/10&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1176954/"&gt;Eldorado - Bouli Lanners&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-5484287548861213001?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/5484287548861213001/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=5484287548861213001&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/5484287548861213001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/5484287548861213001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/08/2008.html' title='الدورادو (بولی لانرز) - 2008'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-7728744789617198714</id><published>2009-08-08T00:35:00.002+04:30</published><updated>2010-07-09T16:13:33.237+04:30</updated><title type='text'>پرنسس مونونوکه (هایائو میازاکی) - 1997</title><content type='html'>&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/princessmononoke/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5368342273438662482" style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/princessmononoke/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;در ابتدای فیلم گراز غول پیکری به دهکده حمله می کند. شاهزاده آشیتاکا با شهامت تمام این گراز غول پیکر را از پا در می آورد، اما در نبرد با این هیولا بازویش زخمی می شود. به گفته بانوی دانای دهکده، این زخم، زخمی طلسم شده و کشنده است و آشیتاکا باید برای درمان این زخم به سرزمین غرب سفر کند. آشیتاکا در سفر به این سرزمین با حوادث و شخصیت های گوناگونی روبرو می شود. در یک سو بانو ابوشی به همراه تعدادی زن و مرد در شهر آهن سکونت گزیده اند و سعی در نابودی جنگل دارند. در سوی دیگر پرنسس مونونوکه، دختری که توسط گرگها بزرگ شده است، به همراه سایر حیوانات جنگل، کینه عمیقی از انسانها و به خصوص بانو ابوشی دارند. در این میان آشیتاکا قصد دارد راه چاره ای برای این نبرد میان جنگل و انسان بیابد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم ساخته انیماتور مشهور ژاپنی، هایائو میازاکی است. میازاکی را به عنوان والت دیزنی ژاپن می شناسند. کارنامه او پر است از انیمشن های زیبا و عمیق که جوایز گوناگونی را در ژاپن و در سطح جهان به دست آورده است. او در سال 1997 با ساخت "پرنسس مونونوکه" بزرگترین جایزه سینمای ژاپن را از آن خود کرد و در سال 2003 با فیلم "شهر ارواح" موفق به کسب اسکار بهترین انیمیشن شد. همچنین این دو اثر در میان 250 فیلم برگزیده سایت رسمی فیلم IMDB نیز می باشد. میازاکی صاحب یک سبک منحصر به فرد در آثار خود می باشد، آثار او علاوه بر زیبایی دارای عمق نیز می باشد، شخصیت های فیلم های او چه زشت و چه زیبا دوست داشتنی و قابل همذات پنداری هستند، محیط زیست و جدال انسان و طبیعت در بیشتر فیلم های او به چشم می خورد، در دنیایی که ترسیم می کند تکنولوژی های پیچیده وجود ندارد چنانچه اصولا در تولید انیمیشن تا حد امکان از کامپیوتر استفاده نمی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم "پرنسس مونونوکه" نسبت به سایر انیمیشن ها برتری های محسوسی دارد. تصویری که برای شخصیت های گوناگون فیلم در نظر گرفته شده است برگرفته از یک تخیل خلاقانه می باشد. شخصیت های فیلم را می توان به صورت انسانها، حیوانات، غولها و ارواح جنگل تقسیم بندی نمود. حیوانات این انیمیشن بر خلاف سایر انیمیشن ها شخصیتی انسان گونه ندارند، آنها حرف نمی زنند و در لحظات تاثیر گذاری که معدودی از آنها حرف می زنند، به گونه ای صحبت می کنند که دهان آنها مانند انسان تکان نمی خورد. هیولاها و ارواح جنگل نیز به صورتی به تصویر کشیده شده اند که مخاطب آنها را به راحتی به صورت موجوداتی افسانه ای می پذیرد و در تخیلات خود به راحتی جای می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته بارز دیگر فیلم شخصیت پردازی فیلم می باشد. اصولا در بیشتر انیمیشن ها شخصیت ها یک بعدی می باشند. در یک سو، خوب داستان است و در سوی دیگر بد داستان و در نهایت در جدال میان خیر و شر، قهرمان خوب داستان بر اهریمن بد پیروز می شود. اما در این انیمیشن، شخصیت های داستان سیاه و سفید نیستند. هیچ کدام از حیوانات، انسانها، غولها و ارواح جنگل را نمی توان در جبهه خیر و شر تقسیم بندی نمود. هر کدام از شخصیت ها در کنار اعمال نفرت انگیزی که انجام می دهند، دارای صفات خوبی نیز می باشند و همذات پنداری تماشاچی فیلم را بر می انگیزند. حتی غولهای به ظاهر وحشتناک نیز که به انسانها حمله می کنند، دلایل قانع کننده ای برای این اعمال خشونت بار خود دارند، چنان که بانو ابوشی نیز برای نابودی جنگل دلایل خاص خود را دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود میازاکی راجع به این اثر خود می گوید : "در میان نفرت و کشتار، چیزهایی زیبا نیز هستند که ارزش زندگی کردن دارند. ما نفرت را ترسیم می کنیم ولی این برای آن است که نشان دهیم چیزهای مهم تری نیز وجود دارند. ما نفرین را ترسیم کردیم تا لذت آزادی را نشان دهیم. آنچه ما ترسیم می کنیم، پسری (آشیتاکا) است که دختری (پرنسس مونونوکه) را درک می کند و روندی که دختر، قلبش را را به روی پسر باز می نماید. در پایان، دختر به پسر می گوید، "من دوستت دارم آشیتاکا، ولی نمی توانم انسانها را ببخشم." پسر نیز لبخند به لب می گوید، "بسیار خوب، با من زندگی کن." "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;8.5/10&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0119698/"&gt;Princess Mononoke - Hayao Miyazaki&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-7728744789617198714?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/7728744789617198714/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=7728744789617198714&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/7728744789617198714'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/7728744789617198714'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/08/1997.html' title='پرنسس مونونوکه (هایائو میازاکی) - 1997'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-7727889285368304888</id><published>2009-07-31T23:15:00.002+04:30</published><updated>2010-07-09T16:32:21.228+04:30</updated><title type='text'>تایم کرایمز- جرایم زمانی (ناچو ویگالوندو) - 2007</title><content type='html'>&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/timecrimes/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5365081015150986866" style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/timecrimes/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;هکتور همراه همسر خود به خانه جدیدش نقل مکان می کند. در یک بعد از ظهر، هکتور که با دوربین اطراف خانه را دید می زند، دختری هراسان را در بین درختان می بیند. هکتور کنجکاوانه به سمت دختر در جنگل می رود و دختر برهنه ای را می بیند که به سنگی تکیه داده است و گویا مشکلی برایش پیش آمده است. از اینجا شرایط برای هکتور بسیار پیچیده می شود، سر و کله مردی که باندی صورتی صورتش را پوشانده است، پیدا می شود و هکتور نیز به درون یک ماشین زمان هدایت می شود. هکتور سعی دارد شرایط پیچیده ای را که برایش در گذشته رقم خورده است، تغییر دهد اما گویا گذشته به سادگی قابل تغییر نیست ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سفر در زمان، سوژه جالبی برای فیلم های علمی تخیلی در سینما می باشد که هواداران پر و پا قرص خود را دارد. حال این سفر، گاه به گذشته رخ می دهد و گاه به آینده. بیشتر این گونه آثار در ژانر علمی تخیلی می باشند، از این رو معمولا جزو آثار پر خرج سینما می باشند و جلوه های ویژه در این آثار نمود بارزی دارد.نقطه ضعف این گونه آثار، فیلمنامه ضعیف آنها می باشد و سازندگان این آثار سعی می کنند که این نقطه ضعف را در لابلای جلوه های ویژه پنهان نمایند. از نمونه های برجسته این گونه آثار، می توان به سری "بازگشت به آینده" ساخته رابرت زمکیس اشاره نمود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم "جرایم زمانی" نیز فیلمی است درباره سفر در زمان. اما بر خلاف آثار مشابه، فیلمی است جمع و جور، بدون هیچ گونه جلوه های ویژه چشمگیر و با تعداد شخصیت های معدود که به تعداد انگشتان یک دست می باشد. فیلم ساخته کارگردان تازه کار اسپانیایی ناچو ویگالوندو است که مورد تحسین جشنواره های مختلف قرار گرفت. ویگالوندو در سال 2003 با ساخت فیلم کوتاه "7:35 صبح" نامزد بهترین فیلم کوتاه در مراسم اسکار شد. او پس از ساخت چند فیلم کوتاه دیگر، در سال 2007 با ساخت فیلم "جرایم زمانی"، استعداد خود را در ساخت فیلم بلند نیز به اثبات رساند و نوید ظهور فیلمسازی صاحب ذوق را داد. فیلم در جشنواره ساندنس مورد توجه سینماگران آمریکایی قرار گرفت، طوری که قرار شد فیلم در آمریکا یازسازی شود و گویا دیوید کراننبرگ فیلمساز مشهور، برای بازسازی این فیلم انتخاب شده است. طبیعتا این ایده بکر در دست کارگردانی چون کراننبرگ، به یک بازسازی آبرومند منجر می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد فیلم باید گفت که نقطه قوت آن، فیلمنامه هوشمندانه آن است که با استفاده از شخصیت های معدود و لوکیشن های ساده، داستانی به شدت سرگرم کننده و در عین حال پیچیده را روایت می کند، طوری که ذهن و فکر بیننده را به شدت به چالش می کشد تا اتفاقات فیلم را برای خود سر هم کند. کاگردان با مهارت توانسه است ژانر علمی تخیلی را با ژانر ترسناک، تریلر و کمدی سیاه ترکیب کند و آمیزه ای از دلهره، سرگرمی، خشونت و برهنگی را در یک فیلم با سوژه سفر در زمان به خوبی به تصویر بکشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته ای که در هنگام تماشای این فیلم باید در نظر داشت، دقت در جزئیاتی است که نمایش داده می شود، چون همین جزئیات در فیلم نقش اساسی در سفر چند باره قهرمان فیلم به گذشته دارد. در پایان فیلم شاید این پرسش ذهن تماشاچی فیلم را قلقلک می دهد که اگر واقعا سفر به گذشته امکان پذیر بود انسانها چه می کردند؟ و آیا چیزی به نام سرنوشت معنایی داشت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;8/10&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0480669/"&gt;Timecrimes - Nacho Vigalondo&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-7727889285368304888?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/7727889285368304888/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=7727889285368304888&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/7727889285368304888'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/7727889285368304888'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/07/2007_31.html' title='تایم کرایمز- جرایم زمانی (ناچو ویگالوندو) - 2007'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-3194655578627718896</id><published>2009-07-24T23:35:00.001+04:30</published><updated>2010-07-09T16:47:31.864+04:30</updated><title type='text'>لئونرا - لانه شیر (پابلو تراپرو) - 2008</title><content type='html'>&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/leonera/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5362123551844023842" style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/leonera/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;دقایق ابتدایی فیلم خولیا به پلیس زنگ می زند و قتلی را در آپارتمانش گزارش می دهد. پلیس پس از مراجعه، با بدن زخمی رامیرو، دوست پسر خولیا و جسد مارتا، دوست رامیرو که هر سه در یک آپارتمان زندگی می کردند، روبرو می شود. رامیرو، خولیا را قاتل معرفی می کند و خولیا که باردار است، روانه زندان، بند زنان بچه دار و باردار می شود. خولیا که خود را بی گناه می داند، از یک طرف باید برای رفع اتهام وارد شده تلاش کند و از طرفی باید با مشکلات زندان کنار آید و برای بجه ای که در راه است، فکری نماید. رامیرو نیز باید بین زندگی خودش و زندگی خولیا و بچه یکی را انتخاب کند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید زندان را بتوان جزو مکان هایی دانست که بیشتر افراد در طول زندگی خود آن را به صورت واقعی ندیده اند و تصویری که از آن در ذهن دارند به مدد سینما، ساخته و پرداخته شده است. در حقیقت زندان در سینما جایی بوده است که داستان های تاثیر گذار و شاهکارهایی از تاریخ سینما در آن روایت شده است. داستان هایی که سرشار از درد و زجر است چون "سریع السیر نیمه شب" ساخته آلن پارکر و داستان هایی درباره امید چون "رستگاری شاوشنگ" ساخته درخشان فرانک دارابانت. شاید نکته مشترک اکثر این فیلم ها ترسیم کردن دنیایی است که تنها مردان شخصیت های آن را می سازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لئونرا نیز فیلمی است درباره زندان، این بار یک زن به همراه نوزادش، شخصیت اصلی آن است. فیلم ساخته کارگردان آرژانتینی، پابلو تراپرو است. فیلم در جشنواره های مختلف مورد تحسین قرار گرفت و یکی از نامزدان نخل طلایی جشنواره کن در سال 2008 نیز بود و فیلم معرفی شده از آرژانتین برای رقابت اسکار 2009 نیز می باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم لئونرا داستان پر پیچ و خمی ندارد و در حقیقت روایت زندگی یک زن باردار در زندان است. خولیا فردی است که زندگی سختی داشته است و فردی است تنها و منزوی. مادرش در فرانسه زندگی می کند و رابطه خوبی با دوست پسرش ندارد. او موجودی خالی از احساس شده است چنان که در اولین شب زندان، چیزی که او را بیشتر آزار می دهد بچه در راهش است و از این رو مشت بر شکمش می کوبد تا از آن رهایی یابد. فیلم از یک سو روایت ایستادگی خولیا در برابر مصائب زندان است و از سویی دیگر روایت مادر شدن او. خولیا گویا با مادر شدن، بخشی از احساسات زنانه خود را باز می یابد و او را تبدیل به زنی می کند که عاشقانه بچه اش را دوست دارد. در حقیقت نام فیلم "لانه شیر"، اشاره به شیری دارد که بچه اش را سرسختانه دوست دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پابلو تراپرو که نوشتن فیلمنامه را نیز به عهده داشته است، سعی کرده است که فیلمی واقع گرا بسازد و از قهرمان پروری و تحریک احساسات تماشاگران پرهیز کند. او حتی فیلم را در زندان واقعی ساخته و اکثر هنرپیشه های فیلم، زندانی واقعی هستند. نکته دیگری که کارگردان به خوبی از پس آن بر آمده است تکیه بر جزئیات است که فضای زندان را برای تماشاچی فیلم به صورت دقیق ترسیم کند، مکان های مختلف زندان زنان، زنان باردار زندان، بچه های زندانیان، صدای گریه نوزاد در دل شب که از پنجره زندان به گوش می رسد، صحنه گشتن کهنه های بچه به هنگام انتقال زندانی، مادری که تجربه ای از بچه داری ندارد و ...&lt;br /&gt;کارگردان همچنین به خوبی توانسته است نسخه زنانه ای را از آنچه که در زندان مردان می گذرد، بازآفرینی کند، دوستی های زنانه، شورش در زندان، تلاش برای فرار از زندان و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوربین در بیشتر صحنه ها با نمای نزدیک چهره خولیا را در قاب دارد و چشمان خسته خولیا و چهره افسرده اش و عشقی را که به فرزندش دارد، به زیبایی به تصویر می کشد. در پایان باید به یازی مارتینا گاسمن ایفاگر نقش خولیا اشلره کرد که با قدرت و جسارت تمام این شخصیت را برای بیننده به صورت باورپذیری ترسیم می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;8.5/10&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1022606/"&gt;Leonera - Pablo Trapero&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-3194655578627718896?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/3194655578627718896/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=3194655578627718896&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3194655578627718896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/3194655578627718896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/07/2008.html' title='لئونرا - لانه شیر (پابلو تراپرو) - 2008'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-665983425993139317</id><published>2009-07-20T23:19:00.001+04:30</published><updated>2010-07-09T16:50:58.761+04:30</updated><title type='text'>گاردن استیت (زک براف) - 2004</title><content type='html'>&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/gardenstate/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5360620542133220962" style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/gardenstate/image0.JPG" border="0" /&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اندرو فردی خجالتی، ساکت و افسرده است، او علاوه بر بازیگری در تلویزیون در یک رستوران ویتنامی کار می کند، در آپارتمانش فقط یک تخت و یک بالش و یک روانداز سفید و یک قفسه پر از انواع داروها وجود دارد. یک روز صبح، پدرش به او زنگ می زند و خبر فوت مادرش را به او می دهد. اندرو پس از نه سال به نیوجرسی بازمی گردد. او در نیوجرسی با دوستان دوران بچگی خود یکی پس از دیگری ملاقات می کند و با دختری به نام سم آشنا می شود. اندرو به ناگاه تصمیم می گیرد علی رغم اصرار پدرش که روانکاو است، مصرف دارو را کنار بگذارد. در حقیقت فیلم، داستان اقامت چند روزه اندرو در نیوجرسی است که طی آن از لاکی که در آن فرو رفته است بیرون می آید و با کمک سم و دوستانش، طعم جدیدی از زندگی را در نیوجرسی احساس می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم ساخنه زک براف که به عنوان اولین کار حرفه ای خود، اثری قابل تامل را در سینمای مستقل آمریکا ساخته است که مورد استقبال تماشاگران و منتقدان و جشنواره های مختلف قرار گرفت. براف علاوه بر کارگردانی، نوشتن فیلمنامه و ایفای نقش اصلی را نیز بر عهده داشته است. او فیلمنامه را بر اساس تجربیات زندگی شخصی خود در نیوجرسی نوشته است و نام فیلم در حقیقت اشاره به نیوجرسی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان فیلم بازگشت به خانه و مواجهه با گذشته است. اندرو که بیست و اندی سال دارد، زندگی ای خالی از احساسات واقعی داشته است، زندگی ای که تنها به مدد داروهای ضد افسردگی سپری کرده است. او حتی در مراسم تدفین مادرش نیز نمی تواند گریه کند. اندرو در نیوجرسی به ناگاه تصمیم می گیرد که دنیای بدون دارو را تجربه کند و در این تجربه با سم و دوست قبر کن خود مارک و زادگاه اسرار آمیزش، نیوجرسی همراه می شود. در این میان سم، بیشترین تاثیر را بر اندرو دارد. سم دختری است دارای عادت های عجیب، آهنگ های باحالی گوش می دهد، کلاه با مزه ای به سر می کند و اتاق در هم برهم و شلوغی دارد، عادت دارد دروغ بگوید، اما دارای روحی لطیف و احساساتی عمیق است. و به راستی ناتالی پورتمن چه خوب این نقش را بازی می کند با آن چهره زیبا و معصومانه اش و لبخند شیرینش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم در ژانر کمدی، درام است و براف به خوبی توانسته است این دو ژانر را با هم ترکیب کند و حسی شیرین و تاثیرگذار را به تماشاچی منتقل کند. استفاده از تراک های موسیقی در لابلای فیلم، اسلوموشن کردن تصاویر، فیلمیرداری خیره کننده از مناظر و مکانهای نیوجرسی، یازی روان و با احساس بازیگران و دیالوگ های بکر و خلاقانه، انتقال این حس را دو چندان می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راجر ابرت فیلم را با "فارغ التحصیل" ساخته مایک نیکولز و با بازی درخشان داستین هافمن در نقش بنجامین مقایسه می کند و می گوید : "بنجامین و اندرو هر دو در مقابل فرصت هایی که آنها را ترغیب می کند منفعل، آشفته و مضحک می باشند. اما فارغ التحصیل انتقادی است از دنیایی که بنجامین خود را در آن می بابد ولی گاردن استیت انتقاد دنیا از اندرو است. همه اطرافیان اندرو، او را وادار می کنند که از خواب برخیزد و قهوه را بو کند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;7.5/10&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0333766/"&gt;&lt;strong&gt;Garden State - Zach Braff&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-665983425993139317?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/665983425993139317/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=665983425993139317&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/665983425993139317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/665983425993139317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/07/2004.html' title='گاردن استیت (زک براف) - 2004'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-8613071489161542969</id><published>2009-07-17T21:41:00.001+04:30</published><updated>2010-07-09T16:55:29.932+04:30</updated><title type='text'>در میان غریبه ها (ادورادو پونتی) - 2002</title><content type='html'>&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/betweenstrangers/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5359505813756268194" style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/betweenstrangers/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;داستان فیلم شامل سه اپیزود از زندگی سه زن در سنین مختلف است که در برابر یک بحران روحی قرار می گیرند و به ناگاه تصمیم هایی در زندگی می گیرند که مسیر زندگی آنها را به نوعی تغییر می دهد. الیویا با همسر خود که معلول است زندگی می کند، اوآنچه را خواب می بیند، نقاشی می کند. کاترین یک نوازده ویولن که دختر و همسر خود را ترک کرده است و در جستجوی پدر خود که پس از بیست و اندی سالا از زندان آزاد شده است، می گردد. ناتالیا یک عکاس خبرنگار که اثر جدید او روی جلد مجله تایم چاپ شده است و برای او موفقیتی بزرگ محسوب می شود. این اثر، تصویر کودکی است در روستایی در آنگولا که مورد حمله قرار گرفته است. ناتالی همراه پدر خود که مشوق سرسخت او در حرفه عکاسی است، زندگی می کند. فیلم، حکایت سه راز از گذشته دور و نزدیک این سه زن است که آنها را به نوعی در بحرانی روحی قرار می دهد و آنها تلاش می کنند که برای رهایی از این شرایط خردکننده، تصمیم برگی در زندگی بگیرند و به رستگاری برسند ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم ساخته ادورادو پونتی، پسر کارلو پونتی و سوفیا لورن است. کارلو پونتی یکی از تهیه کنندگان بزرگ سینمای ایتالیا که آثار غول های سینمای جهان چون ژان لوک گدار، آنتونیونی، شابرول، فلینی و دسیکا را تهیه کرده است. او که سوفیا لورن را از نوجوانی کشف کرده بود، با او ازدواج کرد و او را به اوج شهرت رساند. حال ادورادو پونتی برای ایفای نقش الیویا از مادر خود استفاده نموده است و سوفیا لورن یکی از بازی های چشمگیر خود را در اوج پیری ایفا نموده است. پونتی برای ایفای نقش سه شخصیت اصلی زن خود، علاوه بر سوفیا لورن از بازیگران مطرح جهان همچون دبورا آنگر کار در نقش کاترین و میرا سوروینو در نقش ناتالیا استفاده نموده است. در حقیقت یکی از نقاط قوت فیلم که حتی ضعف های آن را به نوعی پوشانده است، بازی خوب یازیگران فیلم است که اکثرا از بازیگران مطرح اروپا و آمریکا چون ژرار دپاردیو، پیت پوستلسویت، ملکولم مک داول (هنرپیشه فیلم پرتقال کوکی) می باشند. پونتی به خوبی توانسته است این بازیگران را کنار هم گرد آورد وهر کدام را در نقش متناسب استفاده کرده و بازی خوبی از آنها بگیرد. از طرفی می توان به موسیقی زیبای فیلم ساخته زبیگنف پرایزنر، سازنده موسیقی فیلم های کیشلفسکی، اشاره کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم، داستان پر پیچ و خمی ندارد و در حقیقت فیلم شخصیت است. ساختار فیلم به صورت سه اپیزود است که به صورت موازی روایت می شود. اپیزودها ارتباط چندانی با هم ندارند، تنها موقعیتی که سه زن فیلم در آن گرفتار آمده اند، به هم شباهت دارد. البته گویا این سه شخصیت در یک منطقه فیزیکی زندگی می کنند و دوربین گهگاه، از تعقیب یکی از زنها دست برداشته و بدون هیچ کات، زن دیگر فیلم را که در دید دوربین قرار می گیرد، دنبال می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اینکه کارگردان مرد است، اما فیلم، فیلمی زنانه است. گر چه مردان فیلم، شخصیت های یک بعدی و منفی ای که زنان را در تنگنا قرار داده اند، نیستند، اما در دنیای مردانه خود قادر به درک شرایط و احساسات آنها نمی باشند. شوهر اولیویا، داشتن رویا را مسخره می داند، پدر کاترین او را نیز همانند مادرش، کله شق می داند و پدر ناتالیا از خردسالی به جای اسباب بازی به او دوربین عکاسی هدیه داده است و تنها به موقعیت حرفه ای او می اندیشد. اما به ناگاه زنان فیلم، با رجوع به گذشته، خود را در شرایطی که به هیچ عنوان مطلوب آنها نبوده است، گرفتار می یابند و تصمیم به تغییر شرایط می گیرند و تلاش می کنند که تصمیمات بزرگی در زندگی خود بگیرند... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;7/10&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0289668/"&gt;Between Strangers - Edoardo Ponti&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-8613071489161542969?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/8613071489161542969/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=8613071489161542969&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8613071489161542969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8613071489161542969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/07/blog-post_17.html' title='در میان غریبه ها (ادورادو پونتی) - 2002'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-8031434097993807144</id><published>2009-07-13T22:58:00.001+04:30</published><updated>2010-07-09T16:58:39.371+04:30</updated><title type='text'>هدف ها (پیتر باگدانویچ) - 1968</title><content type='html'>&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/targets/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5358023456500465042" style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/targets/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;داستان فیلم حول دو شخصیت است، یکی به نام بایرون اورلاک، هنر پیشه سالخورده فیلم های ترسناک که تصمیم گرفته است هنرپیشگی را کنار بگذارد و دیگری جوانی به نام بابی تامپسون، عاشق تفنگ و تیراندازی، که همراه همسر و خانواده اش زندگی می کند و تبدیل به یک قاتل سریالی می شود. فیلم داستان این دو شخصیت را به صورت موازی به پیش می برد، دریک سو اورلاک سعی می کند خود را از ایفای نقش در فیلم های ترسناک خلاص کند و در سوی دیگر بابی، که تبدیل به یک موجود ترسناک در اجتماع واقعی می شود. در نهایت سرنوشت این دو شخصیت طی ماجراهایی با هم پیوند می خورد و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سینما دوستان، پیتر باگدانویچ را با فیلم "آخرین پرده نمایش" در سینما می شناسند، فیلمی جزو شاهکارهای سینما، که هر بار تماشای آن لذتی مضاعف دارد. باگدانویچ را می توان جزو فیلمسازانی دانست که راجر کورمن، استاد ساخت فیلم های رده بی (B Movies)، به دنیای سینما معرفی کرد. کورمن پس از کشف استعداد باگدانویچ، به او پیشنهاد کرد که می تواند هر فیلمی که می خواهد بسازد به شرط این که دو محدودیت را قبول کند، یکی این که صحنه های پایانی فیلم "وحشت" (ساخته خود کورمن) را در فیلم به کار گیرد و دیگری بوریس کارلوف، هنرپیشه معروف نقش فرانکنشتاین را تنها به مدت دو روز استفاده کند. باگدانویچ با قبول این شروط و همچنین بودجه محدود، فیلم "هدف ها" را با فیلم نامه ای که با همکاری ساموئل فولر و همسرش پولی پلات نوشت، ساخت. این فیلم به عنوان فیلم اول یک کارگردان، فیلمی قابل اعتنا بود که ظهور کارگردانی با استعداد را نوید می داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باگدانویچ در فیلم "هدف ها"، با به کارگیری دو خط داستانی، به نوعی خشونت و وحشت روی پرده سینما را با خشونت در زندگی واقعی مقایسه می کند. بایرون اورلاک، با بازی بوریس کارلوف، هنرپیشه سالخورده فیلم های ترسناک، در فیلم اذعان می کند که وحشت روی پرده سینما با وحشتی که در جامعه مدرن وجود دارد، هیچ سنخیتی ندارد. در مقابل بابی، با یازی تیم اوکلی، شخصیتی است که بیانگر نوعی از وحشت موجود در اجتماع واقعی است. در واقع شخصیت بابی با الهام از شخصیت واقعی چارلز ویتمن، تک تیرانداز جوانی که در تکزاس در سال 1966 از بالای یک برج مردم را مورد هدف قرار می داد، ساخته شده است. همچنین در صحنه ای از فیلم مشخص می شود که نام فیلم (Targets) نام یک کمپانی اسلحه سازی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم در بعضی سکانس ها بسیارواقعی جلوه می کند و گویا با یک فیلم مستند در مورد خشونت روبرو هستیم، استفاده از بوریس کارلوف که به نوعی نقش خودش را بازی می کند، بازی قابل باور و خالی از اغراق تیم اوکلی، عدم وجود موسیقی متن، تعلیق در صحنه های پایانی پیوند دو شخصیت فیلم، ترس و دلهره ای درونی را به بیننده القا می کند ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;7.5/10&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0063671/"&gt;Targets - Peter Bogdanovich&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-8031434097993807144?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/8031434097993807144/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=8031434097993807144&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8031434097993807144'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/8031434097993807144'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/07/1968.html' title='هدف ها (پیتر باگدانویچ) - 1968'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-6159055732527967540</id><published>2009-07-11T02:41:00.001+04:30</published><updated>2010-07-09T16:35:05.690+04:30</updated><title type='text'>خون و بند سیاه (ماریو باوا) - 1964</title><content type='html'>&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/bloodandblacklace/image0.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5356964424141465490" style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/bloodandblacklace/image0.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;داستان فیلم در یک خانه مد به همراه مدل های زیبا می گذرد. در دقایق ابتدایی فیلم یکی از این مدل های زیبا به طرز فجیعی به قتل می رسد. در پی این قتل، سایر مدل ها نیز یکی پس از دیگری به قتل می رسند. در این میان، کارآگاه در می یابد که قاتل، یکی از پنچ مردی هستند که به نوعی با خانه مد و مدل ها در ارتباطند، پنج مرد مظنون بازداشت می شوند. اما پس از بازداشت آنها قتلها دوباره ادامه می یابد. ماجرا لحظه به لحظه پیچیده تر می شود و حدس این که قاتل چه کسی است، دشوار تر می گردد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم ساخته ماریو باوا یکی از تاثیرگذار ترین کارگردانان سینمای جالو است. سینمای جالو به سینمای وحشت در ایتالیا اطلاق می شود. جالو در زبان ایتالیایی به معنای زرد است و در اصطلاح به کتابهای عامه پسندی مربوط می شد که رنگ جلدشان زرد بود و عموما داستان های جنایی و ترسناک بودند. سینمای جالو در ابتدا از روی این کتابها اقتباس می شد، اما به تدریج با ظهور فیلم سازان صاحب سبکی چون ماریو باوا و داریو آرجنتو و نو آوری هایی که آنها در این نوع سینما انجام دادند، به عنوان یک سبک سینمایی تثبیت شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این نوع سینما را می توان به توعی وامدار سینمای هیچکاک دانست. اصولا آغازگر چنین سبکی در ایتالیا فیلم "زنی که زیاد می دانست" بود که نام فیلم، فیلمی از هیچکاک به نام "مردی که زیاد می دانست" را در ذهن متبلور می کند. اما بر خلاف فیلم های هیچکاک که فیلمنامه حرف اول را می زند، در سینمای جالو، میزان سن و نور پردازی و موسیقی حرف اول را می زند و فیلمنامه در درجه دوم اهمیت است. شاید به همین دلیل است که منتقدان سخت گیر سینما به این نوع فیلمها روی خوشی نشان نمی دهند. ولی با این حال سینمای جالو محبوب سینما دوستان سینه چاک سینما و یا به عبارتی فیلم بازان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم "خون و بند سیاه" نیز یکی از بارزترین فیلم های جالو است. این فیلم را نباید به چشم فیلمی که بازگوی معانی و پیام های عمیق باشد، یا یک فیلم هنری متفکرانه، تماشا کرد، بلکه فیلمی است دارای سبک بصری زیبا، نور پردازی خیره کننده، قاتل نقاب به چهره با یک آلت قتاله ترسناک، دختران زیبایی که به طرز فجیعی کشته می شوند و داستانی به شدت سرگرم کننده ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;7/10&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0058567/"&gt;Blood and Black Lace - Mario Bava&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-6159055732527967540?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/6159055732527967540/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=6159055732527967540&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6159055732527967540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/6159055732527967540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/07/1964.html' title='خون و بند سیاه (ماریو باوا) - 1964'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9081906711092987345.post-4227215981193959970</id><published>2009-07-03T03:44:00.001+04:30</published><updated>2010-07-09T16:40:06.408+04:30</updated><title type='text'>شین (جورج استیونس) - 1953</title><content type='html'>&lt;a href="http://cf0rcinema.fileave.com/shane/image0.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5354008284301069026" style="margin: 0px auto 10px; display: block;" alt="" src="http://cf0rcinema.fileave.com/shane/image0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شین : جوی، اینجا چی کار می کنی؟&lt;br /&gt;جوی : معذرت می خوام، شین.&lt;br /&gt;شین : اشکالی نداره. بهتره برگردی.&lt;br /&gt;جوی : می تونم پشتت بشینم؟&lt;br /&gt;شین : متاسفم جوی.&lt;br /&gt;جوی : خواهش می کنم، آخه چرا؟&lt;br /&gt;شین : من باید برم.&lt;br /&gt;جوی : آخه چرا، شین؟&lt;br /&gt;شین : یه مرد باید اونی که بوده، باشه، جوی. نمیشه عوض بشه. خیلی سعی کردم ولی هیچ فایده ای نداشته.&lt;br /&gt;جوی : ما تو رو می خوایم، شین.&lt;br /&gt;شین : جوی، نمیشه با آدم کشی زندگی کرد. وقتی می افتی تو این راه، دیگه راه برگشتی وجود نداره. درست یا غلط، مثل یه داغیه که به پیشونیت می زنن. هیچ وقت هم نمیشه پاکش کرد. هیچ راه برگشتی هم وجود نداره. حالا سریع برگرد خونه پیش مامانت، و بهش بگو... بهش بگو همه چی روبراهه و دیگه هیچ تفنگی تو این دره وجود نداره.&lt;br /&gt;جوی : شین ... داره ازت خون میاد! تو زخمی شدی!&lt;br /&gt;شین : من حالم خوبه، جوی. برو خونه پیش بابا و مامانت و بزرگ شو که یه مرد قوی و درستی بشی. و جوی ...ازشون مراقبت کن، هر دوشون.&lt;br /&gt;جوی : باشه، شین. اون هرگز نمی تونست بهت شلیک کنه اگه دیده بودیش!&lt;br /&gt;شین : خداحافظ، جوی کوچولو.&lt;br /&gt;جوی : حتی نمی تونست تپانچه رو بکشه بیرون، مگه نه، شین؟. بابا برات کار داره، مامان هم تو رو دوست داره!&lt;br /&gt;شین : می دونم منو دوست داره!&lt;br /&gt;جوی : شین! شین! برگرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم ساخته جورج استیونس و با بازی ظریف آلن لاد در نقش کابوی تنهایی است که به یک خانواده کشاورز پناه می برد و مورد علاقه پسر کوچک خانواده به نام جوی قرار می گیرد. فیلم با وجود ظاهری ساده و روان، مفاهیم عمیقی را در لایه های زیرین خود بیان می کند و یکی از آثار زیبا و به یاد ماندنی تاریخ سینما و یکی از فیلم های مورد علاقه من نیز می باشد. فیلم را بارها دیده ام و هر بار دیدن آن برایم لذت بخش بوده است. فیلم نامزد شش جایزه اسکار شد و انستیتوی فیلم آمریکا، فیلم را جزو صد فیلم برتر تاریخ سینمای آمریکا قرار داده است. بسیاری از بزرگان سینما نیز، فیلم را جزو آثار بزرگ سینما می دانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وودی آلن راجع به شین می گوید:&lt;br /&gt;"من فیلم را بارها و بارها دیده ام. یقینا بیش از بیست بار. همچنین مردم را نیز به دیدن آن برده ام، مردمی که به من می گویند که نمی توانند فیلم وسترن را تحمل کنند. زیرا فیلم بیشتر از یک وسترن است. یک شاهکار است."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;10/10&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0046303/"&gt;Shane - George Stevens&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9081906711092987345-4227215981193959970?l=www.c-f0r-cinema.co.cc' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/feeds/4227215981193959970/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9081906711092987345&amp;postID=4227215981193959970&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/4227215981193959970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9081906711092987345/posts/default/4227215981193959970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.c-f0r-cinema.co.cc/2009/07/1953.html' title='شین (جورج استیونس) - 1953'/><author><name>Saeed D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07611635994066060528</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
